فکر کنم اولین باری که با این موضوع روبه‌ر‌و شدم ۱۱-۱۰ ساله بودم. دوست‌های مامان٬بابا برای یک دوره‌ی دوستانه آمدن خانه‌مان. دونفرشان را برای اولین بار بود که می‌دیدم. زن چانه جلو آمده و موهای یک دست تا زیر گردن داشت و شوهرش دائم من را می‌خنداند. مامان بعدتر برام تعریف کرد که زن از نواده‌های میرزای جنگلیه و تعریف کرد که چطور شوهرش سالها عاشقش بوده و دنبالش به مسافرت‌های دور و دراز می‌رفته تا بلاخره توانسته زن را راضی به ازدواج کند و حالا هم مدتی‌ست که آمریکا زندگی می‌کنن. تمام این حرف‌ها به نظرم رویایی و طلایی می‌آمد تا شنیدم زن از شوهرش نه سالی بزرگ‌تر است. تا آن موقع کم‌ترین اختلاف سنی که دیده بودم همین مامان بابای خودم بودن که تولدشان چند ماهی با هم فاصله داشت. توجه‌م جلب شده بود. شروع کردم به کنجکاوی و سرک کشیدن توی روابط دیگران. کشف کردم دخترخاله‌م از دوست‌پسرش سه ماهی بزرگ‌تر است. فلانی از نامزدش دوسال و نیم و دایی دوستم از زن دومش یازده سال کوچیکتر. بازه‌های چند ماهه تا سه٬ چهار ساله کم کم عادی شد ولی اعداد هشت تا ده سال هنوز هم قابل توجه‌ست. هنوز هم تعصبات و لج‌بازی به دنبال خودش دارد. مثل همان دوست خوبم که خانم ۳۵ ساله‌ایست و با پارتنر عزیز ۲۵ ساله‌ش فارغ از مسائل حاشیه‌ای یک رابطه عمیق عاشقانه را پشت سر می‌ذارن و جواب نگاه‌های متعجب دیگران را با لبخند می‌دهند...

دوست دارم بهم بگین چی فکر می‌کنین؟ اصول و منطق و چهارچوبتون می‌پذیره از این دست  عاشقیت‌ها داشته باشین یا نه؟