فکر کردم بهترین کار این است که عاشق آرمن بشوم

این فکر توی یک ظهر داغ٬ وقتی داخل تاکسی نشسته بودم و به موهای خوش‌حالت مسافرِ کنار راننده زل زده بودم به ذهنم رسید...فقط ما سه نفر توی تاکسی بودیم و کلافه از ترافیک پاسداران به اطراف نگاه می‌کردیم...راننده به ماشینی که جلوش پیچید بدوبیراهی گفت و با لُنگ کهنه‌اش عرق پشتِ گردنش را گرفت. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هام را بستم.

 اولین بار آرمن را توی کلیسا دیدم. برای تحقیق می‌رفتم و یک خروار سوال از کشیش داشتم. آرمن توی خنکای کلیسا٬ لابه‌لای سایه‌روشن پنجره‌های بزرگ می‌ایستاد و جلو نمی‌آمد. من زیرزیرکی نگاهش می‌کردم تا سر از کارش درآورم...توجه‌ام را جلب کرده بود. پدر در جواب سوال من گفت: نه! از خدمه نیست...نه!نه! پسرم هم نیست...ما کشیش‌ها ازدواج نمی‌کنیم...اسمش؟ اسمش آرمن است...

روز آخر که آنجا می‌رفتم تصمیم داشتم غافلگیرش کنم و سر صحبت را باهاش باز کنم که نیامد...هرچه این دست و آن دست کردم پیداش نشد. از کشیش سراغش را گرفتم. گفت: کمی قبل از آمدن شما اینجا بود...اما رفت! پدر دست‌ها را پشت سر قلاب کرد و دور شد...

بعد در خیریه غذا بود که به هم تنه زدیم. چایِ من دمر شد و ظرف گنده‌ای که او دستش بود روی بلوز سفیدی که آستین‌هاش را تا آرنح بالا زده بود برگشت. لبخندش شیطنت‌آمیز بود...با عصبانیت خواستم حرفی بزنم که احساس کردم می‌شناسمش...به خودم که آمدم لابه‌لای جمعیت گم شده بود...

دست آخر هم توی موسسه کارنامه دیدمش...رفته بودم تا برنامه‌ی کلاس‌ها را بپرسم. دو نفر داشتند آن گوشه متن‌خوانی می‌کردند. صدای یکی‌شان پرحرارت و قشنگ بود. حواسم رفته بود پیِ ‌حرف‌هاشان و چشم‌هام الکی روی کاغذی که منشی دستم داده بود می‌چرخید. حالا صدای ظریف دختری هم بهشان اضافه شده بود: آرمن٬ بهتر نیست اینجا رو این‌جوری بنویسی...گوشت با منه؟! می‌شنوی چی می‌گم؟!پسری که پشت به من روی صندلی نشسته بود برای یک لحظه سرش به عقب چرخید و با لبخند نامحسوسی برایم سر تکان داد...خودش بود...ماتم برد. فکر کردم باید کاری بکنم. معطل مانده بودم که بلند شد تا به طبقه پایین برود. بی‌اعتنا از کنارم رد شد و رفت...انگار که من را نمی‌بیند...عصبانی از موسسه بیرون آمدم

تاکسی ایستاد. مسافر جلویی یک دوهزارتومنی درآورد و دست راننده داد. گفت: پیاده می‌شم! کرابه این خانم رو هم حساب کنید! با خودم فکر کردم از کی حرف می‌زنه٬ جز من و خودش که مسافر دیگه‌ای نیست...راننده باقی پول را بهش برگرداند و مسافر پیاده شد. با دیدنش دهانم باز ماند...همان لبخند عجیب روی لب‌هاش بود. داشتیم دور می‌شدیم که به خودم آمدم. داد زدم: پیاده می‌شم...از تاکسی بیرون پریدم. آفتاب٬ چشم‌هام را می‌زد. دور خودم ‌چرخیدم. چند نفری بهم تنه زدند. راننده یک پراید سرم داد زد که برو کنار...دیدمش...داشت آن طرف خیابان سوار یک سمند سفید می‌شد...تا بهش برسم رفته بود...