پیک آخر رو مهمون من باشین لطفا...

هر کسی باید بلد باشه خودش رو در آغوش بکشه! آغوشی که نرم و دست‌ودل‌باز و مهربون باشه...اونطور که بی‌خیال و بی‌فکر بتونی بلغزی توش. اون‌طور که بازوهای لختت با نوک انگشت مسح بشه. اون‌طور که یادت بره پیشونی تب‌دارت بی‌طاقتت کرده این‌روزها. اون‌طور که صدای بدیمن گوینده اخبار با صدای دوره‌گردِ پیر کوچه‌ها به‌هم بپیچه. اون‌طور که بغضِ ملایم و مغرورت با خس‌خس آهسته‌ای باز بشه...

هر کسی باید بلد باشه خودش رو در آغوش بکشه! برای وقت‌هایی که کسی نیست یا آغوشش ارضا کننده نیست٬ برای وقت‌هایی که تب‌دار و آشفته و بی‌قراره٬ برای وقت‌هایی که نمی‌تونه یا نباید حرفی بزنه٬ برای وقت‌هایی که صداش به هیج‌جا نمی‌رسه٬برای وقت‌هایی که ناتوانه....برای وقت‌هایی که دوست نداره کسی بدونه ناتوانه...

این‌جور وقت‌هاست که باید بلد باشه خودش رو در آغوش بکشه٬ نوازشش کنه٬ اشک‌هاش رو پاک کنه و زمزمه کنه: می‌گذره دختر جان٬ می‌گذره! باید بلد باشه که همان‌طور که خودش رو در آغوش کشیده دست ببره زیر تخت٬ قوطی رو بیرون بکشه. بده دستِ خودش. اصرار کنه بنوش٬ بهش احتیاج داری امشب...که تشر بزنه لاجرعه بنوش... حالا وقت مزه مزه کردن نیست! و بعد باقیمانده قوطی رو با بی‌خیالی بذاره کنار تخت. اجازه بده گونه داغت رو بذاری روی ملافه خنک. پاهات رو مچاله کنی توی شکمت و وقتی خواب‌آلود غر می‌زنی که این طور که نمی‌شه! همین‌طور خشک و خالی که درست نیست! حتی یادم رفت بگم به سلامتی کسی یا چیزی! اخم کنه که حالا وقت این‌چیزها نیست...بخواب! سعی کن بخوابی! اصرارتر که کنی تسلیم شه. باقیمانده قوطی رو دستت بده. کمکت کنه بنشینی. تو قوطی رو بیاری بالا. به اطراف نگاه کنی...کسی نیست جز خودت... لبخند بزنی با بغض: به سلامتی شما می‌نوشم...پیک آخر رو مهمون من باشین لطفا...  

چای با طعم لیمو و چند قطره اشک اضافه

بعد همان‌طور که روی تختم کز کرده‌ام و زانو به بغل پتو را دورم پیچانده‌ام و با بغض فکر می‌کنم امروز چه چایِ شوری دم کرده بود مامان٬ پیداش شود! در را باز کند و با قدم‌های بلند بیاید سمت‌م٬ آن‌طور که چشم‌هایم چهارتا شود و بهتم بزند که این کره‌خر اینجا چه کار می‌کند و چطور آمده بی‌سروصدا که من نفهمیدم و مگر این خانه بی‌صاحب است اصلا! و داد بزنم: چه کسی اجازه داده سرت را مثل گاو بندازی پایین و بیایی تو؟! و یادم بیاید که در را قفل کرده بودم انگار و تا بخواهم تعجب‌تر کنم مچ دستم را گرفته باشد و وقتی پسش می‌زتم چانه‌ام را با سماجت بالا بیاورد٬ آن‌قدر که مجبورم کند نگاه کنم در چشم‌هایش و آن‌وقت آرام بگوید: باز از چی ترسیدی دختر جان؟ و نگاهش جوری عمیق باشد که چانه‌ام بلرزد و چشم‌هایم لبالب شود و بخواهم رو بگردانم ولی نگذارد. آن‌وقت پتو را کنار بزند و وادارم کند بایستم. شلوار جینم را دستم بدهد با کانورسِ کهنه‌ام٬ بگوید موهات را بالای سر ببند تا فرهای بلندش از جلوی چشم‌هات کنار برود و بگوید مهم نیست بلوزت را عوض کنی... به درک که اسپری نیوات را توی شلوغی اتاق پیدا نمی کنی...نمی خواهد خط چشم بکشی یا دوش بگیری بیا همین شال مشکی‌ت را که پشتِ مبلِ تخت‌خواب‌شو٬ چروک شده سرت کن و همراهم بیا...و من هی بغض‌ترم بگیرد که شالم بوی شوری می‌دهد و کاش سرم نکنم و دستم را بکشد که چه اشکالی دارد...

