اندر احوالات ما
شبِ قبلش بارون پاییزی کلی خوشحالم کرده بود. پریده بودم توی حیاط٬ صورت رو به آسمون با یه لبخند گنده و از ته دل کلی دیوانهبازی درآورده بودم. وقت خواب هم پنجره رو چهارطاق باز گذاشته بودم و همونطور که نرمنرمک کتابم رو میخوندم چیزی نوشیده بودم. عیش کاملی بود. صبح که شد با انرژی و خوشحال و خندان با خواهر کوچیکه درِ مزون رو باز کردیم و هر دو از چیزی که مقابل چشممون دیدیم خندیدن از یادمون رفت. یه وجب آبِ گلآلود وسط سالن سمجانه ایستاده بود. پایه مبلها خیس٬ فرشها مثل موش آبکشیده و کاغذ الگوها و طرحهای روی بوم خواهر کوچیکه که به دیوار تکیه داشت همه چروکخورده و نمدار٬ پخش و پلا و شناور روی آب بودند. هاجوواج بودیم که بزرگترین مصیبت وارده تازه خودش رو نشون داد. دوتا لباس عروس و سه تا لباس مجلسی گرونقیمتِ دنبالهدار وسط آبها گیر افتاده بودن. گُلهای خوشگل پارچهای٬ تورهای قشنگ و پارچههای طرحدارِ اصیلشون٬ خیس و زرد و کدر شده بودن. پریدیم به نجات غریقی. وزن لباسها دوبرابر شده بود. ناهید خانم و خیاطها هم رسیدن. جیغ کوتاهی زدن و سعی کردن که یه من که لابهلای اون همه پف و تور زیر مانکن مونده بودم کمک کنن. نجات که پیدا کردم نفسم درنمیآومد. خواهر کوچیکه داشت به لولهکش زنگ میزد و دو خیاط جوون سعی می کردن فرشها رو جابهجا کنن. اینکه تابلوهای نقاشی سرجاشون بود و آب لعنتی نتونسته بود بهشون برسه خوشحالم کرد. هرکس یه طرف میدوید و چیزی رو از آب بیرون میکشید. یکی از خیاطها شلوار جینش رو بالا زده بود و شلپشلوپ کنان بازیش گرفته بود. شده بودیم مثل سیل زدهها. خندهام گرفت. ناهید خانم با قیافهای که هر لحظه ممکنه زیر گریه بزنه با دلخوری نگام کرد. نیشم بازتر شد و خواهر کوچیکه هم گوشی به دست خندید. خیاطی که توی آب شلپشلوپ میکرد گفت اُه چندوقته آببازی نکردم؟! و محکمتر پاهاش رو توی آب تکون داد. ناهید خانم جیغ بنفشی سرش زد. گفتم یه قایق بسازیم و همه چیز رو نجات بدیم. خواهر کوچیکه گفت خشکی میبینم. خشکی! گلوی ناهید خانم مثل قورباغهای که بغض داره گنده شد. من بیشتر خندهام گرفت. گفتم شما سوار نمیشین؟ الانه که راه بیفتیمها! دختره که توی آب شلپشلوپ میکرد داد زد من رو جا نذارین و غشعش خندید. ناهید خانم سرش رو به علامت تاسف تکون داد و غرغر کنان رفت توی اتاق پرو...فکر کنم هنوز نفهمیده به حیلی چیزها نباید سخت گرفت! از جمله به اولین بارون پاییزی :)