جادوگرانه

زنگ در رو چهار بار با مکث به نشانه رمز فشار دادیم. هیچ خبری نشد. زنِ فضول همسایه از توی پنجره سرکی کشید و ناپدید شد. گربه‌ی سیاهی آهسته خودش را به پایمان مالید و سمیرا را از جا پراند. غر زدم که چه شد پس؟! سمیرا در حالی که مانتوش را می‌تکاند گفت: هیس! و همزمان در تق آهسته‌ای کرد و باز شد. هنوز یک‌پایمان بیرون بود که کسی بازویمان را کشید و پرتمان کرد داخل حیاط. پچ‌پچ کرد که اَه! چقدر فس‌فس می کنین! بعد هم جلو‌جلو راه افتاد. خانه‌ی دوطبقه‌ی باریک و قناسی بود. در را که هل دادیم٬ داخلش نفسم را بند آورد. یک پیانوی پایه شکسته قدیمی در کنار سینمای خانگی٬ دیوارهای بلند و دوده گرفته با یک ساعت دیواری چوبی٬ تک مبل نارنجی٬ چسبیده به آباژور پایه بلندِ کلاه‌دار٬ موکتِ ارزان قیمت و لکه‌دار با یک دستگاه صوتی نقره‌ای و باندهای بلند و باریک٬ دو زن کنار سفره نشسته بودند و چیزی لقمه می‌گرفتند. تعارفمان کردند. سمیرا خودش را کنار کشید و من با لبخند دستم را دراز کردم. گاز اول را که زدم دنیا تیره‌وتار شد. دوستان واقفند که من گوشت قرمز نمی‌خورم. هر چه خورده بودم تف کردم توی دستمال و افتادم روی مبل نارنجی. سمیرا برام آب آورد و با تعجب پرسید معلومه چت شده؟ تو که گوشت نمی‌خوردی! گفتم فکر کردم حلواست! دوستان واقف‌ترند که بنده حلوا دوستم و از آن‌جاییکه ختم به ختم می‌توانم بخورم این‌طور هول شده بودم...

سمیرا کیفش را به من سپرد و از پله‌های پیچ‌درپیچ چوبی وسط سالن بالا رفت و وارد اتاق سمت راست ‌شد. من کمی نگران بودم. هی گردن می‌کشیدم و گوش تیز می‌کردم شاید چیزی دستگیرم شود. صدای اذان که آمد زن‌ها بلند شدند به وضو گرفتن و نماز خواندن. قلم و کاغذم را درآوردم و چیزهایی یادداشت کردم و بعد نگاهی به ساعت دیواری انداختم. تازه متوجه شدم اصلن عقربه ندارد. داشتم خمیازه می‌کشیدم که سمیرا از پله ها پایین آمد. با چشم‌ها اشکی و لبخند رویایی. من که بلند شدم ولو شد روی صندلی و گفت به‌هم می‌رسیم. به‌هم می‌رسیم...

