پشت چراغ قرمز گیر کرده بودم و از توی ماشین پیرزن را زیرنظر داشتم. از همان فاصله‌ی دور هم می‌توانستم ببینم که بهم زل زده است. پیرزن لاغر و دراز بود. با صورت استخوانی و خشن. اخم داشت و هیچ هم مهربان نبود.با قدم‌های بلند مستقیم آمد سمتم و با کفِ دست محکم کوبید به شیشه. از جا پریدم. شیشه را دادم پایین: "چته؟!" مشتش را نزدیک دماغم آورد: "بگیر!" فکر کردم از این قرآن‌های خیراتی باید باشد. خیلی شیک گفتم: "ممنون٬ لازم ندارم." براق شد سمتم: "گفتم بگیر! من عادت ندارم توی خیابون دوره بیفتم و وقت تلف کنم! پیرم دراومد تا تونستم گیرت بیارم!" چراغ سبز شد. آسمان بی‌هوا تاریک شد و باران گرفت. ماشین‌ها به سرعت از کنارم رد می‌شدند و راننده ماشین پشتی بوق می‌زد و دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. مردم می‌دویدند تا جایی سرپناه بگیرند. آب از سر و روی پیرزن می‌چکید. تارهای خیس مویش روی پیشانی چسبیده بود و قطره‌های آب از دماغ عقابیش پایین می‌چکید. دست عرق‌کرده‌م را جلو آوردم. پیرزن دو کاغذ تا شده انداخت کف دستم و گفت: "بندازشون گردنت!" راننده ماشین پشتی داد و فریاد کنان از کنارم ویراژ داد. باران٬ تگرگ شد و پیرزن راهش را کج کرد و دور شد. انگاری چشم‌های پیرزن سبز بود! آبی نبود؟

نصفه‌شبی روی تختم٬ توی تاریکی نشسته‌ام. با جوراب‌های پشم‌آلو و ژاکت بنفش کلاه‌دار. پنجره‌ی اتاق چهارتاق باز است و سوز می‌آید. ساعت ۲:۴۷ دقیقه است که تلفن زنگ می‌خورد. صفحه‌ی نارنجی‌ش در مقابل چشم‌های متعجبم خاموش و روشن می‌شود. کشیده بودمش که! خوب یادم هست! تلفن را جواب می‌دهم. سمیراست: "تا حالا برای کسی تعریف نکردم مامانم چطور مرد...می‌خوای بشنویش؟ " راستش لرز کردم. کلاه ژاکت را کشیدم روی سرم و زانوهام را توی شکم جمع کردم. سمیرا یکریز حرف می‌زد. به قسمت مرده‌شورخانه که رسید حس کردم حالم دارد بهم می‌خورد. توی گوشی نفس‌نفس می‌زدم. وقتی همه‌چیز را موبه‌مو شرح داد گوشی را گذاشت و رفت. فکر کردم چشم‌های مامان سمیرا سبز بود! آبی نبود؟

بلند شدم رفتم توی بالکن. غلظت تاریکی راه رفتن را سخت می‌کرد. انگار که توی یک استخر سیاه دارم راه می‌روم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم برای هر قدمی که برمی‌دارم باید انقدر تقلا کنم. خسته و عرق‌کرده نشستم روی صندلی. خیره به درخت‌های چنار٬ که ناگهان حس کردم تاریکی غلیظ مقابلم ورم می‌کند و کش می‌آید. یک دست با ناخن‌های دراز از درون تاریکی بیرون آمد. غول کوچک سبزی‌ست. لزج و بدرنگ با چشم‌های عجیب و دوست‌د‌اشتنی. فکر می‌کنم حتمی عاشقم است. دستش را می‌گیرم تا با هم به رختخواب برویم. کنار هم دراز می‌کشیم و غول در آغوشم می‌کشد. چشم‌هایم را می‌بندم. فکر می کنم چشم‌های غول سبز بود! آبی نبود؟