سه روز و چهارده ساعته که نخوابیدم! اون چند تا چُرت کوچیکی که بعدش از اضطراب یه متر هوا پریدم که خواب حساب نمی‌شه. به غلط کردن افتادم. از خوابیدن به غلط کردن افتادم. بس که خواب می‌بینم. نه از اون خواب‌های دوست داشتنی که مخصوص بعدازظهرهای تابستانی زیر هُرهُر خنک کولر‌های آبی‌ست. خواب‌های سنگین و رمزآلود٬ خواب‌های شهوانی و بی‌سروته٬ خواب‌های زجرآور٬ خواب‌هایی که نیمه‌کاره رها می‌شن٬ خواب مرده‌ها٬ خواب زنده‌های فراموش شده و هر جور خوابی که فکرش رو بکنین...

در حقیقت اون اوایل باهاش تفریح می کردم. مثلن وقتی خواب دیدم که راننده‌ی یه مشت دزد کمدی شدم و پول‌ها رو از بانک بیرون کشیدیم و من با سرعت دیوانه‌وار در حال رانندگی در جاده پیچ‌د‌رپیچ کوهستانی هستم تا به مرز برسیم کلی هم به خودم افتخار کردم٬ یا مثلن وقتی که خواب پدربزرگم رو دیدم! بنده‌ی خدا هیچ شباهتی به اون پیرمرد موقر و با ابهت بازاری که رای م.صدق رو جمع می‌کرد نداشت. لباس بنفش شوالیه‌ها رو پوشیده بود و با آستین‌های پفدار جلوی روم ایستاده بود و از اینکه شمشیر رو برعکس دستم گرفتم دائم سرزنشم می‌کرد و جیغ می‌کشید. ولی بعد ورق برگشت. خواب‌ها ماهیت شومی به خودشون گرفتن و اون‌قدر هولناک شدن که وقتی از خواب می‌پریدم لباس به تنم چسبیده بود و موهام خیس از عرق دور گردنم پیچیده بود...خواب طناب دار و اعدام می بینم٬ خواب دخترهای باکره‌ای که از طناب حلقه شده دور گردنشون می‌لرزن٬ خواب آدم‌های درحال احتضار با چشم‌های برگشته٬ خواب پرت شدن از بلندی با دست‌هایی که دوسوی بدنم باز شده٬ خواب خودکشی توی دریای سورمه‌ای با جیب‌های پر شده از سنگ٬ خواب آدم‌هایی که فراموششون کردم٬ خواب چهره‌هایی که دائم برای این فراموشی توبیخم می‌کنن و به خونم تشنه‌ان٬ خواب شکنجه دادن در حالی که شخص نقاب‌دار سنگ‌دل خود منم! این بدترین خوابی بود که دیدم. چنان لذتی از آه و ناله‌ی بدبختی که زیردستم افتاده بود می‌بردم که حالم از خودم بهم خورد... نه! بهتره تمومش کنم...انگار نوشتن ازش حالم رو بدتر کرده. این بار نوشتن هم دردی دوا نکرد! حوصله‌ی ویرایش متن رو ندارم. کلمه‌ها جلوی چشمم انگار که یه مشت پروانه باشن بال‌بال می‌زنن...خواب‌ِ لعنتی...الان درست سه روز و چهارده ساعته که نخوابیدم...

پشت چراغ قرمز گیر کرده بودم و از توی ماشین پیرزن را زیرنظر داشتم. از همان فاصله‌ی دور هم می‌توانستم ببینم که بهم زل زده است. پیرزن لاغر و دراز بود. با صورت استخوانی و خشن. اخم داشت و هیچ هم مهربان نبود.با قدم‌های بلند مستقیم آمد سمتم و با کفِ دست محکم کوبید به شیشه. از جا پریدم. شیشه را دادم پایین: "چته؟!" مشتش را نزدیک دماغم آورد: "بگیر!" فکر کردم از این قرآن‌های خیراتی باید باشد. خیلی شیک گفتم: "ممنون٬ لازم ندارم." براق شد سمتم: "گفتم بگیر! من عادت ندارم توی خیابون دوره بیفتم و وقت تلف کنم! پیرم دراومد تا تونستم گیرت بیارم!" چراغ سبز شد. آسمان بی‌هوا تاریک شد و باران گرفت. ماشین‌ها به سرعت از کنارم رد می‌شدند و راننده ماشین پشتی بوق می‌زد و دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. مردم می‌دویدند تا جایی سرپناه بگیرند. آب از سر و روی پیرزن می‌چکید. تارهای خیس مویش روی پیشانی چسبیده بود و قطره‌های آب از دماغ عقابیش پایین می‌چکید. دست عرق‌کرده‌م را جلو آوردم. پیرزن دو کاغذ تا شده انداخت کف دستم و گفت: "بندازشون گردنت!" راننده ماشین پشتی داد و فریاد کنان از کنارم ویراژ داد. باران٬ تگرگ شد و پیرزن راهش را کج کرد و دور شد. انگاری چشم‌های پیرزن سبز بود! آبی نبود؟

