نیمه‌های شب پنجره‌ی قدی را سر دادم و رفتم توی بالکن. نشستم روی صندلی٬ پاها را به نرده گیراندم و صندلی را روی پایه‌های عقبش بلند کردم و آرام‌آرام از ماگ گنده‌ام چای نوشیدم. خانه‌ی روبه‌رو دو روزی بود که پرده از آشپزخانه‌شان برداشته بود و من شام خوردن‌شان را وقتی مرد و بچه‌ها روی صندلی نشسته‌ بودند و زن دور می‌چرخید و بخار از روی غذاها بلند می‌شد می‌دیدم. می‌دیدم و لذت می‌بردم. قبل‌ترش از بین تمام خانه‌ها با پرده‌های کلفت و کشیده‌شان فقط یک خانه بود که پرده شیری ملایم و نازکی داشت و می‌توانستم حرکت سایه‌ها را از پشتش ببینم که لم می‌دهند روی کاناپه یا اتو می‌کشند جلوی تلویزیون. من بدبختانه این‌چیزها را دوست دارم. اتاق خودم هم جز یه توری ساده و سفید چیز دیگری ندارد. پرده‌ی زرشکی و مشکی سنگینش را همان اول کندم و خودم را راحت کردم. انگار زندگی جاری‌تر و واقعی‌تر و نزدیک‌تر می‌شود با این ترفند...می‌شود پر از خورده ریزهای رک و پوست‌کنده و آشنا...می‌شود دود سیگار را بعد از مطالعه٬ تخمه‌های پراکنده را وقت فوتبال٬ دغدغه‌ی یک تصمیم بزرگ را همراه قدم‌زدن‌های عصبی٬ آرامشِ مطبوع با لباس خواب لیز را قبل از خواب٬ هیاهوی صبحانه‌خوران را قبل از کار٬ تنهایی سرگردان و اشک‌های روان را پشت در قفل شده٬ عشق‌ورزی صمیمانه را بعد از دعوا دید٬ لمس کرد٬ شریک شد...باید این پرده‌های کلفت و کدر را دور ریخت. آن‌وقت آدم‌ها خودمانی‌تر و روراست‌تر می‌شوند. شبیه‌تر می‌شوند و راحت‌تر می‌شود دوستشان داشت...