داوطلب شدم شب پیش صاحبخونه بمونم. همین چند ساعت قبل با سینههایی که به خاطر عمل زیبایی باندپیچی شده بودن از بیمارستان اومده بود. از داروی بیهوشی کمی گیج بود و میگفت احساس میکنم حافظهام پاک شده! گفتم حالا بر فرض هم پاک شده باشه٬ مهم نیست که! جاش دوتا سینه گنده درآوردی که کلی باعث انبساط خاطره! صاحبخونه به کلمه گنده حساسیت نشون داد: وا! جوری حرف میزنی انگار دوتا توپ بسکت توی سینهم جا دادن! و من هارهار خندیدم...کمکش کردم تا روی تخت داز بکشه! آباژور رو روشن کردم و درحالیکه پتوش رو مرتب میکردم٬ بهش گفتم که توی هال میخوابم ولی حواسم بهش هست...پتو و بالش برداشتم و جلوی تلویزیون دراز کشیدم و شروع کردم به چرخوندن کانالها. بالش زیر سرم زیادی بلند بود. سرم رو جابهجا کردم و به ساعت دیواری نگاهی انداختم و خمیازه کشیدم. بالش مثل یه تیکه سنگ سفت بود. تلویزون رو خاموش کردم و بالشِ رو کناری انداختم. دستم رو دراز کردم و دو تا کوسن از روی مبل راحتی برداشتم و گذاشتم زیر سرم. به پهلو چرخیدم. زبری پارچه پوستم رو اذیت کرد. طاقباز خوابیدم و یه زایده دایره شکل فرو رفت توی گردنم. کلافه نشستم. به در نیمه باز اتاقخواب نگاه کردم و پاورچین خودم رو بالای سر صاحب خونه رسوندم. خواب هقت پادشاه رو میدید و ملافه نازک به آرومی رو سینههای گندهش بالا و پایین میرفت. یه عروسک شنی سبز که شکل قورباغههای احق توی کارتون ها بود کنار دستش بود. برش داشتم و برگشتم سرجام. لبخندزنان زیرِ سرم گذاشتمش. سرم داخلش فرو رفت و دو طرفش از کنار صورتم مثل دوتا تپهی سبز گنده بالا اومد. قورباغه رو پرت کردم کنار و پتو رو گوله کردم و زیر سرم گذاشتم...حالم رو بدتر کرد. پشتی یکی از مبلها٬ تشک یکی از صندلیها و حتی مانتو و روسری خودم رو هم امتحان کردم...دست آخر وقتی توی دستشویی نشسته بودم چشمم خورد به یه حوله صورتی خوشگل. سیفون رو کشیدم و فوری پریدم طرفش...چقدر نرم و لطیف بود...درست همون چیزی که دنبالش بودم...
صبح با صدای جیغ صاحبخونه از خواب پریدم...چشمهاش وغ زده بود و با ناباوری به همه اون وسایل پخش و پلا شده و حوله صورتی زیر سرم نگاه میکرد.