همسفر اتفاقی
من همسفرِ اتفاقی خوبی هستم! به شرط اینکه توی جاده آسفالت شده با بلوکهای منظم و تیرهای چراغبرق ردیف شده گیر نیفتم. جادهی هموار و کشیدهای که آدمهای اتوکشیدهاش با کیفهای بزرگ و نگاههای خیره رو به جلو در حرکتند حوصلهام را سر میبرد...من همسفر اتفاقیِ جادههای خاکیم. جادهخاکی را که بلدید؟ قاعده مشخصی ندارد. کجوکوله برای خودش روی زمین کشیده شده است. گول خلوتیاش را نخورید. از تنهایی هم نترسید. تردید را کنار بگذارید! کمی جلوتر پشت آن صخرهی توسی کسی نشسته روی زمین دارد خاک باران خورده میخورد مشتمشت. آنطرفتر یکی خوابیده به پشت روی چمنها با یک پر علف در دهانش٬ بیخیالِ جلسه شرکتی مهمش برای ابرها اسم میگذارد. آن یکی بیهوا افکارش را روی بساط پهن کرده و لذت میبرد از ناهنجاریش...اصول و اصالت پیشکش آن جادهی سرراست است! اینجا از این خبرها نیست که!
ساعت مچیم را همینجاها سنگ لحد رویش میگذارم...توی مسیر به هر کس برسم سر تکان می دهم به نشانه آشنایی. جوابم را هم ندهند مهم نیست. من که بلدم لبخند تودل برویی داشته باشم. نزدیکتر میروم: میتونیم همسفر بشیم؟ مطمئن باشین پشیمونتون نمیکنم! حالا یا طرف میآید یا که تنهاییش را ترجیح میدهد. بلاخره کسی پیدا میشود که همینطور بیحساب و کتاب راه بیفتیم کنار هم...چند قدم یا چند فرسخش که مهم نیست. مهم ایناست که باهم خوش بگذرانیم بیقاعده و کفرآمیز... اینجا میشود لذتهای بیچهارچوب را فدای نگاههای اسفناک دیگران نکرد . حتیتر میشود در آخر برای هم دست تکان داد بدون تعلق و عذابوجدان...
آدمهای جاده خاکی آدمهای محبوب من هستند. همانها که وادارم میکنند به احترامشان کلاه از سر بردارم. جلو بروم با لبخند و برایشان قسم بخورم به جان کرم خاکی باغچهی نداشتهامان که همسفر اتفاقی خوبی هستم...آدم جادهخاکی اگر باشی این قسم برایت کارگرتر از خرما و زیتون است:)