اعتراف می کنم!
کارها دارد بد پیش میرود. اینکه میگویم دارد بد پیش میرود یعنی دارد از کنترل من خارج میشود. مثالش برای شما میشود ماشینی که سرراست و مستقیم سرعت گرفته تا به مقصد برسد. این سرراستیاش٬ این بیحاشگیاش دارد من را میترساند. مخصوصن که فهمیدهام فرمانش هم قفل شده و نمیتوانم برای خودم به چپ و راست بپیچانمش یا مثلن کنار جاده نیش ترمزی بزنم یا مثلنتر جادهخاکی را برای خودم سیاحت کنم. اوضاع اینطور است. همهچیز افتاده است روی دور تند. آدمهای گنده گنده سروکلهاشان پیدا شده تا همهچیز را سروسامان دهند. دارند اختیار را از من میگیرند. مشاوری هم ندارم! نه اینکه نداشتنش قضیهی تازهای باشدها. هروقت بهشان احتیاج بوده رفتند پای سریالبینی. حسرتش مانده که اینجور وقتها یکی پیدا شود بگوید همهچیز را بسپار به من بچه جان...بسپار به من و برو رد کارت. آنجور که خیالم راحت شود. آنجور که باز بتوانم به کارگاه آقای شهسواری فکر کنم. بتوانم به خودم بقبولانم که وقتش است از این انزوا بیرون بیایم و خجالت نکشم کلمههام را بلند بلند برای دیگران بخوانم...نمیشود خب. درست سر به زنگاه شلوغش کردهاند. آخر این قیچی لعنتی کجاست؟ قیچیام را انگار دزدیدهاند تا نتوانم همهچیز را قیچی بزنم. نور چراغ قوه را انداختهاند در گوشه تاریکی که داشتهام و چشمهای درشت شده از وحشتم را ندیدهاند انگار...اولین بار است که اینجور ترسیدهام. اعتراف میکنم....