خاص
خاص که نیستم وگرنه باید پرستار یک نویسندهی هفتاد سالهی سِل گرفته میشدم. براش سوپ درست میکردم و پرستاریش را میکردم٬ کلماتش را تندتند تایپ میکردم و الهام بخش شخصیت اغواگر و دستنیافتنی آخرین شاهکارش میشدم تا وقتی که دست آخر توی یک روز آفتابی خودش را با گلوله میکشد وارث معنوی عجیبترین رمانش شوم.
خاص که نیستم وگرنه باید شاگرد یک نقاش فیگوراتیوِ الکلیِ پست مدرن میشدم. میانسال و آتشینمزاج. تا دائم برهنه و شهوتانگیز نقاشیم را بکشد٬ با پس زمینهی قرمز اخرایی و دستهایی که رها لابهلای چینهای ملافه گم شده و رانهایی که با انحنای ظریفی به سمت دیگر چرخیده تا وقتی در شبهای یخبندان٬ سینهپهلو میکند و میمیرد نقاشیهایش از من باعث شهرت جهانیش شود.
خاص که نیستم وگرنه باید زن جوان یک آهنگساز خوشگذران و بیقیدوبند میشدم. از آن موسیقیدانهای قمارباز و خیانتکار... از آنها که دست آخر مجبور میشدم چمدانم را ببیندم و تهدیدش کنم برای همیشه از آن آشغالدونی زیرشیروانیش میروم و او دیوانه شود و من دیوانهتر شوم و بعد از یک همخوابگی انفجاری٬ پاورچین سمت دفترچهی نتش برود و بزرگترین شاهکارش را خلق کند تا وقتی جوانمرگ میشود اپرایش به نام من جاودانه شود..
یاس با چشمهای درشت به دریوریهام گوش میداد...آمده بودیم جلوی کوکی باکس تا از آن چیزکیکهای نوتلایی معرکهاش بگیریم...همهی اینچیزها را میگفتم تا در جواب یاس که گفته بود: "تو خاص هستی" نگویم اگر خاص بودم معشوقهی زنی مثل تو میشدم که توی تابستان عطرهای شیرین میزند و دستهایش خنک است و آرایشش همیشه صورتی و تمیز است و پنهانی شعرهای ا.رو.تیک میگوید...