که کنارِ هم بنیشینیم توی ماشین و من هی بیرون را نگاه کنم و هی فکر کنم چرا امروز همه چی را تار می‌بینم و بگویم لابد دو بینی پیدا کرده‌ام و بپرسم: تهران که دریا ندارد٬ پس چرا من این‌همه بوش را حس می‌کنم؟  نخندد اصلا! شیشه را بدهد پایین و بگوید یادم هست که از کافه‌هایی خوشت می آید که میزهاشان رومیزی چهارخانه سفید و قرمز دارند و صندلی‌هاش قژقژ می‌کنند و بوی قهوه و کهنگی می‌دهد و موزیکش بم وسنگین است و ترانه اش را به زبانی می‌خواند که سر در نمی‌آوری. درست نمی‌گویم؟!...و من باز ترس برم دارد که چرا وقتی این‌چیزها را می‌گوید انقدر هوا مرطوب و شور می‌شود...

توی کافه توضیح ندهم قهوه دوست ندارم و اصلا بلد نیستم قهوه بخورم و برایم چای سبز با طعم لیمو سفارش دهد...چایم بزرگ باشد و داغ ...طوری که وقتی می‌نوشمش فقط چشم‌هایم از بالایش پیدا باشد و بخندد و بگوید چای خورتر از تو ندیده‌ام...و من لبخندم نیاید حتی و باز بگوید خبرهای جدید را شنیده ای؟ سیگار آتش بزند و شیر نسکافه بنوشد و برایم بلند بلند حرف بزند تا نشنوم دیگران با دلسوزی سر تکان می‌دهند و پچ‌پچ می‌کنند: هی...دختره رو نگاه! ببین تنها نشسته٬ چای می نوشد با طعم لیمو و چند قطره اشک اضافه...

پ.ن: غمگینمه این روزها. آدرس کافه را بهم بدهید٬ حتی اگر رومیزی‌های چهارخانه قرمز و سفیدش را برده باشند خشک‌شویی...

یه بوس کوچولو

بعد که بوسه اتفاق افتاد٬ حالا شما بگو از سر هر چیزی! شهوت٬ تنهایی٬ تجربه٬ عشق یا مستی٬ وقتِ خوبیه برای این‌که بفهمیم این آدمه٬ آدمِ ادامه‌اش هست یا نه...مهم هم نیست کیفیت بوسه چطور بوده٬ که امن و بی‌حاشیه بوده مثلا یا داغ و گزنده و یا حتی شفاف و واضح و یا حتی‌تر خشک و رسمی و یا مثلا خجول اما مشتاق... به این‌چیزهاش کاری ندارم...حرفم چیز دیگه‌ایه! بوسه که اتفاق افتاد٬ چشم‌هامون که رو به هم باز شد٬ همون موقعی رو می‌گم که هنوز نفس‌هامون روی لب و گردن همه٬ موقع خوبیه که بفهمیم همه چیز از چه قراره!

موقع خوبیه که بفهمیم باید به این اتفاق مثل ته مونده آفتابِ کسل و تنبل روی بالکن نگاه کنیم یا یه قهوه غلیظ با دو قاشق شکرِ اضافه یا صرفا یه قایق‌سواری دونفره روی یه دریاچه آروم یا ماجراجویی در همین حوالی یا بالا انداختن استامینوفن کدئین بعد از یه روز پر مشغله یا بستن کوله پشتی بزرگه برای آغاز یه سفر هیجان‌انگیز برای مابقی زندگی...