نصفه‌شبی روی تختم٬ توی تاریکی نشسته‌ام. با جوراب‌های پشم‌آلو و ژاکت بنفش کلاه‌دار. پنجره‌ی اتاق چهارتاق باز است و سوز می‌آید. ساعت ۲:۴۷ دقیقه است که تلفن زنگ می‌خورد. صفحه‌ی نارنجی‌ش در مقابل چشم‌های متعجبم خاموش و روشن می‌شود. کشیده بودمش که! خوب یادم هست! تلفن را جواب می‌دهم. سمیراست: "تا حالا برای کسی تعریف نکردم مامانم چطور مرد...می‌خوای بشنویش؟ " راستش لرز کردم. کلاه ژاکت را کشیدم روی سرم و زانوهام را توی شکم جمع کردم. سمیرا یکریز حرف می‌زد. به قسمت مرده‌شورخانه که رسید حس کردم حالم دارد بهم می‌خورد. توی گوشی نفس‌نفس می‌زدم. وقتی همه‌چیز را موبه‌مو شرح داد گوشی را گذاشت و رفت. فکر کردم چشم‌های مامان سمیرا سبز بود! آبی نبود؟

بلند شدم رفتم توی بالکن. غلظت تاریکی راه رفتن را سخت می‌کرد. انگار که توی یک استخر سیاه دارم راه می‌روم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم برای هر قدمی که برمی‌دارم باید انقدر تقلا کنم. خسته و عرق‌کرده نشستم روی صندلی. خیره به درخت‌های چنار٬ که ناگهان حس کردم تاریکی غلیظ مقابلم ورم می‌کند و کش می‌آید. یک دست با ناخن‌های دراز از درون تاریکی بیرون آمد. غول کوچک سبزی‌ست. لزج و بدرنگ با چشم‌های عجیب و دوست‌د‌اشتنی. فکر می‌کنم حتمی عاشقم است. دستش را می‌گیرم تا با هم به رختخواب برویم. کنار هم دراز می‌کشیم و غول در آغوشم می‌کشد. چشم‌هایم را می‌بندم. فکر می کنم چشم‌های غول سبز بود! آبی نبود؟

به یاد یک جرویس

جرویس یک مهاجرِ لنگ بود. از آنجا می‌گویم مهاجر بود که بدن سیاه فربه‌ای داشت و رنگ صورتش به بنفش سیر می‌زد٬ قلدر و با ابهت بود و از هیچ چیز هم نمی‌ترسید ...

اولین بار جرویس را یک نیمه شب بهاری دیدم...چای به دست رفتم توی بالکن تا روی صندلی محبوبم بنشینم که هیکل درشتش توجه‌م را جلب کرد. با مکث چراغ بالکن را روشن کردم٬ جرویس بدون توجه به من پنجه‌ها را محکم گیرانده بود به نرده و به چنارهای مقابلمان خیره شده بود. به خیال خودم خواستم بترسانمش٬ با پا لگد آهسته‌ای به نرده زدم٬ جرویس تکانی خورد و سرش را روی گردن کمی چرخاند و با چشم‌های ریز نافذش زل زد بهم. من تا آن‌روز اخم یک کلاغ را ندیده بودم! شما هم لابد ندیده‌اید! ولی جرویس آشکارا اخم کرده بود. چسبیدم بیخ دیوار و همان‌طور آهسته‌آهسته خودم را به پنجره رساندم و داخل اتاق پرتاب کردم. توری را هم محض احتیاط با وسواس عجیبی چفت کردم!

