لعنت به من! لعنت به من! اگه همون موقع که لی زنگ زد و با تته‌پته بهم گفت ازشون فیلم گرفته نمی‌پپریدم سمت ماشین و راه نمی‌افتادم الان این حس رو نداشتم! حتی وقتی پام رو گذاشتم روی گاز می‌دونستم دیدن این فیلم کذایی کار اشتباهیه. می دونستم آدمش نیستم. ماشین سه کوچه پایین‌تر بی‌دلیل خاموش شد و استارت نخورد. ولش کردم و زنگ زدم به آژانس. اسم کوچه رو نمی‌دونستم. اگه دلتون بخواد می‌تونین بهم بخندین. من جغرافیا و حسِ جهت‌یابی افتضاحی دارم. سرِ مرد آژانسی داد زدم که سه کوچه پایین‌تر از خونه هستم و منتظر شدم تا پراید سفید پیداش شه. به لی نگفته بودم توی راه خونه‌ش هستم. ترسیدم بهانه جور کنه و غیبش بزنه. توی نشون دادن فیلم تردید داشت. من رو خوب می‌شناخت لابد. وقتی رسیدم چهره متعجبش رو ندیده گرفتم و پریدم سمت گوشیش. مثل احمق‌ها زل زدم به صفحه مستطیل شکل. به مرد ۵۷ ساله‌ی خوش‌پوش و قدبلند و زن ۳۰ ساله‌ای که مانتو سفید پوشیده بود و دسته‌های شالش رو روی شونه‌هاش انداخته بود. دوباره وسه‌باره٬ بارها و بارها به فیلم نگاه کردم...که حلقه دستِ دختره هست یا نه٬ که موقع حرف زدن چطور به هم نگاه می‌کنن٬ که سرهاشون رو چقدر به هم نزدیک می‌کنن...خودم رو با جزییات حرص دادم...خودم رو با جزییات خفه کردم...آخر سر لی گوشی رو با زور از دستم درآورد. نشستم لبه تختش. برام یه لیوان آب آورد. نخوردم. نشستم به فکر کردن. نشستم به نشخوارِ خاطرات. نشستم به حدس زدن برای تمام اون‌روزهایی که جاش حسابی خالی بود.نشستم به انتخابِ رنگِ ملافه‌ی چروکشون...