چای با طعم لیمو و چند قطره اشک اضافه
بعد همانطور که روی تختم کز کردهام و زانو به بغل پتو را دورم پیچاندهام و با بغض فکر میکنم امروز چه چایِ شوری دم کرده بود مامان٬ پیداش شود! در را باز کند و با قدمهای بلند بیاید سمتم٬ آنطور که چشمهایم چهارتا شود و بهتم بزند که این کرهخر اینجا چه کار میکند و چطور آمده بیسروصدا که من نفهمیدم و مگر این خانه بیصاحب است اصلا! و داد بزنم: چه کسی اجازه داده سرت را مثل گاو بندازی پایین و بیایی تو؟! و یادم بیاید که در را قفل کرده بودم انگار و تا بخواهم تعجبتر کنم مچ دستم را گرفته باشد و وقتی پسش میزتم چانهام را با سماجت بالا بیاورد٬ آنقدر که مجبورم کند نگاه کنم در چشمهایش و آنوقت آرام بگوید: باز از چی ترسیدی دختر جان؟ و نگاهش جوری عمیق باشد که چانهام بلرزد و چشمهایم لبالب شود و بخواهم رو بگردانم ولی نگذارد. آنوقت پتو را کنار بزند و وادارم کند بایستم. شلوار جینم را دستم بدهد با کانورسِ کهنهام٬ بگوید موهات را بالای سر ببند تا فرهای بلندش از جلوی چشمهات کنار برود و بگوید مهم نیست بلوزت را عوض کنی... به درک که اسپری نیوات را توی شلوغی اتاق پیدا نمی کنی...نمی خواهد خط چشم بکشی یا دوش بگیری بیا همین شال مشکیت را که پشتِ مبلِ تختخوابشو٬ چروک شده سرت کن و همراهم بیا...و من هی بغضترم بگیرد که شالم بوی شوری میدهد و کاش سرم نکنم و دستم را بکشد که چه اشکالی دارد...
که کنارِ هم بنیشینیم توی ماشین و من هی بیرون را نگاه کنم و هی فکر کنم چرا امروز همه چی را تار میبینم و بگویم لابد دو بینی پیدا کردهام و بپرسم: تهران که دریا ندارد٬ پس چرا من اینهمه بوش را حس میکنم؟ نخندد اصلا! شیشه را بدهد پایین و بگوید یادم هست که از کافههایی خوشت می آید که میزهاشان رومیزی چهارخانه سفید و قرمز دارند و صندلیهاش قژقژ میکنند و بوی قهوه و کهنگی میدهد و موزیکش بم وسنگین است و ترانه اش را به زبانی میخواند که سر در نمیآوری. درست نمیگویم؟!...و من باز ترس برم دارد که چرا وقتی اینچیزها را میگوید انقدر هوا مرطوب و شور میشود...
توی کافه توضیح ندهم قهوه دوست ندارم و اصلا بلد نیستم قهوه بخورم و برایم چای سبز با طعم لیمو سفارش دهد...چایم بزرگ باشد و داغ ...طوری که وقتی مینوشمش فقط چشمهایم از بالایش پیدا باشد و بخندد و بگوید چای خورتر از تو ندیدهام...و من لبخندم نیاید حتی و باز بگوید خبرهای جدید را شنیده ای؟ سیگار آتش بزند و شیر نسکافه بنوشد و برایم بلند بلند حرف بزند تا نشنوم دیگران با دلسوزی سر تکان میدهند و پچپچ میکنند: هی...دختره رو نگاه! ببین تنها نشسته٬ چای می نوشد با طعم لیمو و چند قطره اشک اضافه...
پ.ن: غمگینمه این روزها. آدرس کافه را بهم بدهید٬ حتی اگر رومیزیهای چهارخانه قرمز و سفیدش را برده باشند خشکشویی...