ماجرا به همین خنده‌داری شروع شد! کلاغ مهاجری که شب‌ها عدل وسط نرده‌ی بالکن می‌نشست و جشم‌انداز محبوب من را خراب می‌کرد. سعی کردم بهش باج بدهم٬ با پیش‌کشی گردو شروع کردم٬ جرویس با بی‌اعتنایی به گردوهای درشتی که کنار نرده می‌چیدم نگاه می‌کرد و طرفشان هم نمی‌رفت...صابون٬ زنجیرهای طلایی و نقره‌ای٬ قوطی حلبی٬ یک کلید قدیمی و حتی انگشتر بدلی را هم امتحان کردم. تا اینکه دست آخر به استخوان مرغ علاقه نشان داد و این‌طور بود که ما کم‌کم با هم کنار آمدیم. جرویس قبول کرد که عدل وسط نرده بالکن ننشیند و من هم در عوض برایش استخوان مرغ بیاورم...این اواخر حتی اجازه می‌داد نوازشش کنم و به پای معیوبش دست بکشم...ما به فاصله‌ی کمی کنار هم می‌نشستیم و به روبه‌رویمان خیره می‌شدیم. من آهسته آهسته از ماگ گنده‌م چای می‌نوشیدم و جرویس چنارها را نگاه می‌کرد. من کاغذهایم را مرتب می‌کردم و گاهی هم چند سطری برایش می‌خواندم و با خودم فکر می‌کردم هیچ شنونده‌ای بهتر از یک کلاغِ مهاجرِ لنگ نیست و جرویس با غرور باد می‌کرد...

حالا بعد از چند ماه باز نرده‌ی ‌بالکن خالی‌ست و استخوا‌ن‌های مرغ روی کاغذ‌های ریز نوشته‌ی من تلنبار می‌شود...

وسوسه

اگر نور چراغ را این‌جور توی صورتم نتابانند٬ می‌توانم اعتراف کنم که تمام گناه من این است که در مقابل وسوسه‌ها ناتوانم! حتی گاهی ظاهربین هم می‌شوم و رنگ و لعاب فسفری و زنده‌ی وسوسه‌ها به راحتی می‌تواند از راه به درم کنند. حالا این وسوسه می تواند شامل خوردن یک شیرنی ناپلئونی کوچک در یک بعد از ظهر گرم تابستانی باشد یا رانندگی با سرعت مرگ‌بار در پیچ‌ جاده‌ها یا رقصیدن زیر باران با ریتم تند و جنجالی و یا مثلن خوابیدن با مردی که قرار است فردا فراموشش کنم...

راستش باید اعتراف کنم وسوسه‌ها گریزگاه‌های کوچک من هستند. هرچند هرزه وبی‌خیال و سنگدلند ولی من ماجراجویی‌شان را دوست دارم...اگر نباشند زندگی‌م غیرقابل تحمل و بی‌مزه از آب درمی‌آید...زن کوچک درونم یاد گرفته برای زنده‌گی کردن گه‌گاهی باید پیچ زندگی را برعکس بچرخاند و از شنیدن صدای جیغش لذت ببرد...شاید خبیثانه به نظر بیاید ولی تنها کاری‌ست که می‌توانم برای خودم انجام دهم...

راهش را می‌توانم به شما هم بگویم: باید لباس قدیسان برایتان گشاد باشد٬ یک جای امن داشته باشید و کلاهتان را آنجا پنهان کنید تا نقش قاضی را برایتان بازی نکند و در ضمن اصول اخلاقی‌تان هم چندان تعریفی نباشد...سخت‌ترین قسمتش هم این است که به فردا فکر نکنید...به فرداهای لعنتی که همیشه هم مثل هم شروع می‌شوند٬ با احساسات ضدونقیض کلافه کننده٬با واگویه های ذهنی و با وجدانی که بی اجازه و قبل از وقت چسب دهانش را کنده تا شیرینی ماجرایی که پشت سر گذاشتی زهرمارت کند...

حیف که کاغذ را از زیر دستم می‌کشند وگرنه از وسوسه‌ی جدیدم برایتان می‌گفتم...از وسوسه‌ی رقصیدن با لباس شهوت‌اگیز قرمز برای پسرک شانزده‌ساله‌ی جذابی که مدت‌هاست طور دیگری نگاهم می‌کند...