نوبت من بود که پله‌ها را بالا بروم. با تقه‌ای به در وارد شدم. زن میان‌سالِ لاغری پشت میز اداری خنده‌داری نشسته بود. موهای کم‌پشت و درازش را فرقِ وسط باز کرده بود و رژلب زرشکی مالیده بود. صورت گود رفته‌ی مهتابی داشت و لباس مشکی پوشیده بود: تاروت٬ شمع٬ سرکتاب؟ گفتم:ها؟ گفت با کدوم نیت می کنی؟ گفتم آها! به نظرم شمع جالب‌تره! شمع چاق و چله‌اش را روشن کرد و چیزهایی زیرلب گفت و بعد شروع کرد قطره‌های شمع را مثل آب مقدس به اطراف پاشیدن. آن‌وقت مکثی کرد و با چشم‌های بسته حرف‌های ناامیدکننده‌ای بهم زد. این‌که عمر کوتاهی دارم و تصادف خواهم کرد و اگر عرضه داشتم در بیست سالگی ازدواج می‌کردم  و امان از آن سندی که در خانواده ما امضا شود و فیلان...تندتند قطره‌ها را می‌پاشاند و من تندتند یادداشت برمی‌داشتم. نه از چیزهایی که می‌گفت! داشتم از موقعیت اتاقش با تک پنجره‌ای که نور مایل و کهنه‌ای را به داخل می‌تاباند کیف می‌کردم. دیوارش پر از تسبیح بود و یک عکس زرد شده قدیمی زیر شیشه میزش داشت. دو قطره شمع روی کاغذم پاشید. سرم را بلند کردم. گفت کف دستت را بده ببینم! آهسته مشتم را باز کردم. گفت شلوغی دختر! پاشو برو رد کارت. پرسیدم این عکس خودتونه؟! اخم کرد چطور؟ گفتم چندتا سوال دارم. گفت نیت کن! باز داشت چشم‌هاش را می‌بست که با عجله گفتم نیت نمی‌خواد٬ سوال‌هام شخصیه!  صدام را صاف کردم و اولین سوال را این‌طور شروع کردم که از زدن این‌حرف‌ها به مردم چه حسی بهش دست می‌دهد و بعد درآمدش چقدر است و از چه زمانی این‌کار را شروع کرده و اون پیانوی پایه شکسته مال چه کسی‌ست؟ و آیا از اینکه قیافه‌اش زا شبیه جادوگرها درست می‌کند هدف خاصی دارد...خب٬ گفتن ندارد که جوابم را نداد و دفتر و دستکم را دستم داد و محترمانه بیرونم کرد. از پله‌ها که پایین می‌آمدم  سمیرا همچنان روی تک مبل نارنجی با چشمهای نیمه خمار و لبخند کجِ سکته زده به دیوار خالی مقابلش خیره مانده بود.

توی اون شلوغی٬ بین رقص نور و لیزر و دود وقتی گوشه‌ی خنک آشپزخونه ایستاده بودم و سعی می‌کردم از لای پنجره‌ی نیمه‌باز نفس تازه کنم برای اولین بار دیدمش. دوست پسر اون موقع‌هام که پسرکی خوش‌رو و مهربون بود دستش رو آروم گذاشت روی شونه‌م و ما رو بهم معرفی کرد: گلک جان٬ "میم" دوستم رو تا حالا ندیدی! چند سالی بود همدیگه رو گم کرده بودیم. امشب اتفاقی این‌جا دیدمش! سرسری لبخند زدم و حتی به میم نگاه هم نکردم. حواسم رفته بود به دیس‌های غذایی که از یخچال درمی‌اومد تا روی میز چیده شه. یکی چراغ آشپزخونه رو روشن کرد. نور چشمم رو زد. صدای موزیک رو کم کردن. توی سالن همهمه بود. بی‌خیال سربرگردوندم و با میم چشم در چشم شدم. داشت نگام می‌کرد. حسی بود٬ چیزی بود که غافلگیرم کرد. میم دست‌ها توی جیب گفت: کنار پنجره نایست! سرما می‌خوری! یه جور یکنواختی گفت و غیبش زد.

