...
توی کلاس اصول طراحی رسم بر این بود که صندلیها را دور بچینیم تا فضا صمیمیتر و خودمانیتر باشد. آخرین جلسه کلاسمان بود و هوای گرمِ بیصاحب کلافهم کرده بود. فهفه کنار دستم نشسته بود و داشت با خطکشِ فلزیِ درازش اندازهگیریهای میلیمتری میکرد تا پلانش را کامل کند. قرارمان این بود که بعد از تمام کردن دورههای معماری برویم با هم کار کنیم و کلی خوش بگذرانیم که خوشبختانه این ایده هیچوقت به مرحله عمل نرسید! داشتیم دوستی پانزده سالهمان را سر استفاده بیش از حد او از خطکش و اصرار من برای خلاقیت٬ که البته از نظر او این خلاقیتها شبیه دسشویی دور بازِ وسطِ سالن نشیمن بود از دست میدادیم.
بگذریم...همانطور که هوا گرم بود و استاد داشت با صدای نازکش ایرادها را رفع میکرد٬ در باز شد و تو آمد. وقتی دیدمش مداد از دستم افتاد و قل خورد روی زمین. نه که حالا فکر کنید از زیباییش بودها! نه! دخترهای بور زیاد بابِ میل من نیستند. زن باید چشمهای درشت سیاه و موهای سرکش براق داشته باشد. باید پوست سفیدش چشم را بزند و سیاهی چشمش٬ وحشی و خواستنیش کند. دختری که تو آمد هیچکدام از این خصوصیات را نداشت. لاغر و استخوانی بود با دستهای نازک. موهای خرماییش را فرق کجِ کوچکی باز کرده بود و سه خال ریزِ کمرنگ روی گونه سمت چپش داشت. کنارم که نشست نفسم دیگر بالا نمیآمد. وسائلش را جابهجا کرد و برگشت طرفم. او هم غافلگیر شده بود و چشمهاش داشت از حدقه درمیآمد...
به استاد گفتم چند لحظه بیرون میروم و به فهفه هم اشاره کردم چیز مهمی نیست و سرش گرم اندازههای میلیمتریش باشد تا خداینکرده فاجعهای اتفاق نیفتد. رفتم داخل یکی از کلاسهای خالی و تکیه دادم به دیوار. دختر چند لحظه بعد آمد. عصبی بود. گفت: "چه جالب! دوباره همدیگه رو دیدیم!" یک طره از موهای لَخت خرماییش از مقنعه بیرون آمده بود. گفتم: "ولی انگار باز هم کارها درست پیش نرفته! اینطور نیست؟" گفت: "لعنتی! دفعه قبل حالم رو بهم زدی! یه پیرمرد از کار اقتاده که حتی قدرت تکون دادن دستهاش رو هم نداشت! " مقابله به مثل کردم: "دفعه قبلتر هم تو کشیش متعصبی بودی. یادت رفته چقدر وسوسهت کردم. با اون ردای بلند و افکار متعصب٬ شورش رو درآورده بودی! " اخم کرد: "از نظر اخلاقی درست نبود با هم ماجرایی داشته باشیم!" گفتم: "اینبار هم که هر دو دختریم!" با عصبانیت موهای خرماییش را توی مقنعه فرو کرد: "حداقل میتونیم همدیگه رو ببوسیم!"
راستش من زیاد هم بدم نیامد. چون دائم فکر میکردم از شانس بدم دفعه آینده هیچ بعید نیست که من او را به دنیا بیاورم و خب این هم ماجرای دیگری خواهد داشت که باب میل من نیست! همین شد که جلو آمدم. بوی خوبی میداد. بوی کرم و عطرِ ملایم. به یک وجبیش نرسیده بودم که روش را برگرداند. در باز شده بود و فهفه داشت نگاهمان میکرد. کیفِ من یکدستش و کیف خودش دست دیگرش بود. غرغر کرد که داشتم دنبالت میگشتم! چیزی متوجه نشده بود. به دختر گفتم: "باشه دفعه بعد!" گفت: "از کجا می دونی دفعه بعد هر دو مرد متولد نشیم!" خندهام گرفت: "اگه این طور بود فقط از کنار هم میگذریم. میدونی که اگه دستم به دستت بخوره برامون حرف درمیآرن!" اصلا نخندید. در را پشت سرش محکم به هم زد و رفت. فهفه هاجوواج کیف را به دستم داد و پرسید: "جریان چیه؟ میشناختیش؟!"