اولین کاری که می‌کنم این است که پرده‌ها را کنار بزنم. پشت پنجره باران می‌بارد. رادیو را روشن می‌کنم...از آن رادیوهای فکسنی قدیمی‌ست. همان‌ها که آنتن فلزی درازشان به سقف می‌رسد. زیر آب‌ ِجوش را روشن می‌کنم و نگاهی به دوروبرم می‌اندازم...قبل ِ رفتنم همه‌جا را مرتب کرده‌ام. حالا نه که آدم منظمی باشم‌ها٬ ولی عقیده دارم وقتی از زمان برگشتت مطمئن نیستی٬ بهتر است همه‌جا مرتب باشد. می‌ماند یک گردگیری جزیی. خرید هم دارم. آب‌جوش را توی ماگ گنده‌ام می ریزم و تی‌بگ را داخلش ول می‌کنم. می‌روم تا از صندوق پستی خانه‌ی نارنجی نامه‌ها را بیرون بیاورم. خیس می‌شوم. آب چکه چکه از موهایم پایین می‌ریزد. فین‌فین کنان و چای به دست با یک تکه بیسکوییت مانده‌ی ساقه طلایی رو به پنجره‌ای که پشتش رگه های باران تند و مورب می‌بارد می‌نشینم و پیغام‌ها را می‌خوانم...می‌خوانم و می‌خوانم...

مرد گزارشگر از لابه‌لای خس‌خس رادیو فریاد می‌کشد: به گزارش اداره هواشناسی...

پیغام‌ها را دسته می کتم با یک روبان بنفش دورش. چای را به لبم نزدیک می‌کنم و با لبخند به افتخار شما می‌نوشم...ممنونم...از تک‌تک‌تان ممنونم که وقتی نبودم و نتوانستم که باشم به خانه نارنجی کوچکم سر زدید.

صدای مرد گزارشگر گیج و حیران می‌شود...انگار نه انگار که تا همین چند ثانیه قبل باران می‌بارید...سرفه‌ای می کند و ادامه می‌دهد: با عرض پوزش٬ به گزارش اداره هواشناسی امروز  آسمان درخشان و آفتابی‌ست...