به همین راحتی سُر خورد توی زندگیم. حسی بود٬ چیزی بود که سیال و نفس‌گیر بود. گیجم کرده بود. همین‌طور گیج بودم که میم رو دو روز بعدش هم دوباره دیدم و روزهای بعدترش. پسرک اصرار داشت میم رو همه‌جا با خودش ببره. یه جور حس حمایت‌گرانه که ذاتن دچارش بود به این آدم پیدا کرده بود. اصلن هم براش مهم نبود که میم با لباس‌های راحتی گشادش٬ کم‌حرفی وحشتناکش و نگاه‌های خونسردش بقیه رو بلاتکلیف کرده. برای من ولی مهم بود. هیچ شوخی‌بردار نبود. انگار صدسال بود که می‌شناختمش. کلافه خودم رو به پسرک می‌چسبوندم و سعی می‌کردم احساساتم رو که مثل اسب‌های وحشی یه درودیوار می‌خوردن مهار کنم. هیچ‌وقت٬ هیچ اشاره و حرف اضافه‌ای بینمون ردوبدل نشد. فقط کشش عجیبی بود که حریفش نمی‌شدم. تنها یکبار اوضاع از کنترل خارج شد. داشتم تندتند چیزی تعریف می‌کردم که میم دست برد و بی‌هوا موهام رو از جلوی چشمم کنار زد. حرفم جا موند. ردِ انگشتِ داغش رو تا کنار گوشم حس کردم. میم انگار به خودش اومده باشه شروع کرد به پرحرفی کردن. آسمون و ریسمون می‌بافت که موهایی که توی چشم بریزه عصبیش می‌کنه. انقدر پرحرفیش عجیب بود که توجه همه رو به خودش جلب کرده بود. هیچ‌کس یادش نموند که میم چطور با نوازش موهای من رو کنار زده. از اون‌روز به بعد با شدت بیشتری از هم فرار می‌کردیم. فرار دلتنگ‌کننده‌ای بود. پسرک فکر می‌کرد لابد میم از دستش دلخور است که توی جمع‌هایی که اون هست حاضر نمی‌شه. یه شب میم رو گیر انداخت و به اصرار بردمون توچال. توی اون سرما بیدبید می‌لرزیدیم و پیاده‌روی می‌کردیم. وقتی رفت چای بگیره به میم گفتم بهتره با فلانی دوست شه! چشم‌هام از سوز قرمز شده بود. از پشت شالگردنش پرسید: به نظر تو کار می کنه؟! به روی خودم نیاوردم. جواب دادم که این فلانی خیلی دختر خوبیه! گفت باشه... چندباری رفتن و اومدن تا دختره برام اعتراف کرد که از تنها بودن با میم می‌ترسه و ستون فقراتش یخ می‌کنه و هیچ نمی‌تونه با این حس ناامنی کنار بیاد.

تا یک ماه بعدش هیچ‌کدوممون میم رو ندیدیم. همون زمان‌ها بود که تصمیم گرفتم رابطه‌مون با پسرک رو تموم کنم. موضوع هیچ ربطی به گرایشم به میم نداشت. قضیه چیز دیگه‌ای بود. روزهای بدی بود و من با باشگاه رفتن خودم رو حسابی خسته می‌کردم. یه‌شب موقع خواب گوشی شروع کرد به لرزیدن و چشمک زدن. شماره رو نمی شناختم. جواب دادم. میم بود. از جا پریدم. از حرف‌هاش فهمیدم که پسرک اون‌جاست و ازش خواسته تا واسطه‌گری کنه. صداش سردتر از همیشه بود. گفتم بی‌فایده‌س و تصمیمم هم عوض نمی‌شه. پسرک تحت‌فشارش کذاشته بود تا بیشتر اصرار کنه. حس بدی داشتم. کشش ندادم و توی کافه‌‌ی خیابونِ میرداماد همدیگه رو دیدیم. میم زودتر اومده بود. نشستم روبه‌روش. لیوان‌های چای مقابلمون. به درودیوار نگاه می‌کردیم. ته ریش داشت و دست‌های مسلطش کمی می‌لرزید. یکی دو جمله بی‌ربط و فرمالیته بینمون ردوبدل شد. آروم‌آروم نوشیدنیمون رو تموم کردیم. کمی به حرف‌های میز بغلی گوش دادیم. کمی به انعکاس محو صورتمون توی شیشه نگاه کردیم و بعد من بلند شدم. خداحافظی که کردم میم همون جا نشسته بود و با دودست محکم دسته های صندلی رو می فشرد...  

پیف پیف! به به !

دختره با لباس ساتن بلندش توی چهارچوب در ظاهر شد. رنگ غالب لباسش زردِ درخشان بود با برش‌های فانتزی و گل‌های نارنجی عروسکی. موهاش کمی آشفته شده بود و چشم‌هاش داشت برق می‌زد. با نوک انگشت دامنش رو بلند کرد و آهسته‌آهسته رفت سمت آینه قدی برنزی. دو جفت صندل پاشنه بلند جلوی پاش گذاشتم. پوشید و قدش از من بلندتر شد. خواهر کوچیکه و خانم ناهید با یه مشت سنجاق دور دختر می‌چرخیدند و ایرادهای لباس رو رفع می‌کردند. موهای دختر رو با یه دست جمع کردم و آبشار کردم بالای سرش. گردن بلند قشنگی داشت. اشک توی چشم‌های قهوه‌ای روشنش پر شد و گفت: هنوز هم باورم نمی‌شه این لباس مال منه! کارشون که تموم شد من برگشتم پشت لپ‌تاپ و دختر رفت که لباسش رو عوض کنه...

