آب طالبی ضرب در عشق
شما آبطالبی دوست دارین؟! آبطالبیِ خنک؟ من که زیاد دوست ندارم. یعنی دو٬ سه سال یهبار هوسش رو میکنم. جمعه هم از همین به ندرت روزها بود. قاچهای سبز و خنک رو توی مخلوطکن ریختم با چند تکه یخ و شکر فراوون. دکمه رو فشار دادم و چند لحظه بعد بوی خنک و شیرینی بلند شد. بزرگترین لیوان رو دمدست گذاشتم و آبطالبی رو سرازیر کردم توش و هل دادمش داخل یخچال. دستم رو که میشستم افاف زنگ خورد. بله؟ صداش رو صاف کرد که اومدم خدافظی. حدسش رو زده بودم. صدام رو یکنواخت نگه داشتم و گفتم خدافظ! گفت در رو باز کن. هوا خیلی گرمه! با اکراه دستم رو روی دکمه فشار دادم. اولین چیزی که به ذهنم رسید نه شلوار برمودای ارتشیم بود نه موهای نامظمم. پریدم سمت یخچال و لیوان سبز گنده رو هل دادم پشت سسِ خرسی قرمز و شیشههای بزرگ مربای توتفرنگی. اومد تو: لامصب گرمه٬ گرمه...کولر رو زیاد کن. نشستم روی مبل: تازه از حموم اومدم سرما میخورم! زل زد بهم: باز که رنگ موهات رو عوض کردی! چشمم رفت سمت موهای جوگندمیش. داده بود عقب و پیراهن آستین کوتاه سفید پوشیده بود...بهتون نگفتم یه زمانی عاشقش بودم؟ خب٬ حالا می گم! برمیگرده به اون دورانی که دچار عشق به مردهای خیلی بزرگتر از خودم شده بودم. متاسفانه هنوز هم قابلیتهاش رو برای عاشقی حفظ کرده! همونطور که هنوز هم قادره اینطور جذاب و شوخ تکیه بده عقب و با صبوری لجدرآرش براندازت کنه و با صدای سرد و گرم چشیدهش مسائل رو کوچیک و احمقانه جلوه بده...این فکرها دستِ آخر به لیوانِ گنده آب طالبی گره خورد. عاشق این معجون سبز بود. باید تعارفش میکردم؟ صدای بلند موزیک رو کم کرد. داشتم با کش موهام رو میبستم که باز شروع کرد: بهت نمیآد! همون قهوهای تیره بهتره! یادم اومد وقتی شنیدم ازدواج میکنه چه اداهایی که از خودم درنیاوردم...چقدر از اون زن بور و درازش متنفر بودم...گفت: یه آبِ خنک تعارفم نمیکنی؟ رفتم توی آشپزخونه. آبخنک که میریختم شیشه مربا رو کمی عقبتر هل دادم تا هیچ از آبطالبی پیدا نباشه! برام مهم نبود که چند سال بعد طلاق گرفتن. قلب من شکسته بود...سینی رو گرفتم جلوش. سیگار رو خاموش کرد و گفت: دیگه برنمیگردم! اینبار برای همیشه میرم! گفتم چه خوب و توی دلم فحشش دادم. پارسال بعد از کشته شدن ندا مجبورش کردم توی تجمعات همراهم بیاد. فقط به اینخاطر که بابا قلبش رو گرفته بود و نمیذاشت بیرون برم. یه بار هم کار به جای باریک کشید. صورتم زخمی شده بود و چشمهام جایی رو نمیدید. دود سیگار رو فوت میکرد توی صورتم و اشکهام رو پاک میکرد. یه جوری از اون معرکه درم برد و رفتیم بیمارستان. خوندماغم بند نمیاومد و منِ جون دوست٬ دستش رو گرفته بودم به وصیت کردن...بلند شدم تا آبطالبی رو براش بیارم. همزمان اون هم بلند شد: بیخبرم نذار...ایمیلم رو داری؟! زل زدم بهش: نمیمونی تا از بقیه خدافظی کنی؟! دست کرد توی جیبش: نه... از اونجا بهشون زنگ میزنم. دستش رو از جیب آورد بیرون. مشتش کرده بود: خونه رو که جمع میکردم اینها رو پیدا کردم. مالِ تو! هنوز تیله دوست داری؟ مال قدیمهاست. نگهشون دار...ایستاده بودیم روبهروی هم. دورِ چشماش پراز خطوط ریز بود. تیلهها رو ریخت کفِ دستم...موقع رفتن مکث کرد. به پشت چرخید. یه رشته موی فرم رو آروم کشید و رهاش کرد: تو یه الف بچه همیشه من رو می ترسوندی...میدونستی؟ میدونی تا حالا چند بار فراریم دادی؟ پشتِ سرش نفسم گرفت. رفتم سمت یخچال. لیوان گنده رو بیرون کشیدم و مزهمزه کنان به سمت اتاقم رفتم. تیلههای شفاف رو روی طبقه دوم کتابخونه چیدم و آبطالبی رو سر کشیدم...