توی آشپزخونه که سرک کشیدم دیدم ایستاده به سرخ کردن کتلت‌ها. سبزی خوردن‌های پاک شده و سیب‌زمینی‌های خلال شده توی آبکش روی سینک بودند. می‌دونستم روزه‌ست. گفتم کمک نمی‌خوای افسانه؟ گفت:نه...صورت بشاشِ خوشگلی داشت. کتلت‌ها رو برگردوند و یه مشت سیب‌زمینی پاشید توی روغنِ داغ. پرسید: می‌ری بیرون؟ گفتم: زود برمی‌گردم! کاری داری؟ گفت: می‌ری پیش عشقت؟ خندیدم که نه‌بابا! سبزی خوردن ها رو آب کشید و گفت: چرا می‌خندی؟ به عشق اعتقاد نداری؟ گفتم اعتقاد دارم...دستش مابین سبزی‌ها٬ غوطه ور در آب خنک مکث کرد: یه پسری هست که توی سوپرمارکت کار می‌کنه. ما همدیگه رو بوسیدیم. یه شب توی کوچه‌‌ی پشتِ سوپر مارکت بهم گفت عاشقمه. وقتی گفت تنم مورمور شد. می‌دونی من تاحالا هیچ‌کس رو نبوسیده بودم. بوسیدنش طولانی و زیبا بود. حتی یواشی هم بغلم کرد. شوهرم هیچ‌وقت من رو بغل نکرده بود. سریع خودش رو خالی می‌کرد و می‌رفت. حتی یه بار هم لب‌هام رو لمس نکرد. هشت سال باهاش زندگی کردم. کتکم می‌زد و تحقیرم می‌کرد. پرده‌ی یه گوشم به خاطر سیلی محکمی که بهم زد پاره شد ولی باز هم تحمل کردم. وقتی رفت با زن همسایه دیگه بریدم. زنه دوبرابر شوهرم سن داشت...سیب‌زمین‌ها رو هم زد. سبزی‌های خیس رو ریخت روی پارچه سفید...پسره می‌گه عاشقمه. می‌گه همش خواب چشمامو می‌بینه...فکر کردم افسانه چشم‌های قشنگ گربه‌واری داره. عسلی غلیظ با ته رنگ سبز. کتلت‌ها رو چید توی سینی. سیب‌زمینی‌های طلایی رو ریخت کنارشون و پنجره رو باز کرد. گفت: ۴ ساله جدا شدم. ۴ ساله با هیچ مردی رابطه نداشتم. نمی‌خوام صیغه یا زن دوم باشم. می‌خوام با عشق بغل کسی بخوابم. قبل از اینکه بیام اینجا برای کار٬ چند جا رفتم و نتونستم طاقت بیارم. آخریش یه حاج‌آقای شکم گنده بود. تا سرِ حاج‌خانمش به نماز و عبادت گرم ‌می‌شد می‌اومد بغل گوشم به وزوز که دویست تومن حقوقت رو زیاد می‌کنم باهام باش. نفس‌نفس می‌زد که حیف این جوونی و زیباییت نیست! خدا قهرش می‌گیره اگه از نعمت‌هاش خوب استفاده نکنی‌ها. بهش گفتم تو جای پدرمی مرتیکه! وسائلم رو برداشتم و اومدم بیرون...به افسانه کمک کردم بشقاب‌ها رو بچینه. پارچ آبِ خنک رو گذاشت وسط میز. گفت بشین غذات رو بخور بعد برو. گفتم الان گشنم نیست...سبزی خوردن‌ها رو هم ریخت توی ظرف و چند تا تربچه قرمز رو با چاقو شبیه گل درآورد. گفت: "من فقط ۲۸ سالمه! یه ۲۸ ساله مطلقه که با کار توی خونه مردم داره زندگیش رو می‌چرخونه. نه بابایی هست نه خانواده‌ای که جوابگوشون باشم. می‌تونم تنم رو به این‌پول‌ها بفروشم و تا چند وقت دیگه برای خودم ماشین هم بخرم ولی نمی‌خوام. من رویاییم...به نظرت رویایی بودن چیز بدیه؟ توی رویاهام پسر سوپرمارکتی من رو برای تنم نمی‌خواد!"  دست‌هاش رو خشک کرد. در یخچال رو باز کرد و با دقت داخلش رو برانداز کرد: نوشابه کجاست؟ انگار نداریم! عصر باید برم خرید. می‌رم سوپرمارکت...تو چیزی احتیاج نداری؟