راستش روز اول که دیدمشون جا خوردم. یه سری خانمِ درشت و عرق‌کرده از پیاده‌روی که فارسی حرف نمی‌زدن. دختر شده بود مترجمشون. معرف پرسیدم٬ یکی از خانم‌ها اسمی گفت که من نمی‌شناختم! قیمت‌ها رو پرسیدن و نمونه‌کارها رو دیدن و باز برگشتن روی مبل‌ها. نامزدی دختر بود و همراه مامان و خاله‌هاش دنبال لباس می‌گشت. پرسیدم دقیقن چی توی ذهنشه که یهو چونه‌ش لرزید و زد زیر گریه. پشت سرش صدای مویه زن‌ها بلند شد. چشم‌هام گرد شده بود. پرسیدم حرف بدی زدم؟ هق‌هق‌شون شدیدتر شد و من دست‌و‌پام رو گم کردم. خیا‌ط‌ها از توی کارگاه سرک می‌کشیدن و زن‌ها با گوشه چادر صورت‌های گوشت‌آلودشون رو پاک می‌کردن. براشون آب آوردم و سرِ خودم رو به رگال‌ها گرم کردم. اصلن نمی‌دونستم باید چی کار کنم. آروم‌تر که شدن دختر فین‌فین‌کنان توضیح داد که بودجه‌شون خیلی کمه ولی یه لباش شیک و مدرن می‌خواد. با هق‌هق گفت که چقدر با خانواده داماد مشکل دارن و دائم سرکوفتش می‌زنن...کار داشت به التماس می‌رسید. خواهر کوچیکه رو صدا زدم. همون‌طور که دختر اشک می‌ریخت قرار شد لباسش رو قبول کنیم. دختر از خوشحالی جیغ کوتاهی زد و چیزی به زن‌ها گفت. تا به خودم بیام داشتم به سینه‌های بزرگشون فشرده می‌شدم و ماچ‌های آب‌داری بود که به لپم می‌چسبید. خودم رو به سختی نجات دادم و نفس‌نفس‌زنان تشکر کردم و خواستم بنشینن.  به دختر گفتم پس فردا بیاد تا مدل رو انتخاب کنیم! دختر هیجان زده سرش رو تکان داد. زیر چشمی به زن‌ها نگاه کردم و تاکید کردم: البته تنها! گفت باشه! باشه!

دو روز پیش اومد با یه دسته گل کوچولوی بنفش برای تشکر. می گفت لباسش خیلی عالی شده و مادرشوهرش کلی پز داده و هیچ هم سرکوفتش نزده. یه عکس هم آورده بود که سُر دادم زیر شیشه‌ی میز. اجازه دادم بغلم کنه و لپ‌های داغ و چشسبناکش رو به صورتم بچسبونه. زنگ در رو زدن و دختر ازم جدا شد. یکی از مشتری‌ها بود با دوستش. هر دو مانتو شلوارهای ابریشم خام پوشیده بودن و روسری‌های خوش‌رنگشون رو مدل داده بودن و بغل گوش سنجاق زده بودن. با دیدن دختر دماغشون رو چین دادن و خودشون رو کنار کشیدن. دختر معذب زیرلب خدافظی کرد و رفت. زن جوون پیفی کرد و گفت چه بوی عرقی می‌داد! گفتم پیاده اومده بود. هوا هم که گرمه. گفت: وا! این‌جور آدم‌ها رو راه نده. برای وجهه مزونتون خوب نیست! همون‌طور که حرف می‌زد چشمش افتاد به عکس ِزیر میز. پرسید این کیه؟ گفتم یکی از فامیل‌هامون. به‌به و چه‌چه شون رفت روی هوا. چه دختر خوشگلی. چه آدم حسابی. حتمن فلان آرایشگاه رفته. همون‌جایی رو می‌گم که خودم رفتم برای عروسیم! چقدر لباسش به دلم نشسته. معلومه خوش‌سلیقه‌س. به این می‌گن یه دخترِ اصیل و استخون‌دار. آدم کیف می‌کنه می بینتش...  

