شاید خیلی بیشتر از اینکه دلم برای این خونه نارنجی تنگ شده باشه٬ دلم برای خوندن شما تنگ شده. برای خوندن تک تک وبلاگ هایی که همیشه بهشون سر می زدم و پی گیریشون می کردم. نه فقط اون هایی که توی لیستم هستن تعداد زیادتری از دوست هام هستن که اسمشون توی لینک دونی نیست ولی من همیشه با اشتیاق بهشون سر می زنم و دنباشون می کنم...

سرم شلوغه. خسته م . انقدر خسته م که برخلاف همیشه حوصله ویرایش و رعایت نیم فاصله ها رو ندارم. یه کار سه هفته ای٬ تمام روز و شبم رو به خودش اختصاص داده. انقدر شب ها خسته م که حتی وقت نمی کنم دو صفحه کتاب بخونم. درست غذا بخورم و یا چراغ خواب خوشگل  فرناز رو موقع خواب خاموش کنم. سرم روی کاغذها می افته و وقتی چشم باز می کنم می بینم لابه لای ذره های طلایی نور چراغ خواب فرناز شناورم. حتی فکر کردن به اسم این دختر توی نصفه شب و بین این همه خستگی می تونه لبخند به لب آدم  بیاره...

فقط اومدم بگم دلم برای این خونه نارنجی تنگ شده ولی نه اون قدری که دلم هوای شما رو کرده. هوای یه دل سیر خوندنتون رو. سر زدن به بلاگ هاتون و شریک شدن توی لحظه هاتون...

پ.ن: روشنک جان پیغامت رو خوندم. خیلی ممنون از اینکه دعوتم کردی...اجازه هست وقتی برگشتم بازیش کنم؟ :)

یه پ.ن دیگه: متن هیچ ویرایشی نشده٬ شتر دیدین ندیدین :))

اندر احوالات ما

شبِ قبلش بارون پاییزی کلی خوشحالم کرده بود. پریده بودم توی حیاط٬ صورت رو به آسمون با یه لبخند گنده و از ته دل کلی دیوانه‌بازی درآورده بودم. وقت خواب هم پنجره رو چهارطاق باز گذاشته بودم و همون‌طور که نرم‌نرمک کتابم رو می‌خوندم چیزی نوشیده بودم. عیش کاملی بود. صبح که شد با انرژی و خوشحال و خندان با خواهر کوچیکه درِ مزون رو باز کردیم و هر دو از چیزی که مقابل چشممون دیدیم خندیدن از یادمون رفت. یه وجب آبِ گل‌آلود وسط سالن سمجانه ایستاده بود. پایه مبل‌ها خیس٬ فرش‌ها مثل موش آب‌کشیده و کاغذ الگوها و طرح‌های روی بوم خواهر کوچیکه که به دیوار تکیه داشت همه چروک‌خورده و نم‌دار٬ پخش ‌و پلا و شناور روی آب بودند. هاج‌وواج بودیم که بزرگ‌ترین مصیبت وارده تازه خودش رو نشون داد. دوتا لباس عروس و سه تا لباس مجلسی گرون‌قیمتِ دنباله‌دار وسط آب‌ها گیر افتاده بودن. گُل‌های خوشگل پارچه‌ای٬ تورهای قشنگ و پارچه‌های طرح‌دارِ اصیل‌شون٬ خیس و زرد و کدر شده بودن. پریدیم به نجات غریقی. وزن لباس‌ها دوبرابر شده بود. ناهید خانم و خیاط‌ها هم رسیدن. جیغ کوتاهی زدن و سعی کردن که یه من که لابه‌لای اون همه پف و تور زیر مانکن مونده بودم کمک کنن. نجات که پیدا کردم نفسم درنمی‌آومد. خواهر کوچیکه داشت به لوله‌کش زنگ می‌زد و دو خیاط جوون سعی می کردن فرش‌ها رو جابه‌جا کنن. اینکه تابلوهای نقاشی سرجاشون بود و آب لعنتی نتونسته بود بهشون برسه خوشحالم کرد. هرکس یه طرف می‌دوید و چیزی رو از آب بیرون می‌کشید. یکی از خیاط‌ها شلوار جینش رو بالا زده بود و شلپ‌شلوپ کنان بازیش گرفته بود. شده بودیم مثل سیل زده‌ها. خنده‌ام گرفت. ناهید خانم با قیافه‌ای که هر لحظه ممکنه زیر گریه بزنه با دلخوری نگام کرد. نیشم بازتر شد و خواهر کوچیکه هم گوشی به دست خندید. خیاطی که توی آب شلپ‌شلوپ می‌کرد گفت اُه چندوقته آب‌بازی نکردم؟! و محکم‌تر پاهاش رو توی آب تکون داد. ناهید خانم جیغ بنفشی سرش زد. گفتم یه قایق بسازیم و همه چیز رو نجات بدیم. خواهر کوچیکه گفت خشکی می‌بینم. خشکی! گلوی ناهید خانم مثل قورباغه‌ای که بغض داره گنده شد. من بیشتر خنده‌ام گرفت. گفتم شما سوار نمی‌شین؟ الانه که راه بیفتیم‌ها! دختره که توی آب شلپ‌شلوپ می‌کرد داد زد من‌ رو جا نذارین و غش‌عش خندید. ناهید خانم سرش رو به علامت تاسف تکون داد و غرغر کنان رفت توی اتاق پرو...فکر کنم هنوز نفهمیده به حیلی چیزها نباید سخت گرفت! از جمله به اولین بارون پاییزی :)