 بوسه‌ها ساده‌تر و بی‌خیال‌تر از اونی هستن که نقش بازی کنن٬ بی‌دغدغه‌تر از اونی هستن که به عواقبش فکر کنن و  البته نرم‌خوتر از اونی هستن که بتونن کلک بزنن...

شما اول بگو مدرک چی چی داری؟!

من باید باستان‌شناس می‌شدم. این‌را کمی بعد فهمیدم. کمی بعد که می‌گویم منظورم دوران راهنمایی‌ست. یادم نمی‌آید قبل‌ترش رشته مورد علاقه‌م چی بود. دکتر و مهندسی که احتمالش کم است. با خلبانی هم که میانه‌ای نداشتم. اصولا بیشتر از آنچه نگاهم به آسمان باشد به زمین دقت می‌کنم...آن‌موقع‌ها دائم کتاب‌های چند جلدی تاریخ می‌خواندم و توی هپروت خودم را با جلیقه چند جیب و پوست آفتاب خورده مجسم می‌کردم که در بیابان چهل‌تکه از روی نقشه لابد دنبال محل دقیق شهر گمشده‌ام...

یک بعدازظهر آرام بود اگر اشتباه نکنم. با خوشحالی از اتاقم در آمدم و روبه روشان ایستادم که می‌دانید قضیه چیست؟ من می‌خواهم باستان‌شناس بشوم! نگاه هاج‌وواجشان بهم گیر کرد. گفته بودم که توی این سن چه بچه خوب٬ مودب و درس‌خوانی شده بودم؟ گفته بودم چطور افسارم را می چرخاندند و  دائم به‌به و چه‌چه می‌کردند؟ این شد که جا خوردند و هول برشان داشت. فکر می کردند شوخیم گرفته. شوخی نمی‌کردم که! مگر آدم راجع به بزرگ‌ترین تصمیم زندگیش شوخی می‌کند؟ مگر این‌چیزها شوخی‌بردار است اصلا! پا پس نکشیدم! خانه شلوغ شد. عموی دکترم٬ پسر عموی شریف رفته٬ دختر عموی شاگرد اولی شهید بهشتی و فیلان وفیلان از در ودیوار آمدند تو! ترس برم داشت...بابا از هولش چنان افسار را کشید که من دردم آمد...گیج شده بودم . مگر چه شده که همه انقدر پریشانند؟!

تا ۴ ماه مقاومت کردم...باید به خودم تبریک بگویم. یک تنه ایستاده بودم و زیر بار افکار پوسیده‌اشان نمی‌رفتم. جنگ نابرابری بود...اگر بازنده شدم دلیلش همین بود جانم!

تحولات مثبت من از همان موقع به پایان رسید. برگشته بودیم سر خانه اول. آنها افسار را چند لا کرده بودند و من سرکشیم را چند برابر...توی دانشگاه ورق برگشت. دیگر حس و حالی نمانده بود که بخواهم ادامه دهم. اقتصاد نظری را در مقابل کامپیوتر انتخاب کردم چون فقط لقب مهندسی را یدک نمی کشید. لجبازی بچه‌گانه‌ای بود. خودم می دانم. ناراضی و کلافه می‌رفتم دانشگاه و می‌آمدم...این آن زندگی نبود که پیش‌بینی کرده بودم. تمام دست و پام پر شده بود از ریسمان‌های نازک و بیرنگ روزمرگی...انگار از حالا می‌توانستم بیست سال بعد را هم پیش‌بینی کنم...این‌چیزها با روحیه‌ام هیچوقت سازگار نبوده. به نظر می‌آمد با همین دست‌ها دارم خودم را زنده به گور می‌کنم...ترم شش به خودم آمدم. تصمیمم برای انصراف جدی بود. حالا نه که فکر کنید خیلی راحت بودها! اتفاقا برعکس...پر از ترس و تردید بودم. مملکت مدرک‌گرایی داریم.این را شما بهتر از من می‌دانید...

