سه روز و چهارده ساعته که نخوابیدم! اون چند تا چُرت کوچیکی که بعدش از اضطراب یه متر هوا پریدم که خواب حساب نمی‌شه. به غلط کردن افتادم. از خوابیدن به غلط کردن افتادم. بس که خواب می‌بینم. نه از اون خواب‌های دوست داشتنی که مخصوص بعدازظهرهای تابستانی زیر هُرهُر خنک کولر‌های آبی‌ست. خواب‌های سنگین و رمزآلود٬ خواب‌های شهوانی و بی‌سروته٬ خواب‌های زجرآور٬ خواب‌هایی که نیمه‌کاره رها می‌شن٬ خواب مرده‌ها٬ خواب زنده‌های فراموش شده و هر جور خوابی که فکرش رو بکنین...

در حقیقت اون اوایل باهاش تفریح می کردم. مثلن وقتی خواب دیدم که راننده‌ی یه مشت دزد کمدی شدم و پول‌ها رو از بانک بیرون کشیدیم و من با سرعت دیوانه‌وار در حال رانندگی در جاده پیچ‌د‌رپیچ کوهستانی هستم تا به مرز برسیم کلی هم به خودم افتخار کردم٬ یا مثلن وقتی که خواب پدربزرگم رو دیدم! بنده‌ی خدا هیچ شباهتی به اون پیرمرد موقر و با ابهت بازاری که رای م.صدق رو جمع می‌کرد نداشت. لباس بنفش شوالیه‌ها رو پوشیده بود و با آستین‌های پفدار جلوی روم ایستاده بود و از اینکه شمشیر رو برعکس دستم گرفتم دائم سرزنشم می‌کرد و جیغ می‌کشید. ولی بعد ورق برگشت. خواب‌ها ماهیت شومی به خودشون گرفتن و اون‌قدر هولناک شدن که وقتی از خواب می‌پریدم لباس به تنم چسبیده بود و موهام خیس از عرق دور گردنم پیچیده بود...خواب طناب دار و اعدام می بینم٬ خواب دخترهای باکره‌ای که از طناب حلقه شده دور گردنشون می‌لرزن٬ خواب آدم‌های درحال احتضار با چشم‌های برگشته٬ خواب پرت شدن از بلندی با دست‌هایی که دوسوی بدنم باز شده٬ خواب خودکشی توی دریای سورمه‌ای با جیب‌های پر شده از سنگ٬ خواب آدم‌هایی که فراموششون کردم٬ خواب چهره‌هایی که دائم برای این فراموشی توبیخم می‌کنن و به خونم تشنه‌ان٬ خواب شکنجه دادن در حالی که شخص نقاب‌دار سنگ‌دل خود منم! این بدترین خوابی بود که دیدم. چنان لذتی از آه و ناله‌ی بدبختی که زیردستم افتاده بود می‌بردم که حالم از خودم بهم خورد... نه! بهتره تمومش کنم...انگار نوشتن ازش حالم رو بدتر کرده. این بار نوشتن هم دردی دوا نکرد! حوصله‌ی ویرایش متن رو ندارم. کلمه‌ها جلوی چشمم انگار که یه مشت پروانه باشن بال‌بال می‌زنن...خواب‌ِ لعنتی...الان درست سه روز و چهارده ساعته که نخوابیدم...

پشت چراغ قرمز گیر کرده بودم و از توی ماشین پیرزن را زیرنظر داشتم. از همان فاصله‌ی دور هم می‌توانستم ببینم که بهم زل زده است. پیرزن لاغر و دراز بود. با صورت استخوانی و خشن. اخم داشت و هیچ هم مهربان نبود.با قدم‌های بلند مستقیم آمد سمتم و با کفِ دست محکم کوبید به شیشه. از جا پریدم. شیشه را دادم پایین: "چته؟!" مشتش را نزدیک دماغم آورد: "بگیر!" فکر کردم از این قرآن‌های خیراتی باید باشد. خیلی شیک گفتم: "ممنون٬ لازم ندارم." براق شد سمتم: "گفتم بگیر! من عادت ندارم توی خیابون دوره بیفتم و وقت تلف کنم! پیرم دراومد تا تونستم گیرت بیارم!" چراغ سبز شد. آسمان بی‌هوا تاریک شد و باران گرفت. ماشین‌ها به سرعت از کنارم رد می‌شدند و راننده ماشین پشتی بوق می‌زد و دست‌هاش را توی هوا تکان می‌داد. مردم می‌دویدند تا جایی سرپناه بگیرند. آب از سر و روی پیرزن می‌چکید. تارهای خیس مویش روی پیشانی چسبیده بود و قطره‌های آب از دماغ عقابیش پایین می‌چکید. دست عرق‌کرده‌م را جلو آوردم. پیرزن دو کاغذ تا شده انداخت کف دستم و گفت: "بندازشون گردنت!" راننده ماشین پشتی داد و فریاد کنان از کنارم ویراژ داد. باران٬ تگرگ شد و پیرزن راهش را کج کرد و دور شد. انگاری چشم‌های پیرزن سبز بود! آبی نبود؟

نصفه‌شبی روی تختم٬ توی تاریکی نشسته‌ام. با جوراب‌های پشم‌آلو و ژاکت بنفش کلاه‌دار. پنجره‌ی اتاق چهارتاق باز است و سوز می‌آید. ساعت ۲:۴۷ دقیقه است که تلفن زنگ می‌خورد. صفحه‌ی نارنجی‌ش در مقابل چشم‌های متعجبم خاموش و روشن می‌شود. کشیده بودمش که! خوب یادم هست! تلفن را جواب می‌دهم. سمیراست: "تا حالا برای کسی تعریف نکردم مامانم چطور مرد...می‌خوای بشنویش؟ " راستش لرز کردم. کلاه ژاکت را کشیدم روی سرم و زانوهام را توی شکم جمع کردم. سمیرا یکریز حرف می‌زد. به قسمت مرده‌شورخانه که رسید حس کردم حالم دارد بهم می‌خورد. توی گوشی نفس‌نفس می‌زدم. وقتی همه‌چیز را موبه‌مو شرح داد گوشی را گذاشت و رفت. فکر کردم چشم‌های مامان سمیرا سبز بود! آبی نبود؟

بلند شدم رفتم توی بالکن. غلظت تاریکی راه رفتن را سخت می‌کرد. انگار که توی یک استخر سیاه دارم راه می‌روم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم برای هر قدمی که برمی‌دارم باید انقدر تقلا کنم. خسته و عرق‌کرده نشستم روی صندلی. خیره به درخت‌های چنار٬ که ناگهان حس کردم تاریکی غلیظ مقابلم ورم می‌کند و کش می‌آید. یک دست با ناخن‌های دراز از درون تاریکی بیرون آمد. غول کوچک سبزی‌ست. لزج و بدرنگ با چشم‌های عجیب و دوست‌د‌اشتنی. فکر می‌کنم حتمی عاشقم است. دستش را می‌گیرم تا با هم به رختخواب برویم. کنار هم دراز می‌کشیم و غول در آغوشم می‌کشد. چشم‌هایم را می‌بندم. فکر می کنم چشم‌های غول سبز بود! آبی نبود؟