توی آشپزخانه کنار پنجرهی نیمهبازِ پاسیو نشسته بودم و سیبزمینی خلال میکردم. خورش قیمه روی گاز آرامآرام قل میزد و جا میافتاد. یک مشت سبزی خوردن هم با تربچههای قرمز و خوشرنگش جلوی روم پخش شده بود روی پارچهی سفید. خمیازه کشیدم. باد کولر هُرهُر کنان میخورد توی صورتم. از آن روزهای آفتابی کشدار و تنبل بود. یک خمیازهی دیگر و ناگهان چشمم افتاد به یک لکهی سیاه روی یکی از خلالهای چاق سیبزمینی. برش داشتم. چاقور را فرو کردم داخلش تا لکه را درآرم. با تعجب دیدم لکه ازش جدا نمیشود. نگاهم برگشت سمت سبزیخوردنها. روی دمدستترین تربچهی نقلی هم یک لکه سیاه کوچک افتاده بود. چاقو را داخلش فرو کردم و بوی تندی بلند شد. بیفایده بود لکه سرجاش مانده بود. ضربان قلبم بالا رفت. چشمهام با نگرانی به سمت گلدانهای سبز دور پاسیو برگشت. لکه سیاه روی یکی از برگهای بنفشه آفریقایی محبوبم نشسته بود. دستهام را بالا آوردم. لکه سیاه زیر انگشت اشارهام بود. بغض کردم. لکه تار شد. دستهام را پشت سرم پنهان کردم. بلند شدم تا زیر گاز را خاموش کنم. بیخیال خلالهای سیبزمینی و سبزیخوردنهای اشتها آور یکراست رفتم توی اتاقم و با دستهای لرزان شمارهی چشمپزشکم را گرفتم: یه لکهی سیاه توی چشممه...راستش دقیقن توی چشمم نیست...یه لکه سیاه همهش جلوی چشممه...دکتر مکث کرد:ساعت پنج کلینیک میبینمت...پرده را کشیدم تا همهجا تاریک شود...انقدر تاریک شود که هیج اثری از لکه سیاه نباشد...
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 9:51 توسط شب گلک
|