اگر نور چراغ را این‌جور توی صورتم نتابانند٬ می‌توانم اعتراف کنم که تمام گناه من این است که در مقابل وسوسه‌ها ناتوانم! حتی گاهی ظاهربین هم می‌شوم و رنگ و لعاب فسفری و زنده‌ی وسوسه‌ها به راحتی می‌تواند از راه به درم کنند. حالا این وسوسه می تواند شامل خوردن یک شیرنی ناپلئونی کوچک در یک بعد از ظهر گرم تابستانی باشد یا رانندگی با سرعت مرگ‌بار در پیچ‌ جاده‌ها یا رقصیدن زیر باران با ریتم تند و جنجالی و یا مثلن خوابیدن با مردی که قرار است فردا فراموشش کنم...

راستش باید اعتراف کنم وسوسه‌ها گریزگاه‌های کوچک من هستند. هرچند هرزه وبی‌خیال و سنگدلند ولی من ماجراجویی‌شان را دوست دارم...اگر نباشند زندگی‌م غیرقابل تحمل و بی‌مزه از آب درمی‌آید...زن کوچک درونم یاد گرفته برای زنده‌گی کردن گه‌گاهی باید پیچ زندگی را برعکس بچرخاند و از شنیدن صدای جیغش لذت ببرد...شاید خبیثانه به نظر بیاید ولی تنها کاری‌ست که می‌توانم برای خودم انجام دهم...

راهش را می‌توانم به شما هم بگویم: باید لباس قدیسان برایتان گشاد باشد٬ یک جای امن داشته باشید و کلاهتان را آنجا پنهان کنید تا نقش قاضی را برایتان بازی نکند و در ضمن اصول اخلاقی‌تان هم چندان تعریفی نباشد...سخت‌ترین قسمتش هم این است که به فردا فکر نکنید...به فرداهای لعنتی که همیشه هم مثل هم شروع می‌شوند٬ با احساسات ضدونقیض کلافه کننده٬با واگویه های ذهنی و با وجدانی که بی اجازه و قبل از وقت چسب دهانش را کنده تا شیرینی ماجرایی که پشت سر گذاشتی زهرمارت کند...

حیف که کاغذ را از زیر دستم می‌کشند وگرنه از وسوسه‌ی جدیدم برایتان می‌گفتم...از وسوسه‌ی رقصیدن با لباس شهوت‌اگیز قرمز برای پسرک شانزده‌ساله‌ی جذابی که مدت‌هاست طور دیگری نگاهم می‌کند...