حالا دیگر می‌دانستم می‌خواهم چه کاره شوم. باستان‌شناسی به روزهای دوری تعلق داشت. چیزی جدی‌تر از این حرف‌ها داشت ته ذهنم وول می‌خورد. نشتم به مطالعه...این تصمیم دوم حتی از انصراف دادن هم بدتر بود. چشم‌هاشان را گشاد کردند و کاغذها را از زیر دستم کشیدند...نه این‌که آدم‌های بدی باشندها...این‌چیزها برایشان تعریف نشده بود...همان روزها بود که با آقای د آشنا شدم...حتی از شهرت فراگیرش هم بی‌خبر بودم...ملاقاتمان کاملا معصومانه اتفاق افتاد. نشسته بودیم روبه‌روی هم و هیبت دفترش با آن کتاب‌های تا سقف چیده شده من را ترسانده بود. فوری اعتراف کردم: من مدرک ندارم! گفت: خب٬ که چی؟! گفتم: درسم رو نصفه رها کردم...سکوت! گفتم: می خواستم باستان‌شناس بشم ولی سر از دنیای اقتصاد درآوردم! گفت: اگه نتونستی باستان‌شناس خوبی بشی حداقل اقتصاددان بدی هم نشدی!

این بحث این‌جا تمام نمی‌شود...این بحث ادامه دارد. باید یک روز سر فرصت از آقای د برایتان بگویم. باید سرفرصت بنشینیم کنار هم با چای تازه دم و من برایتان از روزهایی که گذراندیم تعریف کنم...حالا نمی‌شود! موقعش که برسد همه چیز را می‌گویم...

لب اون و چشم تو :)

حالا این دوست‌مان* آمده می‌گوید: مردها اولین چیزی که در یک زن می‌بینند لب‌هایش است و زن‌ها به اولین چیزی که در یک مرد دقیق می‌شوند چشم‌هایش.

می‌گوید این نتیجه تحقیق و تفحصش در دنیای واقعی‌ست!

می‌گوید لطفا آقایان نیایند بگویند عجب خوش‌خیالی ها! زن ها اول به کیف پول ِچاق ‌و چله و ماشین متالیک اهمیت می‌دهند و بعد به موجودی که صاحبش است.

می‌گوید لطفا خانم‌ها هم پشتِ چشم نازک نکنند که مردها گردن به پایین رو سانت می‌زنند و سایز می‌گیرند آن‌وقت یک نگاه به آن بالاها می‌اندازند!

خلاصه این دوستمان می‌گوید نیایید این چیزها را بگویید. بیایید بگویید فارغ از این مسائل به اولین چیزی که در چهره طرف مقابلتان نگاه می‌کنید چیست؟

 

* منظور از این دوستمان خودم هستم دیگر! بعله...ما گاهی این‌طورها با خودمان رفاقت می‌کنیم :دی

استانبول!

از آخرین باری که استانبول بودم خاطرات وحشتناکی توی ذهن داشتم. هنوز هم وقتی یاد اون لحظه‌ای می‌افتم که بعد از مدت‌ها تونستم بابا رو در آغوش بکشم منقلب می‌شم. اون روزهای پر اضطراب با خبرهای تکان‌دهنده و شب‌های کش‌دارش تمام نشدنی به نظر می‌رسیدن. استانبول مترادف شده بود با بوی خون٬ مرگ‌های باورنکردنی و آینده نامعلوم. برای منِ گیج شده از گردبادی که این‌طور بی‌رحمانه از خونه زندگیمون جدامون کرده بود این شهر آخر دنیا به نظر می‌رسید.

