به همشهری، با احترام!
راستش همشهری به نظر من بهتر است این صحبتهای جستهگریخته و دعواهاتان بر سر تعداد را هر چه زودتر درز بگیرید. زندگی در این شهر باید دستکم واقعبینتر کرده باشدتان. اینجا افسانه پریان برای کسی نیخوانند. صحبت بر سر یکسال سایه سنگینِ خفقان و ارعاب است آخر.
بگذریم همشهری...متاسفانه دیروز کمی طول کشید تا کولهپشتیام را پیدا کنم. مامان جایی که عقل جن هم بهش نرسد پنهانش کرده بود. دست بر قضا من به این سوراخسنبهها کاملا واردم. چون خاطرههایی دارم از بچگیمان که شکلاتهای خارجی سوغاتی آورده٬ سر از همینجاها در میآوردند. همین شد که پیداش کردم و پرش کردم از آب معدنی و سرکه و گاز استریل و قطره چشمی و ماسک و یک بیسکوییت ساقه طلایی و شال مشکی و کمی پول و فیلان. بین بردن و نبردن چاقو نقرهای هم مردد ماندم. راستش آنلحظه به کهریزک فکر میکردم. اما در آخر چاقو را درآوردم و روی میز گذاشتم و کولهپشتی را انداختم و تکوتنها راه افتادم. دوستانم خیلیهاشان یا حرف گوش کن شده بودند یا به ترس که یک فرایند طبیعیست گرفتار آمده بودند. من تنها میرفتم و زانوهام هم از ترس مثل بید میلرزید و هی یاد گورهای بینام ونشان و رحم های پاره و این حرفها میافتادم. خدا را شکر از همان نیمه راه دو خانم میانسال را که مانتوهای روشن و قیافههای مادرانه داشتند پسندیدم و مثل آدامس به مانتوشان چسبیدم و همراهیشان کردم.
گزارش مختصری اگر بخواهید همشهری٬ باید بگویم درگیریها پراکنده بود و من به چند نفر آب تعارف کردم و هی تجمعات کوچک راه انداختیم و هی پچپچانه فحش دادیم و هی توی دل شعار دادیم هی متفرقمان کردند و هی سر از جای دیگر در آوردیم. راستش یکجا عصبانی شدم و حرکت زشتی کردم و تف پرتاب کردم به طرف مرد ترسناک و وحشتناکی که چشمهای گود داشت و دهانش کف کرده بود و داشت پسر جوانی را که مقاومت میکرد باتوم میزد. آنجا بود که جو متشنج شد و شعار دادند و هو کردیم و جمعیت بههم پیوست و شلوغ شد و باتوم خوردیم و من دردم آمد همشهری. حتی گریه هم کردم. چون جز دوباری که از بابا سیلی خوردم هیچکس دست رویم بلند نکرده و فحشم نداده. دست آخر ما و پسر نجات پیدا کردیم و خانم همراهم اشاره کرد که به پسر آب و گاز استریل بدهم و من همین کار را کردم و حتی کمکش کردم بلند شود و دوباره زدم زیرِ گریه چون فهمیدم پسر بازوهای استخوانی و نازکی دارد.
راستش همشهری من دائم یاد شما بودم. حتی اگر نبودید و نیامدید و ندویدید و باتوم نخوردید و کنار سایتها نشستید و با نگرانی هی ریفرش کردید. آخر خوب میدانستم آرام و قرار ندارید و دلتان جوش میزند و کلافهاید. برای همین وقتی دیروز مابینِ آنهمه موتورسوارهای ترسناک و لباسشخصیهای بیرحم و گاردهای ویژه و ماشینهای سنگین٬ بوتههای لگدمال شدهای را دیدم که دارند شکوفه میدهند یواشکی٬ جایتان را حسابی خالی کردم.
ایام به کام٬ با احترام...