" اول یه نفس عمیق بکش...حالا خیلی آروم بازش کن...اصلن عجله نکن...خیلی خوبه٬ خیلی خوبه...حالا بهم بگو چی میبینی!"
یک رشته نور مهتابی سفید مثل یک مشت سوزن پاشید توی چشمهام. پلکهام را باریک کردم و از پشتِ شانههای پهن دکتر شبحِ دو آدم لرزان را که به دیوار تکیه داده بودند دیدم...نفس دکتر توی صورتم خورد. خوشم نیامد. سرم را بیاختیار عقب کشیدم. چشمهام را دوباره بستم و سرم را به چپ چرخاندم. همانجا که میدانستم یک پنجرهی عریضِ چوبی باید باشد. همانجا که از پسِ کرکرهی قدیمیش میشد آسمان آبی را دید. دوباره چشمهام را باز کزدم. پنجره کج و معوج میشد...مثل تصویری که روی آب باشد...دستم را دراز کردم تا ثابت نگهش دارم...کسی انگشت های دستم را گرفت و پایین آورد. از گرمای دستش و سرمای دست خودم وحشت کردم...
دکتر گفت: "عجله نکن! " احساس کردم صدای ضربان قلب آن دو شبحی را که به دیوار سنجاق شدهاند میشنوم...دکتر تاکید کرد: "چشمهات رو ببند! وقت برگرداندن پانسمان است"
گفتم: "یه لحظه صبر کن! من هنوز هیچی ندیدم..."
"باید صبور باشی! "
شبحها نزدیک آمدند...التماس کردم: " یه لحظه...توروخدا..." دکتر دست نگه داشت...مامان و بابا بودند. صورتهاشان کش آمده بود ولی خودشان بودند. انگار فقط کدرتر و تاریکتر شده بودند و حجم مشخصی نداشتند...لبخند زدم. حالا وقتش بود که پشت پنجره بروم. دکتر بدون آنکه متانتش را از دست بدهد شروع کرد به داد و هوار کردن که نمیشود! شبحها هم با نگرانی در تایید حرفهاش سر میجنباندند...ولی من حرف توی سرم نمیرفت. آنقدر در تاریکی معلق مانده بودم که دلم را به وعدههای سر خرمن خوش نکنم...کنار کرکره ایستادم. یک عینک آفتابی گنده از پشت سر روی چشمهام گذاشتند و پرههای کرکره آرام آرام باز شدند...سعی کردم تمرکز کنم...درختها سرجاشان بودند٬ هرچند که درازتر و بیقوارهتر از همیشه به نظر میآمدند...نگاهم به آسمان افتاد که روشن نبود...انگار یکدست طوسی بود...خورشید هم نبود...سرم را جلوتر آوردم تا شاید بهتر ببینیم...فایده نداشت...دکتر با بیرحمی کرکره را توی صورتم پایین کشید...
بدون کلمهای حرف برگشتم روی صندلی...دکتر دستهاش را بالا آورد و اطرافم آهسته آهسته در تاریکی فرو رفت...فکم را به هم فشار دادم...هیچ اشکی در کار نبود...
از مطب که بیرون آمدم باران گرفته بود...