برای وقتایی که قراره جات بذارن...
دستهای مردد برای خاموش کردن کلید یک رابطه٬ آنجا که گفته باید برود و حالا ترحم گریبانش را گرفته باید حالبههمزنترین قسمت ترک کردن باشد. ترحم پسماندهی تهوع آوریه. طفلکی و حیوونکی شنیدن هم. اصلا این واژههای خشدار خوب بلدند تیز و برنده تصویرهای قشنگ و ماندنی را خطخطی کنند و برق و جلایش را از جلوه بیندازند. پس حالا که گفته باید برود و میخواهد ترکت کند و آوارِ منطق و بهانهاش را ریخته روی سرت و رسیدهای به پایان و حرف از تلاش و مقاومت و فرصت و بیا با من راه بیا و پس عشقمان چه شد و چه بلایی سرش آمد و به اتاق خوابمان فکر کن٬ به گل های آفتاب گردانی که می خواستیم بخریم و مسافرت هایی که می خواستشم برویم و فیلان٬ دیگر گذشته٬ باید برای دودقیقه٬ فقط دودقیقه قوی باشی. باید شجاع باشی آنهم برای خودت. باید آن دستهای مردد٬ حالت را بهم بزند. سرت را بالا بگیری و داد بزنی که: اون کلید لعنتی رو خاموش کن. من از تاریکی نمیترسم!
طولش نده. طولش که بدهی٬ جا که بمانی پشتسر٬ کابوسش دست از سرت بر نمیدارد. می نشینی به انتظار معجزه. می مانی به خودزنی. نمیشود خب. راهش این نیست انگار. اگر دارد جایت می گذارد تو حداقل جا نمان...میدانم اینچیزها چقدر سخت است برای آدم ترک شدهای که ترکش کردند و نمی خواهد ترک کند و نمی تواند که بخواهد...و چقدر سختتر است تا سماجت کند چشم و دلش را باهم جمع کند موقع رفتن! چشم سربهراهیش بیشتر است ولی دل احتمالا جفتکپراکنی میکند و به درودیوار میکوبد که برگردد. پسِسرش را باید گرفت و دورش کرد. اگر یکیشان برود و یکیشان بماند که باز داستان تمام نمیشود. میشود همان دورِ باطل دیگر جانم...نقاهت دارد٬ درد دارد٬بیخوابی و حالِ خراب دارد...دور همیم دیگر٬ راحت باشم؟...میخواهم بگویم همهامان یکبار تجربهاش کردیم و زندهایم هنوز!
حق داریم! این یکی از بیرحمانهترین قسمتهای زندگیست. ولی نه بیرحمانهتر از اینکه ترکت کنند و درد ترک شدن را بکشی و ترک نکنی...