وقتی رسیدم نانا داشت قهوه ترک می‌خورد و در و دیوار کافه را نگاه می‌کرد. پنج‌دقیقه بعد مرد آمد. سی‌و‌سه چهار ساله و گندمی بود. قد و قامت متوسطی داشت با خطِ اخم عمیق و لباس‌های خنک. وصفِ حرفه‌ای بودنش را شنیده بودم و کمی رنگم پریده بود. نانا همان‌طور که معرفی‌مان می‌کرد زیر لب دستم می‌انداخت و من با متانتِ تمام سعی می‌کردم از کوره در نروم. باید اعتراف کنم تمام این مدت تا قبل از دیدن مرد به حرف‌های نانا و اینکه ادعای آشنایی با او را داشت شک داشتم. فکر کرده بودم این هم باید یکی از مسخره‌بازی‌های همیشگیش باشد. نانا را چه به این حرف‌ها. ولی ظاهرا دست کم گرفته بودمش! مرد نشست و احوال‌پرسی کرد و منو را چرخاند و سر صحبت را باز کرد. کاغذها را پخشِ میز کرده بودیم و یک نیم‌ساعتی گذشته بود که شروع کرد روی صندلیش وول خوردن و بی‌تابی کردن. نانا همان‌طور که لب‌هاش را به نی میلک‌شیک قفل کرده بود پرسید: چیزی شده؟  مرد پیشانیش را فشرد و به من اشاره کرد که چهره‌شون برام آشناس! و باز وول زد که این حافظه لعنتی چرا یاری نمی کنه! من فورا دستم را تا آرنج توی کیفم فرو کردم و عینک طبی را درآوردم و به چشم زدم. مرد آهی کشید و کمی سرش را خاراند و کاغذها را جلو کشید و شروع کرد به یادداشتِ توضیحات لازم. مخالفِ قسمتی از نظرش بودم. داشتم در کمال احترام و احتیاط بین هورت کشیدن‌های مدام نانا اظهار وجود می‌کردم که یهو خودکار را پرت کرد سمتم و هیجان‌زده داد زد: فهمیدم! فهمیدم! ایشون شبیه کیته! نانا ظرف چیپس و پنیر را جلو کشید و پرسید: کیتِ لاست اینا؟ نیشم باز شده بود: کیت وینسلت؟ مرد خنده احمقانه‌ای کرد. نانا سس را فشار داد: نه بابا! کیت و لوسیمی رو می‌گه! و قاه‌قاه خندید. لبخند مرد همچنان کش می‌آمد. نانا سس را گذاشت روی میز و قیافه جدی‌‌ای به خودش گرفت. این حالتش همیشه من را ترسانده: اشتباه نکن رفیق! این خودِ اسکروچه! مال‌دوست و جون‌دوست. یه دونه حساب بانکی نداره. پول‌هاش رو می‌ذاره زیر بالش و با خیال راحت می خوابه! کیف پول هم نداره. گمونم توی لباس زیری چیزی...شروع کردم به بلندبلند خندیدن: البته که شوخی می‌کنه! احتمالا خنده‌ام بیشتر از اون چیزی که باید طول کشید. حالا علاوه بر نانا و مرد٬ سرهای میز بغلی هم به سمت‌مان چرخیده بود. خودم را جمع و جور کردم. کاغذها را جلو کشیدم و شروع کردم به دسته کردنشان که نانا باز شروع کرد: دست‌آخر هم معلوم نشد از کدوم مادر مرده‌ای حرف می‌زدی‌! مرد سرفه‌ای کرد. معذب خندید و گفت: من اصلا نگفتم کیت! گفتم کیک! ایشون شبیه کیک هستن. کیک٬ شیرینی! دونات...نه! دونات نه...کیک خامه‌ای با روکش شکلات. انگار زیاد خوشتون نیومد؟ ها؟ حالا که خوب فکر می کنم می بینم شبیه تارت توت فرنگی هستین کمی...ناراحت شدین؟ شیرنی کشمشی دوست دارین؟ ناپلئونی چطور؟ بذار یه مثال بهتر بزنم...ارمنی‌ها یه شیرینی مخصوص...