شوهرِ دخترخاله ف گیتار می‌زد. خودش می‌گفت از یازده سالگی و بدون هیچ معلمی شروعش کرده. کلاسیک می‌زد و چندباری هم کنسرت داده بود. چشم‌های روشن داشت. چهره‌اش مردانه نبود٬ قدبلند نبود و چهارشانه هم نبود. حتی صدای خوبی هم نداشت ولی در عوض مهربان و خودمانی بود. از همان آدم‌هایی که فکر می‌کنی توی مشکلات می‌شود رویشان حساب کرد. از همان‌ آدم‌هایی که فکر می‌کنی عجب رفیق خوبی برای زنشان می شوند. دخترخاله ف٬ شوهرش را در یک کنسرت گروهی برای اولین بار می‌بیند. آن‌زمان‌ها دخترخاله ف دوران نقاهت بعد از یک عشق آتشین را می‌گذراند و شوهرش که البته آن‌زمان‌ها شوهرش نبوده بی‌خبر روی سن نیمه تاریک روی گیتارش خم شده بود و داشت با موهای خرمایی کمی آشفته‌اش پشت سر هم ساخته‌هاشان را اجرا می کرد. بعد از تمام شدن کنسرت٬ شوهرش برای آشنایی بیشتر پیش‌قدم می‌شود. کمی به دخترخاله ف نگاه می کند و بعد می گوید: شما چشم‌های غمگینی دارین! من حتی از روی سن هم این رو حس کردم...موضوع چیه؟!

دخترخاله ف و شوهرش سه سال و چندماهی با هم دوست بودند. بعد ازدواج کردند. اوایل ازدواجشان شوهرِ دخترخاله ف همچنان گیتار می‌زد. هروقت خانه‌شان می‌رفتم گیتارهاش را می‌دیدم که کنار دفترچه‌ی نتش قبراق و سرحال ایستاده‌اند. کمی نگذشت که دخترخاله ف شروع کرد به سردرد گرفتن. نت‌هایی که پخشِ هوا می‌شدند آزارش می‌دادند. خودش می‌گفت فکر نمی کردم تا این حد موسیقی را دوست نداشته باشم. همیشه فکر می‌کردم باهم کنار خواهیم آمد. سال دوم زندگیشان٬ شوهرِ دخترخاله ف مغازه‌ی ماشین‌آلات توی بازار باز کرد. دخترخاله ف خوشحال بود. خانه‌شان که رفتم گیتارها توی جعبه‌های سیاهِ گورمانندشان دراز کشیده بودند. بعد هم رفتند داخل کمد دیواری توی اتاق خواب و روشان پر شد از لباس...زندگی‌شان شش ساله بود که از هم جدا شدند. بی هیچ دعوا و مرافعه و کتک‌کاری و بی‌احترامی به مرده‌های توی قبرشان رفتند محضر و توافقی جدا شدند. وقتی آخرین‌بار شوهرِ دخترخاله ف را دیدم یک پیپ گنده گذاشته بود لای ریش‌های انبوه خرماییش و داشت از کتاب‌های کافکا حرف می‌زد. می‌گفت کارش را توی بازار ول کرده و می‌خواهد همه چیز را بفروشد. می‌گفت تمام این سالها هیچ‌وقت کارش را دوست نداشته. همیشه دلش پیش گیتارش و شعرهای ناتمامش مانده. اصلن چرا برای یک مشت پول کثیف باید انقدر سخت بگیرد. دلش می‌خواهد با یک جفت کفش ممعمولی٬ کلاهی روی سرش بکشد و پیاده خیابان‌ها را گز کند. دلش می‌خواهد گوشه‌ی پیاده‌رو برای دل خودش و مردم گیتار بزند. همان‌جا هم یک تکه کاغذ درآورد که تویش نوشته بود همه چیز را به دخترخاله ف خواهد داد. دخترخاله ف با چشم‌های پُرِ غمگینش به کاغذ نگاه ‌کرد.

سال بعدش بود که شنیدم شوهرِ سابق دخترخاله ف کنسرت دارد. کمی بعدش کتاب شعرش به دستم رسید. تقدیم شده بود به دخترخاله ف