 بار قبل‌تری هم وجود داشت البته. بچه‌تر بودم و با مامان راهی شدم تا بعد ار سال‌ها خواهر و برادرش رو ببینیم. سه ماهی موندیم. من کلافه و خسته و بی‌تاب بودم. نه مک‌دونالد و نوشابه‌های بزرگ می‌خواستم و نه نوتلا به هیجانم می‌آورد. پا پسر دایی زبون نفهم ایتالیاییم دائم دست به یقه می‌شدم و از میدون‌های پر کبوتر و موزه‌ها و مسجدهایی که توریست‌وار نگاه می کردیم حالم بهم می‌خورد. زندانی کردن زن مستخدم در اتاق ملافه‌ها و مسابقه تف‌ انداختن هم جذابیتش رو از دست داده بود. به فکر افتادم از حمام اتاق هتل به جای استخر استفاده کنیم. با پسردایی و دخترخالم دست‌به‌کار شدیم و تمام درزها رو به خیال خودمون با حوله و ملافه و لباس‌های دایی پوشوندیم. مایو به تن ساعت‌ها منتظر شدیم تا آب به قوزک پامون رسید. هیجان‌زده بالا و پایین می‌پریدیم که یهو در با شدت باز شد و بزرگترها با پس‌گردنی به سمتمون هجوم اوردن. اتاق به گند کشیده شده بود و آب توی راهرو سرازیر شده بود. فکر کنم این بهترین خاطره‌م از اون سفر باشه :دی

 استانبول آخرین جایی بود که به فکر دوباره دیدنش بیفتم. همه‌چیز با یه شوخی ساده شروع شد و به مرحله عمل رسیدنش به سه روز هم نرسید. نزدیک‌های صبح رسیدیم. با بدبینی به شهر کهنه و خواب‌آلود نگاه کردم. دروغ چرا! لاله‌هاش از همون اول توجه‌م رو جلب کرده بود. سعی کردم به روی خودم نیارم و بی‌تفاوت از کنارشون بگذرم. مقاومتم وقتی شکست که سگ و گربه‌های ملوسی رو دیدم که به طرز دوست‌داشتنی در سطح شهر پراکنده بودن. گربه‌های پشمالو توی ویترین مغازه‌ها٬ مبل‌های بوتیک‌ها و نیمکت ایستگاه‌ها کش و قوس می‌اومدن و سگ‌ها با گوش‌های آویزون کنار پات می‌پلکیدن. حالم بهتر شد. شهری که با حیوونهاش مهربون باشه شهر سنگدلی نیست احتمالا. هان؟ با احتیاط وارد خیابون‌هاش شدم. مردمش انگلیسی نمی‌دونستن ولی در کمک کردن مشتاق بودن. وقتی متوجه می‌شدن ایرانی هستیم هیجان‌زده علامت وی نشان می‌دادن و به رنگ برگ درخت‌ها و سبزی بلوزهاشون اشاره می‌کردن. کتاب فروشی کم دیدم و کافه زیاد. آب‌جوهای خنکِ خیابون استقلال ـمن این‌طور تلفظ می‌کنم البته ـ و کشف طعم‌های جدید مشتاق‌ترم کرده بود حالا. عاشق ادویه سماق و فلفلی شدم که روی میزها می‌گذاشتن. دلمه‌های پر محتوا رو امتحان کردم و مکان‌های تاریخی رو با دقت مرور کردم. موزه و مسجد دیدم. به هوای متغیرش فحش دادم و بازارهای محلی رو تجربه کردم. وقتی شیرینی شهددار تعارفم کردن فکر کردم وقت آشتیه. برگشتم هتل. دوربینی رو که به هیچ‌وجه قصد آوردنش رو نداشتم از ته چمدون بیرون کشیدم. کش سرم رو باز کردم تا موهای فرفری روشنم اطراف صورتم رها شن. شال سفیدم رو دوبار دو گردن پیچیدم و دکمه‌های پالتو قرمزم رو با حوصله یکی‌یکی انداختم. خط قهوه‌ای کم‌رنگ توی چشم‌هام کشیدم و کمی برق‌لب صورتی مالیدم. وقتی از در هتل بیرون می‌اومدم لبخند به لب داشتم. صدای نفس‌های گرم و سنگین شهر توی گوشم می‌پیچید. غافلگیرانه به پشت چرخیدم. دوربین نقره‌ای رو به سمتش گرفتم و داد ‌زدم: حاضری استانبول؟ یک...دو...سه...و بعد چلیک!