جاده

فکر کردم بهترین کار همین است! چهارزانو روی تختم نشستم و با وجود اشک ریزی فراوان چشمم به صفحه‌ی لپ‌تاپ خیره شدم...وارد بلاگفا شدم و بعد صفحه‌ی مدیریت بلاگ و آن علامت دایره‌شکل منحوس قرمز...رنگ قرمز را فقط این جور وقت‌هاست که دوست ندارم...به اندازه‌ی تقه زدن روی علامت٬ و به فاصله‌ی یک ثانیه‌٬ گل کوچک در یک شب طوفانی پاییزی از ترس باد غوز می‌کند و برای همیشه می‌خوابد...

اینجا بود که عوضی‌بازی درآوردم و مثل کسی که می‌خواهد صورت میت را قبل از دفن کردنش ببیند روی "مشاهده وبلاگ" کلیک کردم...راستش همین که صفحه‌ی نارنجی ـ رنگی که بیشتر از بقیه‌ی رنگ‌ها برای توصیف من مناسب است ـ را دیدم تمام شهامتم را از دست دادم...خوب که فکر می کنم می بینم اینجا هیچ شباهتی به خانه ندارد...خانه جای آرام و قرار است و من انگار فرزند حلال‌زاده‌ی باد باشم هیچ‌جا آرام نمی‌گیرم...اینجا٬ این صفحه‌ی نارنجی بیشتر شبیه جاده است...جاده‌ای که باید با پای پیاده پیمود و توی پیچ و خمش گم شد...

حال خراب این ‌روزهایم برای همین است...برای این سکون لعنتی که تمام هم نمی‌شود...برای همه آن برنامه‌های لنگ در هوا...برای دلتنگی برای خواندن...از وبلاگ بگیر تا کتاب و مجله و دستورهای آشپزی...راستش دیگر نمی دانم از شدت بی‌چارگی‌ست که گریه می کنم یا که همان نقاهت کوفتی بعد از کشیدن بخیه‌هاست...

دلیل حذف کردنش؟ از جسته و گریخته بودن متنفرم...یا باش! یا نباش!

دلیل حذف نکردنش؟ من یک عوضی‌ام٬ بی‌تعارف!

پای خرگوش نازنین من

انگار که یک پای خرگوش یا نعل اسب توی جیبم دارم...دقیقن به همین اندازه خوش‌شانسم. خوش‌شانسیم بابت خوب شدن چشمم یا دوباره سرپا شدنم نیست. بیشتر برمی‌گردد به دوستان زیبایی که دارم...دوستانی که این مدت دورادور هوام را داشتند.با کامنت‌ها و پیغام‌هاشون٬ با احوال‌پرسی و نگرانی‌هاشون. با بودنشون...

حالم خوب است! کمی عصبی و زودرنجم. فکر می‌کنم از اثرات داروهای بیهوشی لامصب باشد. تمام پوست تنم خشک است. حساسیت دارم و قند خونم یکهو بالا رفته است. حتی فراموشی موضعی هم گرفته ام. دائم فکر می‌کنم زشت شده‌م...هنوز زیر چشم‌هام تیره است و بالای پلکم ورم دارد...راستش قیافه‌ام را که توی آینه می بینم دماغم را چین می ‌دهم و انگار که آلوچه خورده باشم ترش می‌کنم. گفتم آلوچه! باورتان نمی‌شود اگر بگویم که چقدر دلم شکلات و شرینی می‌خواهد...با اینکه دوبار٬ قاچاقی ناخنکی زدم ولی دیشب باز خواب یک شکلات تخته‌ای هرزه‌ی لینت را دیدم که برایم عشوه می‌آمد. دلم برای نوشتن تنگ شده است. وقتی به هوش آمدم اولین چیزی که یادم آمد آقای"د" و تمام سخت‌گیری‌هاش بابت رسم‌الخط بود. بعد که حواسم بیشتر سر جا آمد تازه یاد مامان و بابا افتادم...خواب‌های عجیب و غریبم تمامی ندارد...رویاهایم کمی دور از دسترس شده‌اند و من فکر می کنم زندگیی که ارزش دو خط خواندن را نداشته باشد که اسمش زندگی نیست...زمان مسئله‌ای‌ست که من را همیشه نگران می کند...من از گذر زمان وقتی هیچ کار مفیدی نکرده‌ام مثل سگ می‌ترسم...کاش این فراموشی و سردرد لعنتی زودتر دست از سرم بردارد...