.

تی‌تی روی صندلی جلو بی‌حال گوله شده بود و من هم داشتم رانندگی می‌کردم. ملافه نازکش رو انداختم روش. چشم‌های گردش رو مظلومانه بالا آورد و خودش رو بیشتر جمع کرد. بی‌حالیش از مریضیش بود. از کوچه‌٬ پس‌کوچه می‌رفتم تا توی ترافیک نمونم. کولر رو یه درجه کم کردم و از توی آینه دیدم که موتور نیروی انتظامی نزدیک می‌شه. یه نگاه گذرا بهم انداختن و جلوتر ایستادن و بهم علامت دادن بزن کنار! پاهام شروع کرد به لرزیدن. ملافه رو بیشتر روی تی‌تی کشیدم. پیاده شده بودن و به سمت ماشین می‌آمدن. یکی‌شون ریشِ توپی داشت و اون‌یکی هم لاغر و هیز بود و بی‌سیمش مدام خش‌خش می‌کرد. شیشه رو یه‌کوچولو دادم پایین و گفتم: بله؟! گفت: مدارک ماشین! گفتم مگه شما پلیس راهنمایی و رانندگی هستین؟! نگاهش به ملافه قلمبه شده کشیده شد. صورتش رو به شیشه نزدیک کرد و گفت: اون‌ چیه بغل دستت؟ گفتم: سگه...مریضه...صدام داشت می‌لرزید. دستم رو گذاشتم روی ملافه. تی‌تی دماغ سیاهش رو جنبوند و بیرون آورد. مرد ریش‌توپی کمربند شلوارش رو بالا کشید: حیوون نشوندی توی ماشین! سگ بازی؟ ها؟ همین شما هستین که همه چی رو به لجن کشوندین! بده پایین شیشه رو ببینم! گفتم: این حیوون مریضه. دارم می‌برمش دام‌پزشکی! گفت: چشه؟ هاری داره؟ بدون این‌که منتظر جوابم بشه به همراهش اشاره کرد که بی‌سیم بزن٬ حیوونِ هار توی ماشینشه! برگشت طرفم: الان میآن می‌برنش! داد زدم هار نیست! سرما خورده! کوبید به شیشه که باز کن در رو ببینم! تی تی ملافه رو کنار زد و نشست. داشت دندون‌هاش رو نشون می‌داد. دستم رو روی سرش گذاشتم و گفتم:هیس...چیزی نیست! ولی داشتم می‌مردم. مرد محکم‌تر زد به شیشه و تی‌تی خیز برداشت و شروع کرد به زوزه کشیدن. مرد ریش توپی نفس نفس می‌زد: پس هار نیست؟ اگه هار نیست پس چیه؟ این سگ‌ها همشون مریضن. شما سگ‌بازها رو هم باید آدم کرد! داد زد سمت مردِ بی‌سیمی: چی شد پس! مرد خندید: الان میآن! تی‌تی رو محکم بغل کردم...مرد که برگشت طرفم گفتم جریمم کن! هر چقدر می‌خوای! دوقدم رفت عقب. باهم پچ‌پچ کردن! اومد و یه سری چندیات ردیف کرد و آخر سر به عدد پنجاه رسید. تراول رو از لای شیشه سروندم بیرون. تهدید کرد دفعه بعد دیگه از تذکر و چشم‌پوشی به روی جرمم خبری نیست.سگ رو فورا می‌برن! وقتی رفتن زدم زیر گریه. تی‌تی سرش رو گذاشت روی پام و شروع کرد لیس زدن...دور زدم سمت خونه. حتی پام قدرت فشار دادن روی کلاژ رو هم نداشت. تی‌تی رو با ملافش بغل کردم و آوردم بالا...

هنوز هم بی‌حاله. زیر پام خوابیده و با چشم‌های مظلوم سیاهش بهم خیره شده و من دارم به امروز غروب فکر می‌کنم که باید دوباره بریم دام‌پزشکی...

