من باید باستانشناس میشدم. اینرا کمی بعد فهمیدم. کمی بعد که میگویم منظورم دوران راهنماییست. یادم نمیآید قبلترش رشته مورد علاقهم چی بود. دکتر و مهندسی که احتمالش کم است. با خلبانی هم که میانهای نداشتم. اصولا بیشتر از آنچه نگاهم به آسمان باشد به زمین دقت میکنم...آنموقعها دائم کتابهای چند جلدی تاریخ میخواندم و توی هپروت خودم را با جلیقه چند جیب و پوست آفتاب خورده مجسم میکردم که در بیابان چهلتکه از روی نقشه لابد دنبال محل دقیق شهر گمشدهام...
یک بعدازظهر آرام بود اگر اشتباه نکنم. با خوشحالی از اتاقم در آمدم و روبه روشان ایستادم که میدانید قضیه چیست؟ من میخواهم باستانشناس بشوم! نگاه هاجوواجشان بهم گیر کرد. گفته بودم که توی این سن چه بچه خوب٬ مودب و درسخوانی شده بودم؟ گفته بودم چطور افسارم را می چرخاندند و دائم بهبه و چهچه میکردند؟ این شد که جا خوردند و هول برشان داشت. فکر می کردند شوخیم گرفته. شوخی نمیکردم که! مگر آدم راجع به بزرگترین تصمیم زندگیش شوخی میکند؟ مگر اینچیزها شوخیبردار است اصلا! پا پس نکشیدم! خانه شلوغ شد. عموی دکترم٬ پسر عموی شریف رفته٬ دختر عموی شاگرد اولی شهید بهشتی و فیلان وفیلان از در ودیوار آمدند تو! ترس برم داشت...بابا از هولش چنان افسار را کشید که من دردم آمد...گیج شده بودم . مگر چه شده که همه انقدر پریشانند؟!
تا ۴ ماه مقاومت کردم...باید به خودم تبریک بگویم. یک تنه ایستاده بودم و زیر بار افکار پوسیدهاشان نمیرفتم. جنگ نابرابری بود...اگر بازنده شدم دلیلش همین بود جانم!
تحولات مثبت من از همان موقع به پایان رسید. برگشته بودیم سر خانه اول. آنها افسار را چند لا کرده بودند و من سرکشیم را چند برابر...توی دانشگاه ورق برگشت. دیگر حس و حالی نمانده بود که بخواهم ادامه دهم. اقتصاد نظری را در مقابل کامپیوتر انتخاب کردم چون فقط لقب مهندسی را یدک نمی کشید. لجبازی بچهگانهای بود. خودم می دانم. ناراضی و کلافه میرفتم دانشگاه و میآمدم...این آن زندگی نبود که پیشبینی کرده بودم. تمام دست و پام پر شده بود از ریسمانهای نازک و بیرنگ روزمرگی...انگار از حالا میتوانستم بیست سال بعد را هم پیشبینی کنم...اینچیزها با روحیهام هیچوقت سازگار نبوده. به نظر میآمد با همین دستها دارم خودم را زنده به گور میکنم...ترم شش به خودم آمدم. تصمیمم برای انصراف جدی بود. حالا نه که فکر کنید خیلی راحت بودها! اتفاقا برعکس...پر از ترس و تردید بودم. مملکت مدرکگرایی داریم.این را شما بهتر از من میدانید...
حالا دیگر میدانستم میخواهم چه کاره شوم. باستانشناسی به روزهای دوری تعلق داشت. چیزی جدیتر از این حرفها داشت ته ذهنم وول میخورد. نشتم به مطالعه...این تصمیم دوم حتی از انصراف دادن هم بدتر بود. چشمهاشان را گشاد کردند و کاغذها را از زیر دستم کشیدند...نه اینکه آدمهای بدی باشندها...اینچیزها برایشان تعریف نشده بود...همان روزها بود که با آقای د آشنا شدم...حتی از شهرت فراگیرش هم بیخبر بودم...ملاقاتمان کاملا معصومانه اتفاق افتاد. نشسته بودیم روبهروی هم و هیبت دفترش با آن کتابهای تا سقف چیده شده من را ترسانده بود. فوری اعتراف کردم: من مدرک ندارم! گفت: خب٬ که چی؟! گفتم: درسم رو نصفه رها کردم...سکوت! گفتم: می خواستم باستانشناس بشم ولی سر از دنیای اقتصاد درآوردم! گفت: اگه نتونستی باستانشناس خوبی بشی حداقل اقتصاددان بدی هم نشدی!
این بحث اینجا تمام نمیشود...این بحث ادامه دارد. باید یک روز سر فرصت از آقای د برایتان بگویم. باید سرفرصت بنشینیم کنار هم با چای تازه دم و من برایتان از روزهایی که گذراندیم تعریف کنم...حالا نمیشود! موقعش که برسد همه چیز را میگویم...