روی تردمیل ایستادم و دکمه‌ی استارت رو فشار دادم. دو دقیقه نگذشته خانمی از پشت‌سر اشاره کرد که بند کفشم بازه. لبخندی زدم و خم شدم به بستن گره‌ها. هنوزکه‌هنوزه با کفش‌های بندی کنار نیومدم.یا فراموششون می‌کنم یا گره‌هام به‌قدری ناشیانه‌ست که کمی بعد ولو می‌شن. همون‌طور که سرم خم بود متوجه شدم اومد روی تردمیلِ کناری و شروع کرد با سرعت عجیبی به دویدن. ایستادم و توی آینه کش موهام رو محکم کردم و زیر چشمی پاییدمش. موهای سیاه پرکلاغی با ابروهای تتو شده‌ی شرابی و آرایش غلیظ. چشمش که به من افتاد بدنش رو تاب داد به سمتم و محکم کوبید به بازوم که چطوری تو؟! راستش خدا رو شکر کردم که دسته‌ی تردمیل رو گرفته بودم وگرنه که پخش زمین بودم. تعادل خودش هم کمی بهم خورد ولی باز دویدن رو از سر گرفت. سعی کرد درِ آبی بطری آبش رو باز کنه. وقتی دید نمی‌تونه٬ درِ بطری رو لای دندوناش گذاشت و شروع کرد به پیچوندن. من از توی آینه دنباله موهاش رو می‌دیدم که بالا و پایین می‌پره و خودش رو که انگار داره پرواز می‌کنه. یهو جیغش سالن رو برداشت که: "ولوم بده اون لعنتی رو! " اصلن همین هایپر بودن و آرایش‌های بنفش و قرمزش بود که روز اول توجه‌م رو جلب کرد. قهقه‌های بلند می‌زد و آویزون مربی می‌شد که چرا صدا از این دستگاه درنمی‌آد. بلندش کنین! بلندتر! و بعد هم چشم‌هاش رو می‌بست و شروع می‌کرد کله‌اش رو به چپ و راست انداختن و دمبل‌ها رو مثل پر کاه جابه‌جا کردن. از تردمیل پریدم پایین و رفتم سراغ دستگاه‌ها. به طرز مشکوکی همه جا با یه لبخند پهن و کله‌ای که به سمتم چرخیده بود چسبیده به من ورزش می‌کرد. کمی دورتر حوله رو انداختم روی شونه‌م و نشستم به استراحت کردن که پِخ بی‌مزه‌ای کرد و ترسوندم. گفتم دیوونه‌ای تو؟ گفت: نه فقط خوشحالم و دارم از زندگیم لذت می‌برم! نشست کنارم: باورت نمی‌شه چه باحاله! گفتم: چی؟ گفت: این حسی که دارم! می خوای بدونی چیه؟! گفتم: بگو! چیه! گفت: این‌جا نمی‌شه. بیا می‌خوام یه چیزی رو نشونت بدم.  رفتیم توی سالن کمدها. گفت من یه چیزی مصرف می کنم که توی همین مدت کوتاه٬ هم خیلی لاغر و خوش‌هیکل شدم و هم دارم از زندگیم لذت می‌برم. چون از تو خوشم اومده می‌خوام بهت معرفیش کنم! خانم٬ تبلیغات‌چی قابلی هم بودن. چنان از مزایای مصرف شیشه می‌گفت که انگار داره مثلن راجع به شربت ویتامین سی صحبت می‌کنه. دکمه‌های مانتوم رو که می‌بستم خونسرد براش توضیح دادم که به درد من نمی‌خوره چون چاق نیستم و فکر می‌کنم به اندازه کافی هم خوشحالم! داشت سعی می‌کرد که چیزی رو به زور بچپونه توی ساک توسی و سیاه ورزیشیم: تعارف نکن! رفاقتیه! می‌گم خوشم اومده ازت! ساکم رو توی بغل گرفتم تا دستش بهش نرسه. ول کن نبود. گفتم نکن الان شک می‌کنن! گفت گه خوردن! چشم‌هاش حالت بدی گرفته بود. داد زد: بهت می‌گم بگیرش...پول نخواستم که! دوتا دختری که داشتن لباس عوض می‌کردن به ما خیره شدن. دیوانه‌بازیش تازه شروع شده بود. پرید به سمتشون که به چی نگاه می‌کنین ج...ها! دخترها هم جوش آوردن و درگیر شدن. مسئول باشگاه و مربی هم پاشون کشیده شد به ماجرا. مربی انگار دل پری داشت٬ شروع کرد که این دختر ما رو عاصی کرده و تا حالا دوباری هم سیم دستگاه‌ها رو کنده و اصلن من بهش مشکوکم که چیزی مصرف می‌کنه! مسئول باشگاه پرسید همین‌جوره؟ دختر گفت نه. دست راستش رو مشت کرده بود. دخترها گفتن داشت به این٬ یعنی من چیزی می‌داد! مربی و مسئول نگام کردن. گفتم نه بابا! این خبرها هم نبود! دختر مشتش رو محکم‌تر کرد و یهو جیغ و دادی راه انداخت که همه‌مون رو انگشت به دهن کرد. گفت شکایت می‌کنه و با لگد محکم به پای یکی از دخترها کوبید و کلیدش رو هم پرت کرد روی سر زن بدبختی که تازه از استخر درآمده بود. صحنه خنده‌داری بود و من نمی‌تونستم نخندم. برگشت و مشتِ بسته‌ش رو به سمت من تکون داد و گفت تلافی می‌کنه. بعد هم کفش‌هاش رو چنگ زد و پرید بیرون. با امروز یه هفته‌ای می‌شه که بازار یه کلاغ و چهل کلاغ  چنان داغه که آدم رو یاد جنگ‌های کذایی دایی جان ناپلئون می‌اندازه :)