جاده
فکر کردم بهترین کار همین است! چهارزانو روی تختم نشستم و با وجود اشک ریزی فراوان چشمم به صفحهی لپتاپ خیره شدم...وارد بلاگفا شدم و بعد صفحهی مدیریت بلاگ و آن علامت دایرهشکل منحوس قرمز...رنگ قرمز را فقط این جور وقتهاست که دوست ندارم...به اندازهی تقه زدن روی علامت٬ و به فاصلهی یک ثانیه٬ گل کوچک در یک شب طوفانی پاییزی از ترس باد غوز میکند و برای همیشه میخوابد...
اینجا بود که عوضیبازی درآوردم و مثل کسی که میخواهد صورت میت را قبل از دفن کردنش ببیند روی "مشاهده وبلاگ" کلیک کردم...راستش همین که صفحهی نارنجی ـ رنگی که بیشتر از بقیهی رنگها برای توصیف من مناسب است ـ را دیدم تمام شهامتم را از دست دادم...خوب که فکر می کنم می بینم اینجا هیچ شباهتی به خانه ندارد...خانه جای آرام و قرار است و من انگار فرزند حلالزادهی باد باشم هیچجا آرام نمیگیرم...اینجا٬ این صفحهی نارنجی بیشتر شبیه جاده است...جادهای که باید با پای پیاده پیمود و توی پیچ و خمش گم شد...
حال خراب این روزهایم برای همین است...برای این سکون لعنتی که تمام هم نمیشود...برای همه آن برنامههای لنگ در هوا...برای دلتنگی برای خواندن...از وبلاگ بگیر تا کتاب و مجله و دستورهای آشپزی...راستش دیگر نمی دانم از شدت بیچارگیست که گریه می کنم یا که همان نقاهت کوفتی بعد از کشیدن بخیههاست...
دلیل حذف کردنش؟ از جسته و گریخته بودن متنفرم...یا باش! یا نباش!
دلیل حذف نکردنش؟ من یک عوضیام٬ بیتعارف!