عجب! ساعت شش بعد‌ازظهر روز جمعه٬ روبه‌روی مسجد جامع قلهک ایستاده بودیم...منظورم خودم و فه‌فه است...ایستاده بودیم و با تعجب به محوطه‌ی سوت و کور و خالی مسجد نگاه می‌کردیم...فه‌فه  نگاهی به دوروبرش انداخت و گفت: عجب! فوری گفتم: احتمالن فامیل زیادی ندارن. برای همین هم اینجا انقدر خلوته! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و از پله‌های سمت چپمون بالا رفت و بی نتیجه برگشت پایین: "می‌گن امروز اصلن اینجا مراسمی نبوده!" و باز چپ‌چپ نگام کرد. تا خواستم حرفی بزنم سروکله‌ی مونا و مریم هم پیدا شد. دستمال به دست و فین‌فین‌کنان نزدیک می‌شدن. مونا اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت: شوکه شدم به خدا! طفلک سمیرا! بی‌مادری خیلی سخته! و سرش رو فرو کرد توی دستمالش. مریم گفت حالا چرا نرفتین تو؟ چرا اینجا ایستادین؟ و بعد خودش جواب خودش رو داد: وا! اینجا که خبری نیست!

سه جفت چشم برگشت سمت من...از خودم دفاع کردم که من چه کاره‌ام! حتمن یه مشکلی پیش اومده براشون...فه‌فه جیغ زد: اون اس ام اس کوفتی رو نشونم بده ببینم. گوشیم رو درآوردم...کله ها خم شد روی گوشی. شروع کردم بلند بلند خوندن: مسجدجامع قلهک به آدرس...از ساعت ۶ تا ۷:۳۰...چشم ها گرد شده و متعجب بالا اومد: خب؟ گفتم: همین دیگه! فه‌فه مثل ترقه منفجر شد. صورتش  سرخ شده بود و چشم‌هاش پریده بود بیرون: اینکه تاریخ نداره! اصلن ننوشته مراسم چه روزیه! تعجب کردم: ننوشته؟ دوباره اس‌ام اس رو خوندم نه! واقعن ننوشته بود! پس چرا فکر کردم مراسم باید امروز یعنی روز جمعه باشه...دوستان ناباورانه به من که غش غش می‌خندیدم نگاه می کردن..دیشب وقتی اس‌ام‌اس سمیرا رو گرفتم زنگ زدم بهشون. یکیشون رو از شمال برگردونده بودم . یکی مجبور شده بود مهمونی تولدش رو کنسل کنه و اون یکی برای بردن مامانش به جلسات فیزیوتراپی کلی منت زن برادر سلیطه‌ش رو کشیده بود...تا اومدم حرفی بزنم سه تاشون از سه جهت مختلف ازم دور شدن...