پیف پیف! به به !
دختره با لباس ساتن بلندش توی چهارچوب در ظاهر شد. رنگ غالب لباسش زردِ درخشان بود با برشهای فانتزی و گلهای نارنجی عروسکی. موهاش کمی آشفته شده بود و چشمهاش داشت برق میزد. با نوک انگشت دامنش رو بلند کرد و آهستهآهسته رفت سمت آینه قدی برنزی. دو جفت صندل پاشنه بلند جلوی پاش گذاشتم. پوشید و قدش از من بلندتر شد. خواهر کوچیکه و خانم ناهید با یه مشت سنجاق دور دختر میچرخیدند و ایرادهای لباس رو رفع میکردند. موهای دختر رو با یه دست جمع کردم و آبشار کردم بالای سرش. گردن بلند قشنگی داشت. اشک توی چشمهای قهوهای روشنش پر شد و گفت: هنوز هم باورم نمیشه این لباس مال منه! کارشون که تموم شد من برگشتم پشت لپتاپ و دختر رفت که لباسش رو عوض کنه...
راستش روز اول که دیدمشون جا خوردم. یه سری خانمِ درشت و عرقکرده از پیادهروی که فارسی حرف نمیزدن. دختر شده بود مترجمشون. معرف پرسیدم٬ یکی از خانمها اسمی گفت که من نمیشناختم! قیمتها رو پرسیدن و نمونهکارها رو دیدن و باز برگشتن روی مبلها. نامزدی دختر بود و همراه مامان و خالههاش دنبال لباس میگشت. پرسیدم دقیقن چی توی ذهنشه که یهو چونهش لرزید و زد زیر گریه. پشت سرش صدای مویه زنها بلند شد. چشمهام گرد شده بود. پرسیدم حرف بدی زدم؟ هقهقشون شدیدتر شد و من دستوپام رو گم کردم. خیاطها از توی کارگاه سرک میکشیدن و زنها با گوشه چادر صورتهای گوشتآلودشون رو پاک میکردن. براشون آب آوردم و سرِ خودم رو به رگالها گرم کردم. اصلن نمیدونستم باید چی کار کنم. آرومتر که شدن دختر فینفینکنان توضیح داد که بودجهشون خیلی کمه ولی یه لباش شیک و مدرن میخواد. با هقهق گفت که چقدر با خانواده داماد مشکل دارن و دائم سرکوفتش میزنن...کار داشت به التماس میرسید. خواهر کوچیکه رو صدا زدم. همونطور که دختر اشک میریخت قرار شد لباسش رو قبول کنیم. دختر از خوشحالی جیغ کوتاهی زد و چیزی به زنها گفت. تا به خودم بیام داشتم به سینههای بزرگشون فشرده میشدم و ماچهای آبداری بود که به لپم میچسبید. خودم رو به سختی نجات دادم و نفسنفسزنان تشکر کردم و خواستم بنشینن. به دختر گفتم پس فردا بیاد تا مدل رو انتخاب کنیم! دختر هیجان زده سرش رو تکان داد. زیر چشمی به زنها نگاه کردم و تاکید کردم: البته تنها! گفت باشه! باشه!
دو روز پیش اومد با یه دسته گل کوچولوی بنفش برای تشکر. می گفت لباسش خیلی عالی شده و مادرشوهرش کلی پز داده و هیچ هم سرکوفتش نزده. یه عکس هم آورده بود که سُر دادم زیر شیشهی میز. اجازه دادم بغلم کنه و لپهای داغ و چشسبناکش رو به صورتم بچسبونه. زنگ در رو زدن و دختر ازم جدا شد. یکی از مشتریها بود با دوستش. هر دو مانتو شلوارهای ابریشم خام پوشیده بودن و روسریهای خوشرنگشون رو مدل داده بودن و بغل گوش سنجاق زده بودن. با دیدن دختر دماغشون رو چین دادن و خودشون رو کنار کشیدن. دختر معذب زیرلب خدافظی کرد و رفت. زن جوون پیفی کرد و گفت چه بوی عرقی میداد! گفتم پیاده اومده بود. هوا هم که گرمه. گفت: وا! اینجور آدمها رو راه نده. برای وجهه مزونتون خوب نیست! همونطور که حرف میزد چشمش افتاد به عکس ِزیر میز. پرسید این کیه؟ گفتم یکی از فامیلهامون. بهبه و چهچه شون رفت روی هوا. چه دختر خوشگلی. چه آدم حسابی. حتمن فلان آرایشگاه رفته. همونجایی رو میگم که خودم رفتم برای عروسیم! چقدر لباسش به دلم نشسته. معلومه خوشسلیقهس. به این میگن یه دخترِ اصیل و استخوندار. آدم کیف میکنه می بینتش...