جادوگرانه
زنگ در رو چهار بار با مکث به نشانه رمز فشار دادیم. هیچ خبری نشد. زنِ فضول همسایه از توی پنجره سرکی کشید و ناپدید شد. گربهی سیاهی آهسته خودش را به پایمان مالید و سمیرا را از جا پراند. غر زدم که چه شد پس؟! سمیرا در حالی که مانتوش را میتکاند گفت: هیس! و همزمان در تق آهستهای کرد و باز شد. هنوز یکپایمان بیرون بود که کسی بازویمان را کشید و پرتمان کرد داخل حیاط. پچپچ کرد که اَه! چقدر فسفس می کنین! بعد هم جلوجلو راه افتاد. خانهی دوطبقهی باریک و قناسی بود. در را که هل دادیم٬ داخلش نفسم را بند آورد. یک پیانوی پایه شکسته قدیمی در کنار سینمای خانگی٬ دیوارهای بلند و دوده گرفته با یک ساعت دیواری چوبی٬ تک مبل نارنجی٬ چسبیده به آباژور پایه بلندِ کلاهدار٬ موکتِ ارزان قیمت و لکهدار با یک دستگاه صوتی نقرهای و باندهای بلند و باریک٬ دو زن کنار سفره نشسته بودند و چیزی لقمه میگرفتند. تعارفمان کردند. سمیرا خودش را کنار کشید و من با لبخند دستم را دراز کردم. گاز اول را که زدم دنیا تیرهوتار شد. دوستان واقفند که من گوشت قرمز نمیخورم. هر چه خورده بودم تف کردم توی دستمال و افتادم روی مبل نارنجی. سمیرا برام آب آورد و با تعجب پرسید معلومه چت شده؟ تو که گوشت نمیخوردی! گفتم فکر کردم حلواست! دوستان واقفترند که بنده حلوا دوستم و از آنجاییکه ختم به ختم میتوانم بخورم اینطور هول شده بودم...
سمیرا کیفش را به من سپرد و از پلههای پیچدرپیچ چوبی وسط سالن بالا رفت و وارد اتاق سمت راست شد. من کمی نگران بودم. هی گردن میکشیدم و گوش تیز میکردم شاید چیزی دستگیرم شود. صدای اذان که آمد زنها بلند شدند به وضو گرفتن و نماز خواندن. قلم و کاغذم را درآوردم و چیزهایی یادداشت کردم و بعد نگاهی به ساعت دیواری انداختم. تازه متوجه شدم اصلن عقربه ندارد. داشتم خمیازه میکشیدم که سمیرا از پله ها پایین آمد. با چشمها اشکی و لبخند رویایی. من که بلند شدم ولو شد روی صندلی و گفت بههم میرسیم. بههم میرسیم...
نوبت من بود که پلهها را بالا بروم. با تقهای به در وارد شدم. زن میانسالِ لاغری پشت میز اداری خندهداری نشسته بود. موهای کمپشت و درازش را فرقِ وسط باز کرده بود و رژلب زرشکی مالیده بود. صورت گود رفتهی مهتابی داشت و لباس مشکی پوشیده بود: تاروت٬ شمع٬ سرکتاب؟ گفتم:ها؟ گفت با کدوم نیت می کنی؟ گفتم آها! به نظرم شمع جالبتره! شمع چاق و چلهاش را روشن کرد و چیزهایی زیرلب گفت و بعد شروع کرد قطرههای شمع را مثل آب مقدس به اطراف پاشیدن. آنوقت مکثی کرد و با چشمهای بسته حرفهای ناامیدکنندهای بهم زد. اینکه عمر کوتاهی دارم و تصادف خواهم کرد و اگر عرضه داشتم در بیست سالگی ازدواج میکردم و امان از آن سندی که در خانواده ما امضا شود و فیلان...تندتند قطرهها را میپاشاند و من تندتند یادداشت برمیداشتم. نه از چیزهایی که میگفت! داشتم از موقعیت اتاقش با تک پنجرهای که نور مایل و کهنهای را به داخل میتاباند کیف میکردم. دیوارش پر از تسبیح بود و یک عکس زرد شده قدیمی زیر شیشه میزش داشت. دو قطره شمع روی کاغذم پاشید. سرم را بلند کردم. گفت کف دستت را بده ببینم! آهسته مشتم را باز کردم. گفت شلوغی دختر! پاشو برو رد کارت. پرسیدم این عکس خودتونه؟! اخم کرد چطور؟ گفتم چندتا سوال دارم. گفت نیت کن! باز داشت چشمهاش را میبست که با عجله گفتم نیت نمیخواد٬ سوالهام شخصیه! صدام را صاف کردم و اولین سوال را اینطور شروع کردم که از زدن اینحرفها به مردم چه حسی بهش دست میدهد و بعد درآمدش چقدر است و از چه زمانی اینکار را شروع کرده و اون پیانوی پایه شکسته مال چه کسیست؟ و آیا از اینکه قیافهاش زا شبیه جادوگرها درست میکند هدف خاصی دارد...خب٬ گفتن ندارد که جوابم را نداد و دفتر و دستکم را دستم داد و محترمانه بیرونم کرد. از پلهها که پایین میآمدم سمیرا همچنان روی تک مبل نارنجی با چشمهای نیمه خمار و لبخند کجِ سکته زده به دیوار خالی مقابلش خیره مانده بود.