با لیستِ دراز آکاردئونیم ایستاده بودم روبه‌روی قفسه‌ی پودرهای شوینده. سارا گفت پودر چهار آنزیم تاژ را بردار. گفتم: بذار از مامان بپرسم. چرخ‌دستی نقره‌ای را کج کردیم تا دو خانم چاق‌وچله با پسربچه‌های فسقلی و شیطانشان از کنارمان رد شوند. زنگ زدم خانه.  دو بوق آزاد و بعد پیغام‌گیر " سلام...لطفن پیغام خود را بگذارید" صدایش همین اندازه ساده و کوتاه بود. دستم یخ کرد. گوشی را پایین آوردم و گیجگاهم شروع کرد به نبض‌زدن. دلتنگی این‌طور است پس! ها؟ این‌طور که با شنیدن صدایش ناگهان حجم اندوهت دورت بپیچد و گلوت را فشار دهد. این‌طور که ناگهان تمام فروشگاه و راهروهای شلوغش٬ تمام هیاهو و مردمِ سبد به دستش محو شوند و تو خودت را ببینی با پسرک موفرفری چشم عسلی که با زانوهای خاکی توی باغچه بازی می‌کنید. پسرکِ شرور کرم خاکی شکار می‌کند و با قساوت تکه تکه شان می کند و تو هرچه می‌کنی تا به پروانه گرفتن ترغیبش کنی نمی‌شود. سارا گفت: همین پودر چهار آنزیمه خوب است دیگر. پلک زدم. باغچه ناپدید شد. راهروها سرجاشان برگشتند و مردم بلند بلند شروع کردند به حرف زدن. سارا پودرها را چید توی سبد. چقدر گذشته از آخرین باری که با هم صحبت کردیم؟ یک‌سال؟ سارا گفت: یک‌سال و سه ماه! از بین چند خانمی که راه را بند آورده بودند گذشتیم و پیچیدیم راهروی بعدی. مشکین‌تاژ٬ سافت‌لند٬ مایع‌ظرف‌شویی پریل٬ دستمال حوله‌ای٬ دستمال توالت و اتکِ چندمنظوره را ریخیتم توی چرخ. صدای روی پیغام‌گیر پیچید توی ذهنم. صدا همان‌طور بود که باید باشد. همان‌طور جوان و بازیگوش. با ته خنده فروخورده و یک ژست جدی: " سلام...لطفن پیغام خود را بگذارید" آهسته گفتم: سلام. سارا خندید: علیک سلام. داشت نوار بهداشتی‌ها را زیرورو می‌کرد. گفتم: بچه که بودیم می‌رفتیم توی حیاط به پروانه گرفتن. دست‌هامون رو حفره می‌کردیم روی گل‌ها. پروانه‌های زرد و سفید خال‌دار. سالهاست که پروانه ندیدم. سارا گفت: پنج‌ساله رفته. رفته پی زندگیش. اون دیگه پسرک مو فرفری شما نیست. ازدواج کرده. تصمیمش درست یا غلط یکی باید این‌وسط کوتاه بیاد...داشت یک نان زیتون برمی‌داشت که من پوفی کردم و چرخ دستی را هل دادم. جا ماند پشت سرم. توی صفِ صندوق که ایستادم خودش را بهم رساند. پول را دادیم. کیسه‌ها را گرفتیم و گذاشتیم توی صندوق عقب ِ ماشین. به خانه که رسیدیم غروب بود. فواره‌ها باز و حیاط آب‌پاشی شده بود. دیدم شبح محو پسرکی مو فرفری پشت به من دوید و با خوشحالی ناپدید شد. پروانه سفید کوچکی بال‌بال زنان مقابلم مکث کرد. انگار که می‌خواهد روی نوک بینیم بشیند. گفتم سارا این‌جا را نگاه کن. یک پروانه! سارا گونه‌ام را بوسید. در را که پشت سرش می‌بست گفت پیغام‌گیر را پاک کن... 

پ.ن: پسرک مو فرفری چشم عسلی برادرم است...داتنگش هستم