چقدر از این شاخه به آن شاخه پریدم...درست مثل زندگی خودم...درست مثل همین روزهایم٬ خودم را روایت کردم...من زیاد اهل صحبت کردن از حالم نیستم. به خاطر شما و این پای خرگوش نازینین است که دارم سعی می کنم جزییات را بنویسم...می‌دانم با همه تلاشم توضیحاتم احتمالن بدوی از اب درمی‌آید ولی همین را از من بپذیرید راستش تمام این‌ها را گفتم که فقط بگویم ممنونم! یک جور عجیبی ممنونم...

مرسی برای بودنتون...برای پیغام های خصوصی و کامنت هاتون. متاسفانه حالم چندان خوش نیست...عمل پیوند موفقیت آمیز نبوده و چشمم قرنیه را پس زده...دارم تمام سعی ام را می کنم که خوب باشم ولی راستش ترسیدم خیلی هم ترسیدم...ترس هم چیز مزخرفی ست...احتمالن از جذام و طاعون هم بدتر است. اگر انقدر نترسم اوضاع بهتر می شود ولی من همه‌اش می ترسم...دلم می خواهد یکی تکانم دهد و بگوید بیدار شو...بعد من عرق کرده از کابوس وحشتناکی که می بینم بیدار شوم٬ یک نفس عمیق بکشم و به پیر درخت چنار محله مان سلام کنم...

توی آشپزخانه کنار پنجره‌ی نیمه‌بازِ پاسیو نشسته بودم و سیب‌زمینی خلال می‌کردم. خورش قیمه روی گاز آرام‌آرام قل می‌زد و جا می‌افتاد. یک مشت سبزی خوردن هم با تربچه‌های قرمز و خوش‌رنگش جلوی روم پخش شده بود روی پارچه‌ی سفید. خمیازه کشیدم. باد کولر هُرهُر کنان می‌خورد توی صورتم. از آن روزهای آفتابی کش‌دار و تنبل بود. یک خمیازه‌ی دیگر و ناگهان چشمم افتاد به یک لکه‌ی سیاه روی یکی از خلال‌های چاق سیب‌زمینی. برش داشتم. چاقور را فرو کردم داخلش تا لکه را درآرم. با تعجب دیدم لکه ازش جدا نمی‌شود. نگاهم برگشت سمت سبزی‌خوردن‌ها. روی دم‌دست‌ترین تربچه‌ی نقلی هم یک لکه سیاه کوچک افتاده بود. چاقو را داخلش فرو کردم و بوی تندی بلند شد. بی‌فایده بود لکه سرجاش مانده بود. ضربان قلبم بالا رفت. چشم‌هام با نگرانی به سمت گلدان‌های سبز دور پاسیو برگشت. لکه سیاه روی یکی از برگ‌های بنفشه آفریقایی محبوبم نشسته بود. دست‌هام را بالا آوردم. لکه سیاه زیر انگشت اشاره‌ام بود. بغض کردم. لکه تار شد. دست‌هام را پشت سرم پنهان کردم. بلند شدم تا زیر گاز را خاموش کنم. بی‌خیال خلال‌های سیب‌زمینی و سبزی‌خوردن‌های اشتها آور یک‌راست رفتم توی اتاقم و با دست‌های لرزان شماره‌ی چشم‌پزشکم را گرفتم: یه لکه‌ی سیاه توی چشممه...راستش دقیقن توی چشمم نیست...یه لکه سیاه همه‌ش جلوی چشممه...دکتر مکث کرد:ساعت پنج کلینیک می‌بینمت...پرده را کشیدم تا همه‌جا تاریک شود...انقدر تاریک شود که هیج اثری از لکه‌ سیاه نباشد...

سایه‌اش دراز و لاغر و تکیده افتاد روی دیوار ِنیمه‌تاریک خانه. دستش را بالا آورد و انگشت‌های نیمه‌باز و درشتش به سقف خانه رسید و بعد در یک چشم به هم زدن کوبیدش توی صورت تو!