لعنتی...

لعنت به من! لعنت به من! اگه همون موقع که لی زنگ زد و با تته‌پته بهم گفت ازشون فیلم گرفته نمی‌پپریدم سمت ماشین و راه نمی‌افتادم الان این حس رو نداشتم! حتی وقتی پام رو گذاشتم روی گاز می‌دونستم دیدن این فیلم کذایی کار اشتباهیه. می دونستم آدمش نیستم. ماشین سه کوچه پایین‌تر بی‌دلیل خاموش شد و استارت نخورد. ولش کردم و زنگ زدم به آژانس. اسم کوچه رو نمی‌دونستم. اگه دلتون بخواد می‌تونین بهم بخندین. من جغرافیا و حسِ جهت‌یابی افتضاحی دارم. سرِ مرد آژانسی داد زدم که سه کوچه پایین‌تر از خونه هستم و منتظر شدم تا پراید سفید پیداش شه. به لی نگفته بودم توی راه خونه‌ش هستم. ترسیدم بهانه جور کنه و غیبش بزنه. توی نشون دادن فیلم تردید داشت. من رو خوب می‌شناخت لابد. وقتی رسیدم چهره متعجبش رو ندیده گرفتم و پریدم سمت گوشیش. مثل احمق‌ها زل زدم به صفحه مستطیل شکل. به مرد ۵۷ ساله‌ی خوش‌پوش و قدبلند و زن ۳۰ ساله‌ای که مانتو سفید پوشیده بود و دسته‌های شالش رو روی شونه‌هاش انداخته بود. دوباره وسه‌باره٬ بارها و بارها به فیلم نگاه کردم...که حلقه دستِ دختره هست یا نه٬ که موقع حرف زدن چطور به هم نگاه می‌کنن٬ که سرهاشون رو چقدر به هم نزدیک می‌کنن...خودم رو با جزییات حرص دادم...خودم رو با جزییات خفه کردم...آخر سر لی گوشی رو با زور از دستم درآورد. نشستم لبه تختش. برام یه لیوان آب آورد. نخوردم. نشستم به فکر کردن. نشستم به نشخوارِ خاطرات. نشستم به حدس زدن برای تمام اون‌روزهایی که جاش حسابی خالی بود.نشستم به انتخابِ رنگِ ملافه‌ی چروکشون...

..

نشسته بودیم به فکر کردن که چه سازی رو انتخاب کنیم. برای پیانو زدن دیر شده بود. گیتار و ویلون رو دوست نداشتم. ویلون سل ساز همراهی بود. فلوت تمرین‌های تنفسی می‌خواست. سنتور برام جالب نبود و الخ...مرجان گفت: دف! دف چطوره؟! فکر کردم به دایره بزرگی که صدای زنجیرهاش هیجان‌انگیز و پرشور است. سرم رو تکون دادم که خودشه! بیا شروع کنیم...جستجو برای پیدا کردن کلاس٬ آخر سر ما رو رسوند به آقای پ و گروهش. یک سیستم جالبی رو پایه‌گذاری کرده بودن و همچین قانون‌مدار و آکادمیک رفتار میکردن. همه چیز بیش از حد جدی به نظر می‌رسید و ما ثبت‌نام کردیم و ترم جدید شروع شد. تجربه جالب موسیقیایی من به چهار ماه هم نرسید. نزدیک کنسرت هنرجویی دستم توی آتِل رفت و جا موندم. همون شب آقای پ زنگ زد برای دلداری و احوال‌پرسی. جواب ندادم. اس‌ام‌اس‌ش رو هم بی‌جواب گذاشتم و گوشی رو سایلنت کردم و خوابیدم.

