مثل اولین بوسه
اینکه آدم اولین روز مدرسه٬ اولین معلم٬ اولین تجربه فرار٬ اولین زدوخورد٬ اولین عشق٬ اولین نوشیدنی الکلدار٬ اولین پک به سیگار٬ اولین بوسه یا اولین همآغوشی و الخ فراموشش نشود طبیعیست. چرا؟ چون اولینها با آنچنان غافلگیری بکر و جادویی همراهند که به یاد ماندنیشان میکند. حالا آدمی که من باشم از خیلی از چیزهایی که این بالا اسم بردم خاطرهای ندارم. بدبختانه خیلی از اولین تجربههام فراموشم شده و بدترش اینکه آنهایی هم که یادم مانده هیچکدام کوچکترین قابلیت الهامبخش و مورد توجهای ندارند...مثلن اولین بوسهم هیچ یادم نیست...تجربه اولین بوسهی من همزمان با اولین عشقم نبوده. قبلتر از تجربه اولین عشق٬ باید پسرکی رو بوسیده باشم و البته این بوسه لابد خیلی بیهیجان و ناموفق بوده که اینطور از ذهنم پاک شده...بدتر اینکه تجربه بوسیدن اولین عشقم هم چیز دندانگیری از آب درنیامد. من منتظر یک رویداد رویایی و بینظیر بودم ولی یک چیز خنک و لوسی نصیبم شد. آنقدر شوکه شدم که با چشمهای وغ؟ زده و باز خیره شدم به چشمهای بسته طرف مقابل. دردناک بود و طرف مقابلم از هاج و واجی من ماتش برده بود. آخر چهطور باید براش توضیح میدادم که تمام انتظارات و خواب و خیالهام از بوسیدن اولین عشق چیز دیگری بوده! این اتفاق هی هم تکرار میشود. اولینهای من برعکس دیگران که قابل اعتنا و داغ و هیجانانگیزند٬ یک تجربه معمولی و ناچیز از آب درمیآید! گاهی حتی ناامیدکننده هم میشوند. اما تجربه من چیز دیگری هم یادم داده. که همین شروعهای ناامیدکننده٬ حالا میخواهد توی کار باشد یا سفر یا آشنایی با یک آدم پر اصطکاک٬ معمولن بهترین تجربهها را نصیبم کرده. بهترینهایی که فراموششدنی نیست. بهترینهایی که جای خالی اولینها را با دستودلبازی برام پر کردهاند...چه اهمیتی دارد که داستان اینطور غمانگیز و قابلترحم شروع شود وقتی در پایان میتواند معجزههای کوچکی نصیبت کند...