آزی٬ دوستِ خواهر کوچیکه بعد از کلی دارو و درمان و تحقیق و تفحص و الخ با یه شماره سر رسید! هیجان‌زده ازم پرسید چیزی از انرژی درمانی می‌دونم یا نه؟! گفتم اولین باری که با این مبحث آشنا شدم وقتی بود که به موسسه فلان می‌رفتم که استادهاش دگراندیش بودن و درک‌شون از خدا و کائنات متفاوت بود و تا اومدم چیزهای بیشتری یاد بگیرم از ارشاد و منکرات سر رسیدن و درش رو تخته کردن و دوتا از استادهاش هم روانه زندان شدن...آزی منتظر بود. ادامه دادم البته تجربه دیگران از رفتن پیش درمان‌گرها مخصوصا حالا که انقدر هم مد شده چیز دندان‌گیری نبوده. براش از همون دیگران نقل قول کردم که معمولا با حرکات غلوشده سر و دست٬ ادعاهای عجیب و غریب و درخواستِ مبالغ هنگفت مواجه شدن و دستِ آخر هم نتیجه‌ای تگرفتن! گفتم که این‌چیزها بیشتر شبیه کلاه‌برداری از آدم‌های ناامید و بی‌چاره به گوشم رسیده و درمان‌گر درست و حسابی باید خیلی نایاب باشه! آزی مردد شد ورفت توی فکر. براش توضیح‌تر دادم که البته چیزهایی که گفتم همه از شنیده‌هامه و نباید پیش‌داوری کنه و اگه معرف‌ها گفتن که این درمان‌گر یه چیز دیگه‌ست٬ تجربش کنه.

آزی وقت گرفت و بعد از چند جلسه مشکلش حل شد. تعجب‌زده و‌ ناباورانه توی موقعیت‌های قبلی امتحانش کردم و دیدم هیچ خبری از عکس‌العمل‌های آزازدهنده‌ش نیست! با کمی اکراه شماره رو گرفتم و بعد از یه ترافیک خسته‌کننده و طولانی بلاخره پلاک رو پیدا کردم و زنگ خونه رو فشار دادم. زن ارمنی با خوش‌رویی برام آب آورد و حالم که جا اومد با مهربونی ارم پرسید که از چاک‌راه‌ها و هالهْ دور بدن چیزی می‌دونم یا نه؟ گفتم کمابیش. یه سری کاغذ و جزوه آورد و با صبوری شروع کرد به توضیح دادن. یه چشمم به کاغذها بود و یه چشمم به مبلمان ساده و بی‌آلایش خونش. به جز یکی از دیوارها که نارنجی بود بقیه دیوارها سفیدو خالی بودند. بوی خوبی می‌اومد و چندتا مجسمه ار مسیح روی شومینه قرار داشت. توضیحاتش که تموم شد منتظر نشست تا اگه سوالی دارم بپرسم. با بدبینی و کمی بدجنسی شروع کردم. لبخندش محو نمی‌شد و حالت تدافعی من به مرور کم‌تر شد. صحبتمون رفته‌رفته گل انداخت. به محدوده دین که رسیدیم احساس کردم محتاط‌تر شد. براش توضیح دادم که ایدئولوژیی که توی زندگی انتخاب کردم از چه قرار است و متعصب و در قید و بند نیستم. راحت‌تر شدیم. برام روش کارش رو توضیح داد و گفت نه ادعای انرژی دادن از بدن خودم رو دارم و نه این‌که خواب برگزیده شدن دیدم و یهو این موهبت بهم الهام شده. گفت سال‌ها دوره دیدم و سعی کردم روحم رو پالایش بدم تا بتونم به عنوان یه هیلر با کمترین ناخالصی انرژی رو به سمت دیگران هدایت کنم. بهم شیرنی تعارف کرد و به سمت اتاق دیگه‌ای رفتیم. موزیک ملایمی گذاشت و پرسید ناراحتی و بیماری خاصی دارم یا نه؟ گفتم از نظر جسمی چیزی حس نمی‌کنم ولی از نظر روحی متمایل به رنج هستم و خوشی و ناراحتیم به قاعده نیست! گفت راحت بشین تا اسکن کنم. با آرامش شروع به انجام دادن حرکاتی کرد . بعد از چند دقیقه موزیک رو قطع کرد و پرسید عادت ماهانت چطوره؟ براش مشکلم رو توضیح دادم. گفت از نظر مزاجی هم مشکل دای؟ ها؟ من‌و‌من کردم که همیشه با خودم کتاب و مجله می‌برم توی دستشویی...اشتهات چطوره؟ جالب نیست....دوباره موزیک رو روشن کرد. سطل آب‌نمک رو پیش کشید و حدود بیست دقیقه جلسمون طول کشید. از لای پلک‌های نیمه‌بازم زیر نظرش داشتم . ستون‌فقرات و ریشه‌های موم٬ مورمور می‌شد. دلم می خواست بخوابم و پلک‌هام دائم روی هم می‌افتاد. آروم بهم تذکر داد: بیدار بمون! سعی کردم تمرکز کنم. قلبم فشرده شد و چیزهای فراموش شده یادم اومد. زمزمه کردم حالم خوب نیست...پشت‌سرم که ایستاد بهتر شدم...موزیک رو خاموش کرد و با آرامش مشکلم رو برام توضیح داد و چند تمرین یوگا هم یادم داد که انجام بدم...هیچ اصراری به جلسه بعد نداشت. وقتی به خونه برگشتم علی‌رغم دعوای وحشتناک تلفنی راحت‌ترین خواب عمرم رو تجربه کردم...