بد مَس.تی
یهو از خواب پریدم. همهجا تاریک بود و از پنجرهی نیمهبازِ بالای سرم هوای مرطوب وسنگین٬ آهسته داخل میاومد. گردنم رو به سختی بلند کردم. انقدر سخت که یه لحظه فکر کردم گردنم کش اومده و سرم روی بالش جا مونده. به پنجره نگاهی انداختم. دریا مثل یه پردهی سیاه تا چند قدمی پنجره کشیده شده بود...گیجگاهم رو محکم فشار دادم...سردرد لعنتی! حتمن زیادهروی کرده بودم...آخرین صحنهی واضحی که یادم میاومد این بود که توی بالکن نشسته بودیم و داشتیم به سلامتی هم نوشیدنیهامون رو سر می کشیدیم...دو گربهی گرسنه کمی دورتر از ما کنار لاستیکهای ماشین گردن کشیده بودن و نگاهمون میکردن...یه سیخ بالِ کبابی برداشتم و بدون توجه به اعتراض بچهها جلوی گربهها انداختم...
تقلا کردم بلند شم. داشتم از تشنگی میمردم. سرم تیر کشید و تلو تلو خوردم. جسمِ سفتی زیر پام رفت و کسی با صدای بلند ناله کرد. فورن پام رو عقب کشیدم و مسیرم رو عوض کردم...چند قدم که جلوتر رفتم باز پا یا دست کسی رو لگد کردم...خواستم بگم ببخشید ولی صدا از دهنم در نیومد. نفسزنان و تکیه داده به دیوار زانوهام شل شد و همونحا روی زمین نشستم...عرق سرد کرده بودم. گفتم الانه که بمیرم و دلم برای خودم سوخت....صدای خشخشِ ملافه اومد و بعد صدای متعجبی بلند شد: "کیه؟ چی شده؟" صاحب صدا رو شناختم. م بود. گفتم: "منم..." کمی مکث کرد:"نزدیک بود گردنم رو بشکنی! " "تشنمه" صدا ملایمتر شد:" آشپزخونه اونطرفه..." به خودم گفتم کدومطرف؟ حتی نمی دونستم کدومطرف رو میگه! صدا با لذت خندید:" پس بلاخره شبی که منتظرش بودم رسید و تو با پای خودت اومدی سراغم...عزیزم٬من آمادهم! " جوابش رو ندادم. صدای فندک زدن رو شنیدم و بعد سرخی مطبوع سیگار توی تاریکی درخشید: "فکر کنم زیاده روی کردی....مشکل چیه! از اولش هم حالت خوب نبود....وقتهاییکه ناراحتی بیشتر از همیشه دلقکبازی درمیآری." پام رو جمع کردم و پیشونیم رو روی زانو گذاشتم و فشار دادم. ادامه داد: " تو یه ایدهآلگرای احمقی! از اونهاییکه وسواس دارن حتمن کار بزرگی توی زندگیشون انجام بدن....هنوز نفهمیدی حافظه تاریخی ما مردم کوتاه مدته...بیا از زندگیت لذت ببر و..." ساکت شد. بعد از مکث طولانی با بیخیالی گفت: " و به پیشنهاد من دوباره فکر کن...اگه با من باشی راحتتر میتونی به این دنیای گه بخندی. " گفتم: "یه لیوان آب برام بیار." صدای خشخش ملافه بلند شد و کمی بعد خنکای لیوان رو حس کردم. با ولع آب رو نوشیدم...آب از گوشهی لبهام روی سینه و چانهم میریخت. حالم بهتر شد. گفت: "باید میذاشتم از تشنگی تلف شی! " توی تاریکی چشمهاش برق قشنگی زد. مثل دو تیکه کریستال کوچک...."همینجا بخواب." صدام بلند شد: "پیش تو؟ فکرش رو هم نکن..." "در اینکه بدسلیقهای هیچ شکی نیست...خیالت راحت٬ من میرم طبقهی بالا...اینجا زیادی گرمه! " صبر کردم تا صدای قدمهاش دور شه...تا سرم رو روی بالش گذاشتم بوهای عجیبی توی دماغم پیچید...بوی گرم ادکلن و سیگار مونده...بوی موجهای کف کردهی دریا...بوی ماهیهای لیزِ مرده...بالش رو از زیر سرم به کناری انداختم و فکر کردم باید پنجره رو ببندم...