سرم شلوغه. خسته م . انقدر خسته م که برخلاف همیشه حوصله ویرایش و رعایت نیم فاصله ها رو ندارم. یه کار سه هفته ای٬ تمام روز و شبم رو به خودش اختصاص داده. انقدر شب ها خسته م که حتی وقت نمی کنم دو صفحه کتاب بخونم. درست غذا بخورم و یا چراغ خواب خوشگل فرناز رو موقع خواب خاموش کنم. سرم روی کاغذها می افته و وقتی چشم باز می کنم می بینم لابه لای ذره های طلایی نور چراغ خواب فرناز شناورم. حتی فکر کردن به اسم این دختر توی نصفه شب و بین این همه خستگی می تونه لبخند به لب آدم بیاره...
فقط اومدم بگم دلم برای این خونه نارنجی تنگ شده ولی نه اون قدری که دلم هوای شما رو کرده. هوای یه دل سیر خوندنتون رو. سر زدن به بلاگ هاتون و شریک شدن توی لحظه هاتون...
پ.ن: روشنک جان پیغامت رو خوندم. خیلی ممنون از اینکه دعوتم کردی...اجازه هست وقتی برگشتم بازیش کنم؟ :)
یه پ.ن دیگه: متن هیچ ویرایشی نشده٬ شتر دیدین ندیدین :))