به یاد یک جرویس
جرویس یک مهاجرِ لنگ بود. از آنجا میگویم مهاجر بود که بدن سیاه فربهای داشت و رنگ صورتش به بنفش سیر میزد٬ قلدر و با ابهت بود و از هیچ چیز هم نمیترسید ...
اولین بار جرویس را یک نیمه شب بهاری دیدم...چای به دست رفتم توی بالکن تا روی صندلی محبوبم بنشینم که هیکل درشتش توجهم را جلب کرد. با مکث چراغ بالکن را روشن کردم٬ جرویس بدون توجه به من پنجهها را محکم گیرانده بود به نرده و به چنارهای مقابلمان خیره شده بود. به خیال خودم خواستم بترسانمش٬ با پا لگد آهستهای به نرده زدم٬ جرویس تکانی خورد و سرش را روی گردن کمی چرخاند و با چشمهای ریز نافذش زل زد بهم. من تا آنروز اخم یک کلاغ را ندیده بودم! شما هم لابد ندیدهاید! ولی جرویس آشکارا اخم کرده بود. چسبیدم بیخ دیوار و همانطور آهستهآهسته خودم را به پنجره رساندم و داخل اتاق پرتاب کردم. توری را هم محض احتیاط با وسواس عجیبی چفت کردم!
ماجرا به همین خندهداری شروع شد! کلاغ مهاجری که شبها عدل وسط نردهی بالکن مینشست و جشمانداز محبوب من را خراب میکرد. سعی کردم بهش باج بدهم٬ با پیشکشی گردو شروع کردم٬ جرویس با بیاعتنایی به گردوهای درشتی که کنار نرده میچیدم نگاه میکرد و طرفشان هم نمیرفت...صابون٬ زنجیرهای طلایی و نقرهای٬ قوطی حلبی٬ یک کلید قدیمی و حتی انگشتر بدلی را هم امتحان کردم. تا اینکه دست آخر به استخوان مرغ علاقه نشان داد و اینطور بود که ما کمکم با هم کنار آمدیم. جرویس قبول کرد که عدل وسط نرده بالکن ننشیند و من هم در عوض برایش استخوان مرغ بیاورم...این اواخر حتی اجازه میداد نوازشش کنم و به پای معیوبش دست بکشم...ما به فاصلهی کمی کنار هم مینشستیم و به روبهرویمان خیره میشدیم. من آهسته آهسته از ماگ گندهم چای مینوشیدم و جرویس چنارها را نگاه میکرد. من کاغذهایم را مرتب میکردم و گاهی هم چند سطری برایش میخواندم و با خودم فکر میکردم هیچ شنوندهای بهتر از یک کلاغِ مهاجرِ لنگ نیست و جرویس با غرور باد میکرد...
حالا بعد از چند ماه باز نردهی بالکن خالیست و استخوانهای مرغ روی کاغذهای ریز نوشتهی من تلنبار میشود...