انگار که یک پای خرگوش یا نعل اسب توی جیبم دارم...دقیقن به همین اندازه خوش‌شانسم. خوش‌شانسیم بابت خوب شدن چشمم یا دوباره سرپا شدنم نیست. بیشتر برمی‌گردد به دوستان زیبایی که دارم...دوستانی که این مدت دورادور هوام را داشتند.با کامنت‌ها و پیغام‌هاشون٬ با احوال‌پرسی و نگرانی‌هاشون. با بودنشون...

حالم خوب است! کمی عصبی و زودرنجم. فکر می‌کنم از اثرات داروهای بیهوشی لامصب باشد. تمام پوست تنم خشک است. حساسیت دارم و قند خونم یکهو بالا رفته است. حتی فراموشی موضعی هم گرفته ام. دائم فکر می‌کنم زشت شده‌م...هنوز زیر چشم‌هام تیره است و بالای پلکم ورم دارد...راستش قیافه‌ام را که توی آینه می بینم دماغم را چین می ‌دهم و انگار که آلوچه خورده باشم ترش می‌کنم. گفتم آلوچه! باورتان نمی‌شود اگر بگویم که چقدر دلم شکلات و شرینی می‌خواهد...با اینکه دوبار٬ قاچاقی ناخنکی زدم ولی دیشب باز خواب یک شکلات تخته‌ای هرزه‌ی لینت را دیدم که برایم عشوه می‌آمد. دلم برای نوشتن تنگ شده است. وقتی به هوش آمدم اولین چیزی که یادم آمد آقای"د" و تمام سخت‌گیری‌هاش بابت رسم‌الخط بود. بعد که حواسم بیشتر سر جا آمد تازه یاد مامان و بابا افتادم...خواب‌های عجیب و غریبم تمامی ندارد...رویاهایم کمی دور از دسترس شده‌اند و من فکر می کنم زندگیی که ارزش دو خط خواندن را نداشته باشد که اسمش زندگی نیست...زمان مسئله‌ای‌ست که من را همیشه نگران می کند...من از گذر زمان وقتی هیچ کار مفیدی نکرده‌ام مثل سگ می‌ترسم...کاش این فراموشی و سردرد لعنتی زودتر دست از سرم بردارد...

چقدر از این شاخه به آن شاخه پریدم...درست مثل زندگی خودم...درست مثل همین روزهایم٬ خودم را روایت کردم...من زیاد اهل صحبت کردن از حالم نیستم. به خاطر شما و این پای خرگوش نازینین است که دارم سعی می کنم جزییات را بنویسم...می‌دانم با همه تلاشم توضیحاتم احتمالن بدوی از اب درمی‌آید ولی همین را از من بپذیرید راستش تمام این‌ها را گفتم که فقط بگویم ممنونم! یک جور عجیبی ممنونم...