اول صدایی مثل وزوز هزاران هزار مگس شنیدی. بعد داغ شدی و احساس کردی مثل کاه از روی زمین کنده شده‌ای و وقتی پاهایت روی زمین نبود٬ سرت سوت کشید و ناگهان خون دماغ شدی و آن‌وقت به پشت روی سرامیک‌های خنک افتادی...آرنجت را تکیه‌گاه کردی٬ به بغل چرخیدی و خیره شدی به جایی که لابد سایه ایستاده بود. از روی ساعت دیواری تا پنج دقیقه و پنجاه و سه ثانیه دوام آوردی. آن‌قدر دوام آوردی تا سایه به پشت چرخید و روی دیوار دور و کوچک شد. آمدم بالای سرت. موهای سیاه بافته‌ات روی یک شا‌نه‌ات افتاده بود و چشم‌هایت می‌درخشید و مثل همیشه هم ازش اشک نمی‌آمد٬ حتی اگر پلک می‌زدی. آرنجت بی‌هوا لرزید و از زیر تنت دررفت و دوباره به پشت افتادی و چشم‌هایت را بستی. انگار که مرده‌ای. 

صدای بسته شدن در که آمد کنارت روی سرامیک‌های خنک دراز کشیدم و به رد خون که از گونه‌ات روی زمین می‌چکید نگاه کردم. فکر کردم من باید دختر تو می‌شدم٬ چون لجباز و افسارگسیخته و مغروری و رنگ پریده‌ی صورتت بهت نمی‌آید...انگشتم را آرام توی خون غلتاندم و آهسته روی گونه‌هایت کشیدم  تا سرخ وبشاش به نظر بیاید و بعد سراغ لب‌های کوچکت رفتم تا زیبا و خواستنی‌ش کنم. خیالم که راحت شد٬ پاهایم را توی شکم جمع کردم و سرم را روی زانو گذاشتم تا مثل یک جنینِ کوچک به نظر برسم. آن‌وقت آهسته دستم را زیر بلوز مل‌مل نازکت خزاندم و روی شکم نرم و سفیدت گذاشتم. 

در زندگانی شب هایی هست که...

در زندگانی شب‌هایی هست که آدم خوابش نمی‌برد...بی‌خوابی می‌زند پسِ سرش و چشم‌هایش مثل قورباغه بیرون می‌پرد و هرچه هم غلت می‌زند فایده ندارد...در این شب‌ها به هیچ عنوان یک جعبه گواش فسیل شده و چند عدد رنگ روغن وینزور درب و داغان جلوی دست‌تان نگذارید! بیندازینشان دور. به هرحال احتیاط شرط عقل است...دمِ دست‌تان نباشد بهتر است...چون ممکن است در یک بی‌خوابی شبانه ناگهان هوس کنید خودتان را با موی قرمز و آبی تجسم کنید و از آن‌جاییکه رنگ‌بازی کلن عمل جذابی‌ست هی بیشتر رنگ‌ها را به موهای رشته رشته‌اتان بمالید و هی جلوی آینه ببیشتر و بیشتر به خودتان لبخند بزنید و کار به جایی برسد که دست‌آخر کله‌ای با موهای نصف هایلایت شده‌ی آبی و نصف هایلایت شده‌ی قرمز تحویل خودتان بدهید...تا اینجایش مساله چندان مهمی نیست...جریان از آنجا شروع می‌شود که به حمام می‌‌روید و ناگهان متوجه می‌شوید که با پانصد بار شامپو کردن رنگ‌ها پاک نمی‌شوند و اصلن وضعیتی‌ست! و مجبور می‌شوید از ساعت ۷ صبح به موبایل آرایشگرتان زنگ بزنید و در حالیکه رویتان نمی‌شود کل ماجرا را تعریف کنید و به قهقه‌هایش گوش دهید...دست آخر هم یک هد گنده به سرتان بزنید و در حالیکه اطرافتان را می‌پایید خودتان را داخل آرایشگاه پرتاب کنید و  التماسش کنید یک فکری به حالتان بکند و او همان طور که دست لای موهایتان می‌کشد٬ از شدت خنده اشک از چشم‌هایش بیاید و سرفه‌اش بگیرد و جان‌تان را به لب‌تان برساند انقدر که بگوید: جون من بگو چه فکری کردی که این کار رو کردی؟ جون من دوباره تعریف کن که دیشب چی کار کردی...خانم فلانی٬بچه‌ها گوش می دین دیشب چی کار کرده...جون من گوش کنین دیشب چی کار کرده...