راستش تقصیر از آقای پ نبود. من بودم که تذکر دوستانه‌ش رو اون‌زمان که نشست و برخاست‌های خارج از کلاسمون تازه شروع شده بود معصومانه از یاد بردم. یادم هست به ما آماتورها توی یک صبحانه‌خوران مفصل به طور سربسته گوشزد کرده بود که هیچ‌وقت به زندگی خصوصی یه هنرمند تا قبل از اینکه درک و جنبه‌ش رو پیدا نکردین نزدیک نشین. هنر به طور خاص و توانایی آفرینش گاه با جنون همراهه و از روند معقول و معتدلی که توی زندگی‌های نرمال دیده می‌شه فاصله می‌گیره. با این‌کار لذت گوش دادن به یه موسیقی ناب٬ نگاه کردن به یه نقاشی عالی و فرصت خوندن یه کتاب خوب رو از خودتون می‌گیرین! من البته از تمام این حرف‌ها سرسری گذشتم و با کنجکاوی روزبه‌روز بیشتر بهشان نزدیک شدم. شخصیت جذاب٬ عقاید روشنفکرانه و ساز زدن عجیب آقای پ من رو مجذوب کرده بود. قدرت بیان بی‌نظیری داشت. شعرهای خوبی می‌گفت و قطعه‌های زیبایی می‌ساخت. بی‌تعارف تحسینش می‌کردم. هم به عنوان به مرد و هم به عنوان یه موسیقی‌دان. خیلی از چهره‌های به‌نام رو همون‌جا از نزدیک ملاقات کردم و به بداهه‌نوازی‌هاشون با آقای پ گوش دادم...من و مرجان رفته‌رفته جای خودمون رو توی گروه و گردهمایی‌هاشون باز میکردیم و من ذوق‌زده از این‌همه تجربه جدید همه چیز رو می‌بلعیدم. 

اولین تَرَک در ذهنیت ماورایی من درباره آقای پ زمانی اتفاق افتاد که جلوی خانم د٬ زنی که ده سال بود بدون تعهد رسمی با هم زندگی می‌کردن اعتراف کرد: هیچ‌چیز بیشتر از وقت گذروندن با دخترهای خیلی جوون ِچشم‌وگوش بسته و باکره من رو تحریک نمی‌کنه! نزدیک بود چای بپره ته حلقم. خانم د با سیگارش رفت دم پنجره و پرده رو کنار زد. خانم د پوست سفیدی داشت و لباس‌های سنتی می‌پوشید و سینه‌های بزرگش اوایل من رو متعجب می‌کرد. راستش من برای خانم د حتی بیشتر هم احترام قائل بودم. تنها زنی بود که دیده بودم مثل من فکر می‌کنه و البته جسارت به مرحله عمل رسوندن عقیده‌ش رو هم داشته. من و مرجان و یه هنرجو دیگه معذب و احمقانه دائم به درودیوار نگاه می‌کردیم و آقای پ خیره به دوردست ادامه داد: از دخترهایی یا بدن اورجینال و تروتازه حرف می‌زنم. وقتی شانس بودن باهاشون رو پیدا می‌کنم انگار معجزه اتفاق می‌افته. نت‌ها روون روی کاغذ نوشته می‌شن و چند شبانه روز بدون احساس خستگی می‌تونم از پسِ سخت‌ترین کارهام بربیام! خانم د پک غلیظی به سیگارش زد و پنجره را بست. راستش حالم بد شده بود. آقای پ خیلی عادی از جا بلند شد تا به کلاسش برسه. مرجان گفت باید تلفن واجبی بزنه و هنرجو هم غیبش زد. بلند شدم تا لیوان چایم رو توی سینک آب بکشم. خانم د همانطور تکیه داده به کنار پنجره خیره کوچه باریک شده بود. دستهام رو که خشک می‌کردم بالاخره به حرف اومد: پ مرد خوبیه! خیلی هم خوب! موسیق‌دان بی‌نظیر و با استعدادیه. کتابش رو دیدی؟ موضوع اینه که گاهی زندگی کردن با یه آدم خلاق مثل اون فانتزی‌های خودش رو می‌‌طلبه. به همین سادگی...

باید می‌گذشت. باید روزها می‌گذشت٬ باید بالغ‌تر می‌شدم٬ باید موسسه آقای پ تعطیل می‌شد و به خاطر خانم د از ایران می‌رفت٬ باید من روزهای سرد و گرم زیادی رو از سر می‌گذرندم و تجربه های جالب‌تری به دست می‌آوردم تا بتونم عشق خانم د رو تحسین کنم و  دوباره دلتنگ موسیقی آقای پ بشم...