برای هر کس یک‌جور شروع می‌شود. شاید برای بعضی یک بازه‌ی سنی را شامل شود. شاید به نوجوانیشان برگردد یا مثلن به روزهای مجردی دانشگاه. برای بعضی‌ با بهار آغاز می‌شود. مثلن بوی گل که بپیچد و شکوفه‌ها که در بیاید یکهو حسش می‌کنند. برای بعضی وقتی که یاد بگیرند اعتماد به نفس داشته باشند و کمی خودخواه باشند. برای بعضی وقتی پول‌دار و بازنشسته شده‌اند. ولی برای من با مهر شروع می‌شود. حوالی همین روزهایی که ‌می‌آید٬ باید منتظر چیزهای غیرمنتظره باشم. واکنش‌های شجاعانه٬ رها کردن‌های جسورانه٬ تصمیم‌های پر ریسک٬ انگار که دیگر٬ این من نیستم٬ انگار که دوباره آدمی می‌شوم که همراه تولد هر ساله‌م متولد می‌شوم. عجیب و غریب می‌شوم٬ کارهایی می‌کنم که تمام سال ازشان ترسیدم. مثلن توی همین ماه بود که چنان عاشقانه‌ی احمقانه‌ی مجنون‌واری داشتم که خودم را هم انگشت به دهان کرد. یعنی باید من را خوب بشناسید تا بدانید آن‌چیزی که دچارش شدم چقد دور از انتظار بود. ولی خب شاید اگر تا این حد مالیخولیایی نبودم و مهر هم نبود این‌طور عاشق پسرکی که موهای خوش‌حالت و دستهای یک پیانیست را داشت نمی‌شدم. نم‌نم باران بود که از دانشگاه انصراف دادم. برگ‌ها خشک شده بودن که آقای د را دیدم. همان که توی دفترش به منی که چهارصد برگ کاغذ را زیر بغل زده بودم و با یک لبخند قورباغه‌وار نگاهش می‌کردم گفت فقط اگر جسارت داری همه این چهارصد برگ را دور بریزی٬ دوباره برگرد! من لبخندم ماسید. همان موقع هم اعتماد به نفس چندانی نداشتم. گفتم شما که هنوز نخواندینش؟! گفت خزعبل است! من نه وقتش را دارم نه شماره چشمم اجازه می‌دهد هر خزعبلی را بخوانم. دو بار این کلمه‌ی ناخوش‌آیندش را تکرار کرد تا توی مخم برود. مطمئنم اگر مهر نبود یا های‌های گریه می‌کردم یا یک جواب دندان‌شکنی بهش می‌دادم تا دلم خنک شود. ولی خب مهر بود و من نبودم. پس حرف گوش کن شدم و قبول کردم که از من بی‌تجربه‌ی آموزش ندیده چیز خواندنی خلق نمی‌شود...بعدها توی مهر بود که افسردگی عجیب و غریبی که سه ماه طول کشیده بود و قرص‌هایش تبدیلم کرده بود به یک تکه گوشت بی‌مصرف را کنار گذاشتم. یک روز صبح بلند شدم . لبه تخت نشستم و پرده را کنار زدم. دیدم درخت چنار مقابلِ پنجره‌ام لُ.خت شده و برگ‌های نارنجی‌ش کف حیاط را پوشانده‌اند. دیدم خرمالوها دارند قرمز می‌شوند و هوا خنک است. من هیچ‌کدامشان را نفهمیده بودم. انگار سه ماه فقط معلق در هوا خوابیده باشم. همان موقع رفتم همه قرص‌ها را ریختم توی کوچه. یک ژاکت بافتی خوشگلِ زرد پوشیدم. یقه‌اش را بالا دادم و هی توی حیاط راه رفتم. ترس و هشدار دکترم برام مهم نبود. مهر آمده بود و من باز می‌توانستم شروع کنم...

مثال‌هایی که زدم دم‌دستی‌ترین‌ها بودند. همان‌هایی که جلوی چشمم موقع تایپ کردن آمدند و رفتند. همه این‌چیزها را گفتم تا بدانید چرا مهر انقدر برایم عزیز است. انگار کن یک جعبه هیجان‌انگیز باشد که قرار است بهت گوشه‌ای از خودت را نشان دهد. گوشه‌ی پرجنونی که دودوتا چهارتاهایت را مچاله می‌کند کنار دیوار. نمی‌دانید چقد منتظر و مشتاقشم...من مشتاقم و اطرافیانم مثل همیشه نگران...حیف که نه وقت مراعات حالشان را دارم. نه حالِ حالی کردنشان را. آخر دارم تقویم را ورق می‌زنم :)