مرسی برای بودنتون...برای پیغام های خصوصی و کامنت هاتون. متاسفانه حالم چندان خوش نیست...عمل پیوند موفقیت آمیز نبوده و چشمم قرنیه را پس زده...دارم تمام سعی ام را می کنم که خوب باشم ولی راستش ترسیدم خیلی هم ترسیدم...ترس هم چیز مزخرفی ست...احتمالن از جذام و طاعون هم بدتر است. اگر انقدر نترسم اوضاع بهتر می شود ولی من همه‌اش می ترسم...دلم می خواهد یکی تکانم دهد و بگوید بیدار شو...بعد من عرق کرده از کابوس وحشتناکی که می بینم بیدار شوم٬ یک نفس عمیق بکشم و به پیر درخت چنار محله مان سلام کنم...