نشسته بودیم به فکر کردن که چه سازی رو انتخاب کنیم. برای پیانو زدن دیر شده بود. گیتار و ویلون رو دوست نداشتم. ویلون سل ساز همراهی بود. فلوت تمرین‌های تنفسی می‌خواست. سنتور برام جالب نبود و الخ...مرجان گفت: دف! دف چطوره؟! فکر کردم به دایره بزرگی که صدای زنجیرهاش هیجان‌انگیز و پرشور است. سرم رو تکون دادم که خودشه! بیا شروع کنیم...جستجو برای پیدا کردن کلاس٬ آخر سر ما رو رسوند به آقای پ و گروهش. یک سیستم جالبی رو پایه‌گذاری کرده بودن و همچین قانون‌مدار و آکادمیک رفتار میکردن. همه چیز بیش از حد جدی به نظر می‌رسید و ما ثبت‌نام کردیم و ترم جدید شروع شد. تجربه جالب موسیقیایی من به چهار ماه هم نرسید. نزدیک کنسرت هنرجویی دستم توی آتِل رفت و جا موندم. همون شب آقای پ زنگ زد برای دلداری و احوال‌پرسی. جواب ندادم. اس‌ام‌اس‌ش رو هم بی‌جواب گذاشتم و گوشی رو سایلنت کردم و خوابیدم.

راستش تقصیر از آقای پ نبود. من بودم که تذکر دوستانه‌ش رو اون‌زمان که نشست و برخاست‌های خارج از کلاسمون تازه شروع شده بود معصومانه از یاد بردم. یادم هست به ما آماتورها توی یک صبحانه‌خوران مفصل به طور سربسته گوشزد کرده بود که هیچ‌وقت به زندگی خصوصی یه هنرمند تا قبل از اینکه درک و جنبه‌ش رو پیدا نکردین نزدیک نشین. هنر به طور خاص و توانایی آفرینش گاه با جنون همراهه و از روند معقول و معتدلی که توی زندگی‌های نرمال دیده می‌شه فاصله می‌گیره. با این‌کار لذت گوش دادن به یه موسیقی ناب٬ نگاه کردن به یه نقاشی عالی و فرصت خوندن یه کتاب خوب رو از خودتون می‌گیرین! من البته از تمام این حرف‌ها سرسری گذشتم و با کنجکاوی روزبه‌روز بیشتر بهشان نزدیک شدم. شخصیت جذاب٬ عقاید روشنفکرانه و ساز زدن عجیب آقای پ من رو مجذوب کرده بود. قدرت بیان بی‌نظیری داشت. شعرهای خوبی می‌گفت و قطعه‌های زیبایی می‌ساخت. بی‌تعارف تحسینش می‌کردم. هم به عنوان به مرد و هم به عنوان یه موسیقی‌دان. خیلی از چهره‌های به‌نام رو همون‌جا از نزدیک ملاقات کردم و به بداهه‌نوازی‌هاشون با آقای پ گوش دادم...من و مرجان رفته‌رفته جای خودمون رو توی گروه و گردهمایی‌هاشون باز میکردیم و من ذوق‌زده از این‌همه تجربه جدید همه چیز رو می‌بلعیدم. 

اولین تَرَک در ذهنیت ماورایی من درباره آقای پ زمانی اتفاق افتاد که جلوی خانم د٬ زنی که ده سال بود بدون تعهد رسمی با هم زندگی می‌کردن اعتراف کرد: هیچ‌چیز بیشتر از وقت گذروندن با دخترهای خیلی جوون ِچشم‌وگوش بسته و باکره من رو تحریک نمی‌کنه! نزدیک بود چای بپره ته حلقم. خانم د با سیگارش رفت دم پنجره و پرده رو کنار زد. خانم د پوست سفیدی داشت و لباس‌های سنتی می‌پوشید و سینه‌های بزرگش اوایل من رو متعجب می‌کرد. راستش من برای خانم د حتی بیشتر هم احترام قائل بودم. تنها زنی بود که دیده بودم مثل من فکر می‌کنه و البته جسارت به مرحله عمل رسوندن عقیده‌ش رو هم داشته. من و مرجان و یه هنرجو دیگه معذب و احمقانه دائم به درودیوار نگاه می‌کردیم و آقای پ خیره به دوردست ادامه داد: از دخترهایی یا بدن اورجینال و تروتازه حرف می‌زنم. وقتی شانس بودن باهاشون رو پیدا می‌کنم انگار معجزه اتفاق می‌افته. نت‌ها روون روی کاغذ نوشته می‌شن و چند شبانه روز بدون احساس خستگی می‌تونم از پسِ سخت‌ترین کارهام بربیام! خانم د پک غلیظی به سیگارش زد و پنجره را بست. راستش حالم بد شده بود. آقای پ خیلی عادی از جا بلند شد تا به کلاسش برسه. مرجان گفت باید تلفن واجبی بزنه و هنرجو هم غیبش زد. بلند شدم تا لیوان چایم رو توی سینک آب بکشم. خانم د همانطور تکیه داده به کنار پنجره خیره کوچه باریک شده بود. دستهام رو که خشک می‌کردم بالاخره به حرف اومد: پ مرد خوبیه! خیلی هم خوب! موسیق‌دان بی‌نظیر و با استعدادیه. کتابش رو دیدی؟ موضوع اینه که گاهی زندگی کردن با یه آدم خلاق مثل اون فانتزی‌های خودش رو می‌‌طلبه. به همین سادگی...

باید می‌گذشت. باید روزها می‌گذشت٬ باید بالغ‌تر می‌شدم٬ باید موسسه آقای پ تعطیل می‌شد و به خاطر خانم د از ایران می‌رفت٬ باید من روزهای سرد و گرم زیادی رو از سر می‌گذرندم و تجربه های جالب‌تری به دست می‌آوردم تا بتونم عشق خانم د رو تحسین کنم و  دوباره دلتنگ موسیقی آقای پ بشم...